سقوط رضاشاه و فراهم شدن فضای نسبتا آزاد متعاقب آن منجر به جنب و جوش در صحنه فعاليتهای صنفي، فرهنگی و سياسی و تشکيل انجمن ها و سازمانهای فرهنگي، اتحاديه ای و حزبی در ايران گشت. نيروهای ضد دمکراسی و ضد ملی ، خان ها و فئودالها، عوامل دربار و مزدوران ريز و درشت بيگانگان برای مقابله با اين روند و حفظ منافع نامشروع شان به تکاپو افتاده و با ترفندها و طرق گوناگون سعی در جلوگيری از روند دمکراتيزه شدن جامعه نمودند. يکی از اين ترفندها ايجاد احزاب و سازمانهايی بود که گرچه نام حزب را يدک می کشيدند اما در واقع اغلب شان باندهای عربده کش ، چماقدارو چاقوکشی بودند که با پشتوانه مالی ، نظامی فئودالها، ارتش و سرويس های جاسوسی کشورهای بيگانه و عمدتا استعمار انگليس پا گرفته و پس از انجام ماموريت شان ناپديد شده و يا با نامی ديگر دوباره ظهور می کردند.
يکی از اين احزاب حزب جنگل بود که البته نبايد با حزب جنگل يا نهضت جنگل به رهبری ميرزا کوچک خان و احسان الله خان که جريانی ملی ، آزاديخواه و پيشرو بود اشتباه گرفته شود. انتخاب نام «حزب جنگل» از سوی جريانی که هيچ وجه مشترکی با جنبش آزاديخواهی و استقلال طلبانه جنگليان نداشته و سرنخ آن دست ارتش و دربار و عوامل اجنبی بوده و توسط فئودالها و خانها تشکيل شده بود بی دليل نبود. اينان گمان می کردند با دزديدن اين نام می توانند اعتبار و محبوبيت نهضت جنگل را نيز بنفع خود ضبط کنند. خوشبختانه مردم گيلان و مازندران فريب اين ترفند را نخورده و حزب جديد به همان صورت باند مزدوران به سرکردگی قئودالها ماند و چون از پشتوانه مردمی بی بهره بود بزودی محو شد.
استفاده از نام و عناوينی که تداعی کننده گذشته ای با اعتبار بوده و يا نام و عناوينی که بيانگر اهدافی والا و انسانی می باشند حقه ای قديمی است که در سراسر جهان توسط حقه بازان سياسی بکار گرفته می شود. بسيار بودند و هستند احزاب و سازمانهای به شدت ضد دمکرات و وابسته که نامهای ,دمکرات, ، ,مستقل, و ,آزاديبخش, و و و را يدک می کشند. معروفترين آن حزب ناسيونال سوسياليست هيتلر هست که بيش از پنجاه ميليون انسان را به کشتن داد و بخاطر محبوبيتی که سوسيال دمکراسی آلمان در بين مردم داشت و بار برابر خواهی که کلمه ,سوسياليست, داشت اين نام را برای حزب فاشيست خود انتخاب کرد. نمونه های ايرانی آن هم کم نيستند. از جمله حزب سوسياليست ملی کشورايران (سومکا) داوود منشی زاده که طرفدار آلمان هيتلری بوده و با ساتور و چماق به جان فعالين سنديکايی و سياسی می افتادند. يا تشکيلات به شدت ضد کارگری بنام اتحاديه سنديکای کارگران ايران (اسکی) که توسط خسرو هدايت و شريف امامی با بودجه و حمايت دولت جهت مقابله با سنديکاهای کارگری تشکيل شده بود. حزب وطن که توسط وطن فروش معروف و عامل اينتلجنت سروس انگليس سيدضياء طباطبايی ساخته شد . حزب زحمتکشان مظفر بقايی از عاملان دربار و جزو قاتلين افشار طوس رئيس شهربانی دولت ملی دکتر محمد مصدق. چماقدار و چاقوکش معروف شعبان بی مخ نيز ازطرفداران سينه چاک اين حزب بود. بديهی است در کشورهايی که دمکراسی پا گرفته و شفافيت در امور سياسی و اجتماعی دايربوده و تحزب و تشکل امری قانونی و مرسوم می باشد اينگونه حقه ها کمتر می گيرند.
ميرصالح مظفرزاده که بعدها نماينده مجلس از شهر رشت شد حزب جنگل شاخه گيلان را با گرفتن پول و اسلحه از ستاد ارتش با وساطت مهره معروف انگليسيها سيدضياء الدين طباطبايی تشکيل داد . اين حزب با بسيج خانها و فئودالها و استخدام مزدور به جان فعالين فرهنگي، سنديکايی و سياسی گيلان افتاده و عده ای را کشته و يا مجروح ساخت. شاخه چالوس حزب جنگل اواخر زمستان 1323 خورشيدی توسط اسدالله رزمجو اهل کلارستاق که سمت هايی چون فرماندار و دادستان تنکابن جزو سوابق شغلی اش بود به دستور ارتش و دربار تشکيل شد. وی با دعوت خانها و فئودالهای چالوس، کلاردشت و تنکابن از جمله کاظم خان عسگري، ناصرخان يزداني، عزيزاله خان ميار، کاظم خان زال زر، علی خان زال زر، اميرخان کريميان، حسين خان زال، ملک بهرام ملک مرزبان، لطفعلی کياني، علی کياني، ابراهيم سام، علی اکبر زال در نشستی در خانه شيخ عباس فاخری سنگ بنای حزب جنگل را نهاده و بزودی به دستور سرلشگر ارفع رئيس وقت ستاد ارتش، حزب جنگل يک کاميون اسلحه شامل سه تير، پنج تير برنو و شش تيرهای روسی در شاه چشمه چالوس دريافت کرد. علاوه بر کمکهای مالی و تسليحاتی دربار و ارتش، حزب جنگل با مراجعه به خوانين و متمولينی که عضو آن نبودند از طريق شانتاژ و تهديد مقادير کلانی پول اخاذی کرده و شروع به استخدام مزدور و آموزش به آنها نمودند.
اوباشان حزب جنگل با حمايت و پشتيبانی ارتش و پليس شروع به تعقيب و ضرب و شتم فعالين اتحاديه ای و سياسی پرداخته و مراکز فرهنگی غيردولتی را به آتش کشيدند. پس از سرکوب نيروهای فعال سياسی و فرهنگی محلی قوای حزب جنگل از چالوس بسوی گيلان به راه افتاده و دست به چپاول و غارت در روستاها و شکار فعالين فرهنگي، اتخاديه ای و سياسی پرداختند.برای دستگيری فاطمه کوده ای که از فعالين سياسی منطقه بود به منزلش حمله کرده و جوان گالشی به نام شمس اله از اهالی روستای گلين را با گلوله کشتند. در سياهکلرود يک فعال ديگر سياسی بنام سبحانی اهل رحيم آباد را دستگير و بين راه کشتند. در قاسم آباد عليا قوای حزب جنگل مورد پذيرايی و کمک های مالی و آذوقه از جانب فئودال بزرگ منطقه سالار مشکات قرار گرفته و سپس در املش نيز توسط فئودال نصراله خان صوفی پذيرايی می شوند. کم کم نيروهای دولتی محلی از وحشت عکس العمل مردم که از چپاولگريهای حزب جنگل به ستوه آمده و بعيد نبود که دست به عمل متقابل بزنند دخالت کرده و با وساطت استاندار گيلان قوای حزب جنگل را که تا ليالستان لاهيجان پيشروی کرده بودند وادار به عقب نشينی نمودند. قوای مزبور در راه بازگشت نيز به کار راهزني، چپاول و خرابی ادامه دادند . بزودی خانها و فئودالها ی متشکل در حزب جنگل که هرکدام صاحب نيروی مزدور مسلح خصوصی شده بودند به جان همديگر افتاده و چشمان طمعکارشان را به احشام و املاک يکديگر دوختند و در کريم آباد چالوس بين نيروهای عزيزاله خان ميار از يک طرف و ناصر يزدانی و امين الله انصاری از طرف ديگر درگيری مسلحانه می شود که تعدادی کشته و مجروح می شوند و يک پای ميار بر اثر اصابت گلوله تا آخر عمر فلج می شود.
به اميد روزی که ديگر شلاق، چاقو، چماق و هفت تير يا هر ابزار ديگر زورگويی و قلدری حرف آخر را نزنند
دارايي رضا شاه پهلوي
* بالغ بر 44000 سند مالکيت املاک حاصلخيز گيلان، مازندران، گرگان، گنبد، آذربايجان شرقى و ديگر نقاط کشور (لرستان، شمال خوزستان، کرمانشاهان، کرمان، مناطق جنوبي تهران بويژه ورامين، تمامي هتل هاي شمال ايران و نيز مناطق پهناوري در تهران و شميران)که با ارعاب، تهديد و حبس و تبعيد مالکان آنها، تقديم "اعليحضرت قوى شوکت" گرديد و در "دفتر اسامى املاک اختصاصى ذات اقدس شاهنشاه" جزو املاک رضاخان درآمد. به اين ترتيب، رضا شاه نه تنها بزرگترين زمين دار قاره آسيا بلکه بزرگترين زمين دار در سراسر جهان بود.
* ساختمان کاخ شهرى علياحضرت ملکه، ساختمان دو کاخ بزرگ والاحضرت شمس و والاحضرت اشرف پهلوى در شهر تهران، ساختمان کاخ ييلاقى والاحضرت همايونى ولايتعهد، کاخ ييلاقى والاحضرت شاهدخت شمس پهلوى و استخر و ميدان تنيس، کاخ ييلاقى والاحضرت شاهدخت اشرف پهلوى و استخر و ميدان تنيس، دو کاخ ييلاقى والاحضرت شاهپورها، مهمانخانههاى جديد آبعلى و دربند و مبارکآباد و گچسر و کليه لوازم و اثاث آنها که همگي از بودجه شهردارى تهران ساخته شد.
* تعدادي کارخانه قند و شکر، ابريشم و نساجي که ملک شخصي رضاشاه بودند ولي هزينه احداث آن ها به وسيله دولت ايران پرداخت شد.
* سالى 70 ميليون تومان عوايد املاک و مستغلات و دريافت سالي12000 ليره اجاره بهاي اراضى نفت و خطوط لوله مربوط به آن از شرکت نفت انگليس و ايران.
* حدود 200 ميليون دلار موجودي شامل پول نقد، طلا و سهام و اوراق در بانک هاي لندن، نيويورک، سويس و تورنتو. ( کل بودجه دولت ايران در سال 1303ش حدود 20 ميليون دلار بود و کل گردش پول بانک صادرات و واردات آمريکا صد ميليون دلار)
* مبلغ 236/924/791 ريال (معادل 50 ميليون دلار به ارزش آن زمان) موجودي تنها يکي از دفاتر حساب جاري رضاخان در داخل کشور که با عنوان "دفتر حساب جارى نمره 1 بندگان اعليحضرت اقدس همايون شاهنشاه" در موسسه پژوهش و مطالعات فرهنگى نگاهدارى مىشود.
* بالغ بر 144 منبع درآمد مالي از معاملات متفرقه ديگر همچون: درآمد صادرات ترياک ايران به هنگ کنگ و چين، درآمد صادرات گله هاي گوسفند و چوبهاي منطقه درياي خزر به روسيه، عوائد حاصله از سرشاخههاى درختان بيد دماوند، عوائد حاصله از ماليات حقوق مستخدمين، عوائد حاصله از جرايم دريافتى از کارگران و کارمندان کارخانه حريربافى.
به قول يکى از نمايندگان مجلس عوام انگلستان که در اوج قدرت رضاخان به ايران سفر کردهبود: « رضاشاه دزدان و راهزنان را از سر راههاى ايران برداشت و به افراد ملت خود فهماند که ازين پس در سراسر ايران بايد فقط يک راهزن [رضاشاه] وجود داشته باشد»
ميراث رضا شاه
* زماني که در سال 1320 رضا شاه ايران را ترک کرد، 90 درصد جمعيت ايران همچون خود او بي سواد بودند. سفير آمريکا در تهران رضا شاه را در زمان سلطنتش چنين توصيف کرده است: « پسر بي سواد يک روستايي بي سواد، مردي که تنها مقدار ناچيزي با توحش فاصله دارد»
* در گزارش سال 1952 ميلادي (1330ش) بانک جهاني درباره ايران چنين آمده است: «طي چهل سال گذشته، جمعيت 13 الي 18 ميليون نفري ايران به طور عمده به کار کشاورزي اشتغال داشتند و تعداد اندکي از آن ها در کار تجارت و کارگاه بودند. به رغم فراواني مواد خام، نيروي کار و دستيابي به دريا، هيچ نوعي از صنعت سنگين و توليد مواد خام بجز استخراج نفت وجود نداشت. احتمالاً هيچ کشوري را در جهان نمي توان يافت که مانند ايران منابع مواد خامش مانع توسعه اقتصادي و سبب عقب ماندگي آن شده باشد. هنوز نيز بدون شک ايران داراي بزرگترين منابع نفتي با نازلترين قيمت استخراج است.»
*****
دارايي محمد رضا شاه پهلوي
* مقدار دويست و بيست هزار هکتار معادل 000/200/2متر مربع زمينهايي که از پدرش به او رسيده بود.
* کاخهاي گلستان، مرمر، سعدآباد، فيروزه و نياوران در تهران، کاخهاي متعدد در کلاردشت، رامسر، نوشهر، کيش و بسياري نقاط خوش آب و هواي ديگر، قصر باشکوه "استيلمانس" مشتمل بر يک باغ چند ده هکتاري فوقالعاده زيبا و چشمگير در جنوب لندن که از کاخهاي ملکه ويکتوريا بود و توسط مهندسين فرانسوي بازسازي شده بود بعلاوه يک مزرعه بزرگ براي وليعهد در کنار همان کاخ و نيز آپارتماني در طبقه انتهايي يک برج نوساز که حدود يک زمين فوتبال مساحت داشت به نام فرح.
* تاسيس "بنياد پهلوي" جهت پوشش دادن به فعاليتهاي اقتصادي دربار از جمله : سرمايه گذاري در کارخانجات سيمان، قند، بيمه، بانک، کشتيراني، هتل سازي، خانه سازي، کازينوهاي قماربازي و کابارهها18، تغيير کاربري زمينهاي زراعي و ساختمان سازي در آنها، خريد يک ساختمان 50 طبقه در نيويورک در سال 1352.
* اختصاص سالي 15 ميليون دلار بودجه به وزارت دربار از طرف دولت جهت خوشگذرانيهاي خانواده شاه (علاوه بر بودجه سري دولت که به دستور مستقيم شاه به مصرف ولخرجيهاي بيمورد ميرسيد).
* حدود 35 ميليارد دلار اموال و دارايي خارج از کشور ( کل درآمد دولت در سال 1346 معادل يک ميليارد و چهل ميليون دلار بود).
* دقيقه اي شش هزار دلار و سالانه بالغ بر سه ميليارد دلار سود خالص از محل سرمايه گذاري هاي شاه در نقاط مختلف دنيا.
* تاج شاهنشاهي با 3380 قطعه الماس و 50 قطعه زمرد 368 حبه مرواريد و با وزن دو کيلو و هشتاد گرم و از نظر قيمت غيرقابل تخمين و تاج ملکه با 1646 قطعه الماس و تعداد معتنابهي از جواهرات ديگر و طلا به قيمت تخميني چهارده ميليون دلار به عنوان بخش اندکي از جواهرات ربوده شده سلطنتي.
و هزاران هزار سرقت و حيف و ميل ديگر از بيت المال که قلم از شرح آن عاجز است ...
ميراث محمد رضا شاه
* در پايان حکومت وي، بيش از 50 درصد مردم ( 14 ميليون و دويست هزار نفر ) بي سواد بودند.25
* از هر 25 روستا فقط يکي برق داشت. يک درصد از روستاها از آب تميز لوله کشي استفاده مي کردند. در بيشتر مناطق از آب چاه ها و قنوات استفاده مي شد.
* دولت فقط توانايي تامين مواد غذايي مردم خود براي 33 روز در سال را داشت و مجبور بود براي جبران اين کمبود، مرغ را از فرانسه، تخممرغ را از اسرائيل، سيب را از لبنان، پنير را از دانمارک و ... وارد کند.
* بر اساس آمار بانک جهاني، 46 درصد مردم ايران در سال 1356 زير خط فقر زندگي ميکردند.
وقتی نام ببر در ایران برده می شود بی اختیار هر ایرانی وطن دوستی ببر مازندران را به یاد می آورد. سلطان گربه سانان ایران..ببر ایران امروز به افسانه ها پیوسته است.به روزگارانی نه چندان دور در پهنه ای به وسعت جنگل ها و بیشه زارهای گیلان و مازندران از آستارا تا نواحی ترکمن صحرا ببر ایران قدرت بلامنازع محسوب می شد. عملکرد ناصواب آدمیان در آن وسعت پهناور چنان عرصه را بر این گربه بزرگ ایران زمین تنگ کرد و قلمرو زیستی او را محدود نمود که ناچار به ترک بوته زارها و نیزارها شد(محیط زیست طبیعی و مورد علاقه ببر که توسط انسان ها نابود شد). هیچ از خود سوال کردید چه بلایی بر سر این حیوان زیبا آمده است؟ اگر چندین دهه قبل را مجسم کنید در آن زمان دشت های مازندران را جنگل های دشتی می پوشاند و به سختی می توانستیم آسمان را شاهد باشیم ولی حالا نیزارهای گرگان را خشکانیده ایم و اراضی را به کشتزار تبدیل نمودیم ناآگاهانه تیشه به ریشه زیستگاه زدیم خلاصه اینکه ببری که در زمان زیمان می بایست در این نیزارها زیست نماید تا توله آن از گزند مورچه ها در امان باشد با از بین رفتن این نیزارها نتوانست به حیات خود ادامه بدهد و نسل آن از بین رفت. کوچ اجباری این جانور بزرگ به ارتفاعات جنگلی رقابتی نابرابر در میان او و سایر گوشتخواران جنگل های مرتفع ایجاد کرد چرا که گوشتخواران دیگر به نوع شکار در جنگل های انبوه و مرتفع عادت داشتند و طبیعتاً در سفره مشترک شکار یعنی چرندگان (به ویژه گراز که غذای اصلی ببر بود) نصیب و بهره اصلی آن رقیبان بود. نسل ببر که از زیستگاه اصلی خود به تدریج عقب نشینی کرده بود از سویی به علت شکار بی رویه در معرض خطر بود و از طرف دیگر به دلیل حمله گاه و بی گاه به گاو و گوسفندان روستاییان به دلیل گرسنگی، بغض و کینه صاحبان احشام تلف شده متوجه ببر مازندران می شد آنان با طعمه های سمی موجب هلاکت تعداد اندک باقیمانده از گروه بزرگ ببرها شدند.
این "گربه" بزرگ و زیبای ایرانی بیش از 40 سال است که به احتمال نزدیک به یقین نسلش در ایران منقرض شده است. گرچه هر از چند گاه خبر برخورد با ببردر بیشه های مازندران در بین ساکنان برخی روستاهای آن خطه امیدی را در دلها زنده میکند, افسوس که هیچ رد , اثر یا نشانی که دال بر مستند بودن این خبرها باشد بدست نیامده و متاسفانه این نوع اخبار را میتوان تنها بعنوان خطای دید و یا شایعه تلقی کرد. زنده یاد کریم کشاورز در کتاب تاریخ گیلان وقتی ددان موجود در شمال را برمی شمارد ببر هم جزو آنهاست. و کتاب فوق در سال 1347 شمسی به چاپ رسیده است. یعنی 40 سال پیش هنوز ببر در جنگلهای شمال ایران وجود داشت, و یا اینکه تازه منقرض شده و کسی از این فاجعه محیط زیستی با خبر نبوده. درباره آخرین ببرهای مازندران که دیده شده دو روایت وجود دارد که هر دو غم انگیز است, اولی ببری است که در سال 1332 در بیشه ای نزدیک و مشرف به روستای آق قمیش در ۱۰ کیلومتری شرق کلاله بر سر راه مینو دشت ــ بجنورد، توسط شکارچی حرفه ای به نام سروان احمد هنرور شکار شد. و دومی در سال 1338 ببری با رنگ حنایی مایل به قرمز با خطوط پهن سیاهرنگ در ارتفاعات جنگلی شمال ایران توسط یک شکارچی محلی کشته شد.

رنگ پشت و پهلوی ببر ایرانی زرد متمایل به نارنجی با نوارهای باریک و قهوه ای می باشد و زیر بدن یعنی شکم و سینه سفید رنگ است. پشت گوش ها سیاه بوده لکه سفیدی در وسطش دیده می شود. از ببر ایران که زیستگاه اصلی اش دامنه شمالی رشته کوه البرز بوده است با نام (( ببر خزر )) یا ((ببر مازندران)) در سفرنامه ها و کتب تاریخی و ادبی یاد شده است. ببر ایرانی شباهت زیادی به پسر عموی بنگالی خود دارد ولی نوارهای قهوه ای دور بدنش یه پهنی نوارهای ببر بنگال نیست ( البته تعداد نوارها در ببر ایرانی بیشتر است) همچنین رنگ پهلو ها در ببر ایرانی تیره تر (قهوه ای تر ) می باشد.
موهای بدن ببر مازندران بخصوص در زمستان رشد زیادی دارد و موهای صورت او مانند ببر سوماترا بلند است. طول بدن ببر مازندران ۱۴۰ تا ۲۸۰ سانتیمتر می باشد و اندازه دم این حیوان بین ۶۰ تا ۹۰ سانتیمتر است.(دو گزارش هم درباره اندازه ببر ایرانی وجود دارد یکی از منطقه لنکران که طول بدن این حیوان را ۲۵۹ و ۵/۲۸۹ سانتیمتر ذکر شده است)
غذای ببر خزر مرال، گوزن، گراز، شوکا، گربه وحشی، خرگوش، پرندگان و خزندگان و در مواقع گرسنگی و عدم دسترسی به شکار طبیعی گاو و گاومیش اهلی بوده است. جفت گیری این جانور احتمالاً در زمستان بوده دوره آبستنی تقریباً ۱۰۵ روز به طول می انجامد و در هربار زایمان دو تا سه و گاهی ۶ بچه به دنیا می آمد. بچه ها در ۴ سالگی بالغ می شوند (طول عمر ببر در اسارت ۳۰ سال می باشد) ببر مازندران هم به مانند سایر گوشتخواران بیشتر هنگام طلوع و غروب آفتاب و شب ها اقدام به شکار می کرد.

براستی آیا دوباره غریو پر طنین ببر مازندران را خواهیم شنید؟ شاید روستائیان واقعاً این سلطان جنگلهای شمال را دیده اند, سلطانی که از شرم ناتوانی در حفظ ملک خویش به پرت ترین گوشه های جنگل پناه برده است. اما آنچه که در دسترس هست (البته در ایران) از حد چند تا عکس و نقاشی تجاوز نمیکند. اما در خارج از ایران (همانند آثار فرهنگی و تاریخی و دفینه های ماندگار از دوران باستان ما که سالهاست به موزه های انگلیس, فرانسه, آمریکا , اسرائیل و روسیه سرازیر شده و کماکان میشود) نه تنها عکس و نقاشی و پوست, بلکه خوشبختانه نمونه های زنده ببر مازندران هم نگهداری میشود. بنابر اسنادی در باغ وحشهای شهر "اکسبورگ" آلمان و کالیفرنیای آمریکا چندین ببر ایرانی با قید زیست بوم این جانور وجود دارد, به علاوه در دفتر اطلاعات باغ وحش کالیفرنیا در قسمت ببرهای تانگای هند و مازندران که هر یک جداگانه نگهداری میشوند این مضمون به چشم میخورد:"پنج ببر مازندران از اعقاب ببرهایی است که در زمان قاجار به آمریکا آورده شده است". احتمالاً این ببرها در زمان ناصرالدین شاه به اروپا و آمریکا فرستاده شدند. چون ناصرالدین شاه برای تفنن باغ وحشی در بخشى از قصر دوشان تپه ساخت که در آن مجموعهاى از حیوانات و از جمله تعدادى ببر مازندران نگهدارى میشد.

دربیست سال اخیر در بسیاری از کشورها توانستند با پروژه هایی بعضی حیوانات را که در معرض انقراض بودند نجات دهند, و حتی در مواردی حیواناتی را که در محیط طبیعی خو منقرض شده و فقط نمونه هایی در باغ وحش ها موجود بود را به محیط طبیعی و آزاد خودشان برگردانده ونتیجه موفقیت آمیز هم بود. چرا ببر مازندران نه؟ میدانم که آرزویی دست نیافتنی است. وقتی که قطع درختان توسط شرکتهای چوب بری, خشکاندن مرداب ها, شکار بی رویه, آلودن محیط با فاضلاب کارخانه هاو...ادامه دارد, بیشترباید نگران آنهایی باشیم که میدانیم هنوز درجنگلهای شمال زندگی میکنند ولی خطر آنها را هم تهدید میکند و هشدار که اینان هم اگر نجنبیم دچار سرنوشتی مشابه ببرمازندران خواهند شد: بز کوهی, پلنگ, خارپشت, خرس, خرگوش, روباه, سمور, سنجاب, شغال, قوچ, گراز, گربه وحشی, گرگ, گوزن و همچنین شماری از آبزیان...
تصویر زیر مربوط به ببر مازندران در سال 1912 میلادی میباشد. این تصویر توسط سربازان روسی گرفته شده که در بخشهای خراسان و گرگان این ببر را شکار کرده بودند. برخی از کارشناسان این تصویر را متعلق به ببر مازندران نمی دانند و استنباط آنها ظاهر ببر و تفاوتهای تئوریک با ببر مازندران را دلیل قرار میدهند ولی تاکنون مدرکی دال بر رد این تصویر وجود نداشته است. این تصویر در بسیاری از سایتهای روسی دیده میشود و محل شکار را در خراسان شمالی و گاهی نیز در مناطق گرگان ذکر کرده اند.

نمونه موجود ببر ایرانی در موزه بریتانیا دارای مشخصات زیر است:
رنگ زمینه پشت و پهلوها زرد متمایل به طلایی با نوارهای عرضی زرد تیره رنگ یا قهوه ای روشن رنگ زمینه و نوارها در پهلو ها کمتر است سینه و شکم سفید ( با نوارهای زرد در زیر شکم) می باشد. زمینه صورت زرد و پیشانی دارای نوارهای قهوه ای است اطراف چشم ها و روی گونه دارای لکه سفید می باشد.دم به تناوب از نوارهای روشن متمایل به سفید و نوارهای زرد پررنگ تشکیل شده است پاها در سطح خارجی زردرنگ بوده در سطح داخلی سفید می باشد)

براستی که امید برای یافتن ببر مازندران هیچ گاه از بین نخواهد رفت.
خبرنگار کسی است که با اتکا به ذوق و استعداد شخصی، پس از گذارنیدن دورهٔ آموزش تخصصی و همچنین با توجه به مسئولیت اجتماعی که این پیشه بر گردن او میگذارد، وظیفه بدستآوردن، آمادهکردن، گردآوری و ساماندادن اخبار و انتقال آنها را با وسایل ارتباط جمعی (مطبوعات، رادیو، تلویزیون و خبرگزاری) به مخاطبان بر گردن دارد.
برپایهٔ اعلامیه سازمان یونسکو، خبرنگاران باید کوشش کنند تا اخباری که در اختیار عموم میگذارند درست، دقیق و معتبر باشد و در درستی اخباری که به دست میآورند، پژوهش و اندیشه کنند. خبرنگاران نباید حقیقتی را عمداً تحریف یا خراب کنند و نیز هیچ گونه مطلبی را نباید از دید مردم پنهان نگهدارند.
چهره و لحن گفتار برخی از خبرنگاران در جلوی دوربین نشان از بیگانه بودن آنها با عمق خبری است که در صحنه آن قرار دارند. خبرنگار باید بداند که مخاطب و بیننده خبر تا چه اندازه برای شنیدن و دیدن گزارش خبری او حساس و هوشیار است. هر چه شناخت خبرنگار از خبر بیشتر و از نیازها و حساسیتهای مخاطب آگاه باشد، در تهیه و تولید و نگارش و بیان خبر دقیق تر عمل میکند.

صبح روز سوم شعبان سال چهارم هجری، شهر مدینه میزبان کودک نو رسیدهای بود که در خانه فاطمه (سلام الله علیها) و علی (علیه السلام) چشم به جهان گشود و بعدها به "سید الشهدای اسلام" ملقب شد. این طفل نو رسیده، دومین فرزند خانوادهای است که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و اله) پس از نزول آیه تطهیر بارها آنها را با عنوان "اهل بیت نبوت" مورد خطاب قرار داده و به آنها سلام گفته بود.مادر او فاطمه (سلام الله علیها)، دختر پیامبر و یکی از برترین زنان تاریخ است که به جهت بلندی معرفت و فضایل اخلاقی و پاکی زبانزد خاص و عام بوده و خداوند در بیان شان و جایگاه رفیعش سورهای را در قرآن آورده است. علی (علیه السلام) نیز که دومین فرزند پسر خود را در آغوش میگرفت، اولین مسلمان، برترین دانای دین و بالاترین سخنور عرب و دارای سوابقی بینظیر در ایثار و دفاع از دین خدا، در سراسر دوران ظهور و گسترش دین اسلام بود. تا آنجا که پیامبر (صلی الله علیه و اله) به دستور حضرت حق، بارها او را به عنوان جانشین خود معرفی کرده بود.
در آن روز فرخنده طفل را به محضر رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) آوردند و علی (علیه السلام) آن چنان که وظیفه داشت و نیز به رسم ادب و احترام از ایشان خواست که همچون فرزند نخست، نامگذاری این نو رسیده را نیز بر عهده گیرند. پیامبر هم به امر الهی او را "حسین" خواند. نامی که معرب نام عبری "شبیر"، نام پسر کوچکتر هارون - وصی و جانشین موسی (علیه السلام) - بود. محمد (صلی الله علیه و اله) و موسی، علی و هارون، شبر و حسن، شبیر و حسین. تشابهی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در یک واقعه تاریخی آنرا به علی (علیه السلام) گفته بود: "یا علی؛ جایگاه تو نسبت به من، نظیر جایگاه هارون نسبت به موسی است؛ با این تفاوت که سلسله پیامبران با من خاتمه مییابد."
حسین (علیه السلام) دوران کودکی را در دامان پر مهر علی (علیه السلام) و فاطمه (سلام الله علیها) و بیش از آن دو در دامان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) گذراند. علاقه و توجه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به حسین (علیه السلام) چنان بود که همه اصحاب از آن آگاه بودند و بارها و بارها به چشم دیده و به گوش شنیده بودند. در کتب تاریخی مختلف نیز روایات فراوانی در این باره نقل شده است.
از جمله روزی پیامبر (صلی الله علیه و آله) سجده نماز را بر خلاف معمول طولانی کرد. بعد از نماز مردم علت طولانی شدن سجده را از رسول خدا جویا شدند و پرسیدند: "آیا از طرف پروردگار وحی نازل شده و یا دستوری رسیده است؟"، پیامبر فرمود: "خیر، فرزندم حسین بر پشتم سوار بود، خواستم صبر کنم تا خواستهاش برآورده شود." این نمونهای از رفتار بهترین بنده خدا در بهترین حالات بندگی با حسین (علیه السلام) بود.
اصحاب، بارها رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را دیده بودند که با حسن (علیه السلام) و حسین (علیه السلام) که کودک بودند، بازی میکند و آنها را بر دوش خود سوار میکند. حتی پیامبر (صلی الله علیه و آله) لبهای حسین (علیه السلام) را میبوسید و میفرمود: "حسین از من است و من از اویم، خداوند دوست بدارد کسی را که او را دوست میدارد." و باز از ایشان نقل شده که فرمودند: "حسن و حسین دو گل خوشبوی من از این دنیا هستند."
در این میان بسیاری میدانستند که محبت پیامبر به این دو کودک و مخصوصا به حسین (علیه السلام)، یک محبت عادی نسبی و فامیلی نبود. زیرا از طرفی پیامبر خدا فردی عادی مانند سایر مردم نبوده و بنا بر نص صریح قرآن، هیچ رفتار یا گفتار پیامبر از سر خواسته شخصی و هوی و هوس نیست، و از همین روست که خداوند میفرماید: "شایسته است که رفتار و حرکات ایشان سرمشق و الگوی اهل ایمان باشد." از سوی دیگر پیامبر (صلی الله علیه و آله) دختران زیاد و حتی فرزند پسری نیز داشتند، اما این گونه ابراز محبت و توصیههای موکد فقط در مورد حسن و حسین (علیهما السلام) دیده میشد.
علاوه بر اینها سفارشات پیامبر (صلی الله علیه و آله) در مورد حسین (علیه السلام)، سخنانی محبت آمیز و عادی نبود بلکه خبر از یک حقیقت بزرگ میداد. حتی پیامبر (صلی الله علیه و آله) بارها سعادت مردم را نیز در گرو دوستی با حسین (علیه السلام) اعلام کرده بود. عمر ابن خطاب از قول پیامبر نقل میکند که فرمود: "حسن و حسین آقای جوانان اهل بهشتاند، هرکه آنان را دوست بدارد مرا دوست داشته و کسی که با آنها دشمنی کند با من دشمنی کرده است. "و در جای دیگری میفرمود: "بواسطه من به آگاهی رسیدید، با علی راه درست را یافتید و هدایت شدید، نیکیها بواسطه حسن به شما اعطا شده ولی سعادت شما با حسین است. آگاه باشید حسین دری از درهای بهشت است. هر کس با او دشمنی کند، ممکن نیست وارد بهشت شود."
حسین (علیه السلام) هنوز کودک بود که منظور چندین آیه قرآن قرار گرفت. در روز مباهله پیامبر (صلی الله علیه و آله) با مسیحیان نجران، حسین (علیه السلام) و خانوادهاش تنها همراهان رسول خدا بودند و پیامبر اکرم، بنا به دستور الهی در آیه مباهله، حسن (علیه السلام) و حسین (علیه السلام) را به عنوان فرزندان خاندان وحی با خود برای مباهله همراه کرد.
یکی از پنج تنی که آیه تطهیر در مورد آنها نازل شد، حسین (علیه السلام) بود و او نیز به همراه پدر، مادر و برادر خود زیر عبای پیامبر بود که خداوند این آیه را درباره آنها نازل کرد: "همانا خداوند فقط و فقط میخواهد پلیدی را از شما اهل بیت دور سازد و شما را قطعا پاکیزه سازد"، گواهی روشن و سندی گویا بر عصمت این خانواده و دوری ایشان از هر گناه و خطا.
در سوره شورا نیز خداوند دوستی و محبت نزدیکان پیامبر را به تمام مسلمانان سفارش میکند. در این سوره خداوند به پیامبرش میفرماید: "به مردم بگو هیچ پاداشی به عنوان مزد رسالت و پیامبری از شما نمی خواهم، مگر محبت و دوستی با نزدیکانم." و وقتی از پیامبر (صلی الله علیه و آله) درمورد این نزدیکان سوال شد، پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: "آنها علی و فاطمه و دو فرزند آنهایند."
اما سالیان خوش کودکی حسین (علیه السلام) بزودی به پایان رسید. حدوداً هفت ساله بود که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مسلمانان را با انبوهی از سفارشات در مورد اهل بیت خود تنها گذاشت و جهان اسلام را غرق در ماتم کرد.
هنوز مراسم دفن پیامبر انجام نشده بود که فتنهها برای دستبرد ولایت امر ظهور کرد و دستورات اکید و توصیههای مکرر پیامبر به فراموشی سپرده شد. واقعه بزرگی همچون غدیر در پرده غفلت و تغافل رفت و علیرغم معرفی مکرر علی (علیه السلام) به عنوان جانشین و وصی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و توصیه های اکید ایشان در مورد او، حکومت اسلام غصب شد و حتی فدک (زمین حاصلخیز اهدایی پیامبر به دختر خود)، بوسیله حکومت وقت به زور گرفته شد. ریحانه رسول خدا 8 ساله بود که مادر خود را بر اثر جراحات و صدمات وارده از غائله بیعت از دست داد. داغ رسول خدا و مادر از یک سو و ستمی که بر پدر رفته بود و فشارهای حکومت از دیگر سو، روح پاک حسین (علیه السلام) را میآزرد و این دوران مصادف بود با زمان حکومت خلفای سه گانه.
در این مدت حسین (علیه السلام) به عنوان یک مسلمان و ماموم، بر مسیر حرکت علی (علیه السلام) راه میسپرد و در عین نوجوانی از هر فرصتی برای دفاع از حق استفاده میکرد و به مردم در مورد تحریف اسلام هشدار میداد. از جمله وقتی خلیفه سوم، یار نزدیک پیامبر، ابوذر را به جرم اعتراض نسبت به انحرافات خلیفه از مسیر پیامبر، تبعید کرد و مشایعت او را ممنوع نمود، حسین (علیه السلام) به همراه پدر و برادر، علیرغم حکم خلیفه و به نشانه اعتراض، به بدرقه او رفتند و هنگام وداع به ابوذر فرمود: "ای عمو جان، پروردگار بزرگ قادر و تواناست. او میتواند هرچه را که بر تو وارد شده تغییر دهد. این مردم، دنیا و زندگی و آسایش را از تو گرفتند؛ اما تو دینت را از دستبرد آنان حفظ کردی، براستی که تو از دنیا و دنیا داران بینیازی و دنیای مردم پیش چشمت ناچیز است، ولی این مردم به راه و روش تو بسیار نیازمندند. دل قوی دار و از حرص و ذلت دوری کن. خود را مباز و به خدا پناه ببر، زیرا مقاومت نشانه دینداری و بزرگواری است."
حسین (علیه السلام) تقریبا 32 سال داشت که اداره امور مسلمین به جایگاه اصلی خود بازگشت و با بیعت مردم، علی (علیه السلام) حاکم جامعه اسلامی گردید. بعد از چندی ایشان به همراه فرزندان خود به کوفه هجرت کرد و آنجا را مرکز حکومت اسلامی قرار داد. در این مدت حسین (علیه السلام) در تمام صحنههای نظامی و سیاسی، یار و یاور نزدیک پدر و امام خود بود و در نهایت احترام فرمانهای پدر را اطاعت میکرد.
حسین (علیه السلام) تربیت شده دست بزرگ مدافع اسلام بود و شجاعت و شهامت را به خوبی از پدر آموخته بود و در هر سه جنگی که در این دوران پیش آمد حضوری فعال داشت. در جنگ جمل فرماندهی جناح چپ سپاه امیر المومنین به عهده ایشان بود. در جنگ صفین اولین فتح سپاه علی (علیه السلام) به دست او رقم خورد و شریعه فرات بدست او و یارانش آزاد شد. در جریان حکمیت نیز ایشان یکی از شاهدان ماجرا از سوی پدر بود.
پس از شهادت امیر المومنین (علیه السلام)، امام حسن (علیه السلام)، به دستور الهی و سفارش پیامبر به مقام امامت رسید و هدایت جامعه مسلمین و ادامه راه تبیین و نشر دین خدا را به عهده گرفت.
در دوران امامت برادر، حسین (علیه السلام) نیز همانند سایر شیعیان، مطیع و سر سپرده کامل برادر خود به عنوان امام شیعیان بود و در اطاعت اوامر او ذرهای سستی نمیکرد. چنان که ادب و اطاعت او از برادر مثال زدنی شد. امام باقر (علیه السلام) در این زمینه میفرماید: "امام حسین (علیه السلام) به خاطر احترام و بزرگداشت مقام برادرش، امام حسن (علیه السلام)، هرگز جلوتر از او راه نرفت و در سخن گفتن از او پیشی نگرفت."
حسین (علیه السلام) در تمامی مواضع سیاسی و مهمترین آنها در قضیه صلح امام حسن (علیه السلام) با معاویه، پشتیبان و مطیع امر امام خویش بود. در این واقعه حسین ابن علی به عنوان یکی از شخصیتهای جهان اسلام علیرغم اینکه تمامی مسلمانان امام حسن را تنها گذاشتند، کاملا مدافع این صلح بود و سرسختانه از موضع و تصمیمات برادر حمایت میکرد و او نیز حفظ اسلام را در مصالحه میدید.
پس از جریان صلح، حسین (علیه السلام) به همراه برادر از شهر کوفه به مدینه زادگاه خود بازگشتند و در کنار مرقد رسول خدا به وظیفه تربیت و ارشاد مردم و تبیین و تفسیر احکام الهی پرداختند. اما دیر زمانی نگذشت که امام حسن (علیه السلام) با حیله معاویه مسموم شد و به شهادت رسید و حسین (علیه السلام) جانشین برادر و امام مسلمین گردید.
متن فرمان مشروطيت-صفحه 1

متن فرمان مشروطيت-صفحه 2

امضاي فرمان مشروطيت


عده ای از مشروطه خواهان تبريز

جمعی از قوای دولتی به فرماندهی جعفرقلی خان سردار بهادر در ماموریتی نظامی

جمعي از مشروطهخواهان

جمعی از مشروطه خواهان و سران و رجال مشروطيت پس از فتح تهران عليقلي خان سردار اسعد محمدولی خان و نظام الدوله در عکس ديده می شوند
تعدادی از متحصنين در سفارت انگلستان

محمدعليشاه و درباريان

محمدعليشاه و جمعی از رجال و درباريان هنگام استقرار در باغشاه از راست به چپ : محمدولی آصف السلطنه،محمود علاالملک(ديبا)،مهدی قلی مجدالدوله،سید علی موثق الدوله،احمد خان مشیرالسلطنه،شاهزاده مشدی (پسر کامران ميرزا)،حسين قلی ميرزا نصرت السلطنه(برادر محمدعليشاه )،محمدعليشاه قاجار،حسنعلی ميرزا،اعتضاد السلطنه (پسر محمدعليشاه)،احمد ميرزا قاجار (وليعهد)،پالكونيك لياخوف،حسين پاشاخان،امير بهادر،محمدعلی خان علاالسلطنه،محمدعلی خان سردار افخم(آقا بالاخان سردار)،مصطفی حاجب الدوله دولو
استقبال مردم از ستارخان در دروازه دولت تهران

1328ق
اعتصاب بازاريان تهران

اعتصاب بازاريان تهران در آستانه مهاجرت علما به قم در اعتراض به اقدامات عين الدوله
صحنه دار زدن ميرهاشم دوه چی

تهران رجب 1327 ق
تجمع تعدادی از مردم در مقابل سفارت انگلستان

تعدادی از مشروطه خواهان

انقلاب مشروطه
انقلاب چگونه آغاز شد؟
کشور خواب آلود ايران از خواب ديرين سر بر آورده بود. اخگري لازم بود تا آتش روشن شود. قند در تهران گران شد و تندي صدراعظم عين الدوله آتش را دامن زد. علاءالدوله حاکم تهران، که مرد بيپروايي بود، به دستور صدراعظم در روز دوشنبه 14 شوال 1323 ه. ق. هفده نفر از بازرگانان و دو نفر از سادات را به جرم گران کردن بهاي قند و شکر به چوب بست. اين کار بهانه به دست مدعيان داد و کشمکش ميان دولت و مردم در گرفت. علاوه بر بازاريان جمعي از روشنفکران و علماي روحاني و اهل منبر، هر يک به جهتي خاص، به گروه مخالفان پيوسته در رأس جنبش قرار گرفتند و در مساجد و منابر و مکتبخانه ها و زيارتگاهها و بازار به تبليغ و اشاعه اصول اداره جديد برخاستند. اين حادثه مقدمه و پيش درآمد انقلاب بود.
انقلاب بر سر مظالم شاه و درباريان و وابستگي شاه قاجار به دربار روسيه پديد آمد و عنوان برکناري عين الدوله و عزل مسيو نوز بلژيکي و حاکم تهران و تأسيس "عدالتخانه" داشت و به صورت تعطيل عمومي آغاز شد.
صدور فرمان مشروطيت
مردم و علما در 16 شوال سال 1323 ه. ق. به زاويه حضرت عبدالعظيم روي آوردند (هجرت صغري) و جنبش به مشهد، کرمان، فارس و جاهاي ديگر سرايت کرد. شاه وعده عزل عين الدوله و تشکيل عدالتخانه را داد و سروصداها خوابيد. اما نه تنها به قول خود عمل نکرد، بلکه تظاهر کنندگان را در فشار گذاشت و در نتيجه اين عهد شکني بر دامنه جنبش مردم افزوده شد و کار به زد و خورد کشيد. سال بعد - در 23 جمادي الاول 1324 ه.ق. - بازارها بسته شد و علما به قم مهاجرت کردند (هجرت کبري) و عاقبت سه روز بعد، گروهي از مردم تهران در سفارت انگيس متحصن شدند.
نهضت به تبريز و اصفهان و شيراز هم بسط يافت. عين الدوله استعفا کرد و ميرزا نصرالله خان مشيرالدوله "با رويي نرم و دم گرم" به جاي او آمد. علما به شهر برگشتند و شاه، که از هيجان مردم به وحشت افتاده و احساس خطر کرده بود، خواهي نخواهي در 14 جمادي الاخر سال 1324 ه.ق. به صدور فرمان مشروطيت و تأسيس مجلس شوراي ملي، مرکب از برگزيدگان ملت، تن داد.
حقيقت آنکه مظفرالدين شاه با همه بيکارگي و درماندگي مرد پاکدل و کم آزاري بود و خود از ته دل مشروطه را ميخواست و آرزومند استقرار آن بود، اگر چه نه به کنه آن واقف بود و نه تهور اجراي آن را داشت. هر چه بود مشروطه را داد و از اين نام خود را در تاريخ به نيکي مخلد ساخت.

مظفرالدين شاه هنگام افتتاح مجلس شوراي ملي
با اعطاي مشروطيت، بست نشيني موقوف گرديد و روحانيان، که ايران را ترک کرده و عازم خاک عثماني شده بودند، با استقبال باشکوهي مراجعت کردند.
مجلس يکم در 18 شعبان 1324 هـ. ق. با حضور شاه در کاخ گلستان گشايش يافت و در آخرين روزهاي زندگي مظفرالدين شاه (14 ذيقعده 1324 ه. ق.) پنجاه و يک اصل قانون اساسي به امضاي شاه رسيد.
مظفرالدين شاه روز 24 ذيقعده 1324 ه.ق. درگذشت و محمدعلي ميرزا در ماه ذيحجهً همان سال به جاي پدر نشست.
محمد علي شاه
نسبت به پادشاه جديد سوءظن مردم زياد بود و هر روز آثار نگراني و جوشش نمايان مي گشت. وکلاي آذربايجان، محمد علي شاه را از تبريز مي شناختند و به او اطمينان نداشتند. انقلاب و هيجان و کشمکش ملت و مجلس با دربار و عناصر استبداد در تهران و ولايات ادامه داشت. علما و روحانيون تکيه گاه مردم بودند. انجمنهاي ايالتي و ولايتي در تهران و شهرستانها پي در پي تشکيل مي شد و هر روز تزايد مي يافت؛ و وقتي در نيمه دوم سال 1324 ه.ق. شمار آنها به 140 يا بيشتر رسيد، هر روز روزنامه اي پيدا مي شد ولي غالب آنها مردم را به تندروي و آشوب تشويق مي کردند. مجلس جوان و پر آرزو و بي حوصله بود، و دولت بر خود مغرور و اطرافيان بيکاره و نا آشنا و انواع تحريک از طرفين در کار. مجلس اول، با اينکه بهترين مجالس قانونگذاري ايران بود و قوانين نسبتا خوبي گذراند، چون در ميان اعضاي آن کساني از روحانيون و بازرگانان وارد شده و بطور کلي نمايندگان اطلاع کافي از سياست و اوضاع دنيا نداشتند و به ارزش و اهميت انقلاب و نتايج آن درست پي نبرده بودند، چنان مي پنداشتند که انقلاب وظيفه خود را به پايان داده است. اين بود که به تدريج در مبارزه سستي کردند و محمد علي شاه با استفاده از اين سستي و اهمال به هوس برانداختن مشروط افتاد.
از اواخر سال 1324 ه.ق. ارتجاع اولين آثار مخالف را نشان داد و شاه آشکارا به گردآوري و تجهيز نيرو پرداخت. اتابک، امين السلطان را، که يک ربع قرن بر ايران حکومت رانده و بعد از مشروطيت معزول شده بود و اکنون در اروپا ميزيست، به ايران خواست و به صدارت نشاند و از امضاي قانون اساسي سر باز زد.
در 21 ذيحجه 1324 ه.ق. مردم تبريز بازار را بستند و در انجمن و تلگرافخانه گرد آمدند و از بي اعتنايي دولت در امر مشروط شکايت کردند. چند روز بعد دستخط صريح صادر شد که شاه مشروطيت را قبول و به مقتضيات آن عمل خواهد کرد و بدين ترتيب آرامشي حاصل گرديد.
با اينهمه شاه و اتابک همچنان با مشروط و آزاديخواهان دشمني مي ورزيدند و مخالفت خود را پنهان نمي داشتند. روز شنبه 21 رجب سال 1325 ه.ق. پاسي از شب گذشته، هنگامي که اتابک به اتفاق بهبهاني از مجلس بيرون مي آمد، جواني بنام عباس آقا از مردم آذربايجان با ششلول سه تير بر او انداخت که هر سه تير کارگر افتاد و جوان تيري نيز به خود زد و در دم جان سپرد.
در 29 شعبان متمم قانون اساسي، که مهمترين قسمت اصول قوانين مشروطيت بود، مشتمل بر 107 اصل تدوين و بر پنجاه و يک اصل قانون اساسي اضافه شد و با اين اصول اساس مشروطيت تحکيم و حقوق ملت و سلطنت و قواي سه گانه مملکتي تفکيک و اصول مربوط به عدليه و ماليه تعيين گرديد.
اصالت نهضت مشروط خواهي
کساني برآنند که مشروط ايران يک متاع کاملا انگليسي بود که در بازار ايران رواج يافت. اين اشخاص با استدلال به اينکه در جامعه آن روزي ايران موجبات تاريخي به اندازه کافي براي وقوع چنين حادثه شگرفي وجود نداشت، ميخواهند سهم مردم ايران را در جنبش مشروط خواهي ناچيز و سران انقلاب را آلت بي اراده اي در دست سياستمداران انگيسي جلوه دهند. اين نظر پاک بيجاست و با فداکاريهاي مردم ايران، به خصوص در دوره مشروطيت دوم پس از بمباران مجلس و تصويب مواد بسيار مترقي و مفيد متمم قانون اساسي که در واقع "لقمه بيش از حوصله" بود، درست در نمي آيد. اين مواد مسلماً به نفع امپرياليسم انگلستان نبود. چنانکه بعدها به دست طبقه حاکمه از اجراي کامل آنها جلوگيري شد و هميشه ملت ايران خواستار استرداد اين حقوقق ضايع شده بود.
در دسته بنديهاي مذهبي و بست نشيني و تظاهر در مساجد و منابر و مطالبات پيشروان آزادي نشانهايي از کوششهاي ديپلماسي انگليس براي استفاده از نهضت مشروطيت ايران به چشم مي خورد، اما به هر حال نميتوان اراده انگلستان را عامل انقلاب مشروطه ايران دانست.
در آن روزگار مطامع امپرياليستها طوفاني در جهان بر پا کرده بود: روسه تزاري در صدد راه يافتن به خليج فارس، معبر هند، بود و انگلستان مي خواست مانع راه يافتن روسها به جنوب شود. دربار قاجاريه بيشتر تحت تاثير و نفوذ روسيه بود. روسها مي خواستند وضع موجود را نگه دارند و انگليسها ميل داشتند با تغيير وضع از قدرت آنها در ايران بکاهند و تا مي توانند بر نفوذ خود بيفزايند. روسيه استبدادي طبعا نمي توانست با زمزمه آزادي در ايران موافق باشد و دربار استبدادي شرقي قاجاريه را براي اجراي مقاصد خود مناسبتر مي ديد و از طرف ديگر ديپلماسي انگليس جنبش آزاديخواهي را دامن مي زد. در نتيجه تزاريسم در جناح حمايت از طبقه حاکمه و امپرياليسم انگلستان به ظاهر در جناح حمايت از ناخشنودان قرار مي گرفت. بدين قرار دولت انگليس براي از بين بردن نفوذ روسيه در ايران، که با عهد نامه ترکمن چاي آغاز و روز بروز گسترش مي يافت، با قشري از آزاديخواهان ايران يک نوع اتحاد پنهاني برقرار کرد.
ليکن در اساس مشروطيت ايران محصول بيداري افکار و رشد بورژوازي ايران بود و به دست رادمردان و دليران از جان گذشته اي تحصيل شد. اکثر مبارزان مشروط، مردمان شرافتمند و با عقيده و پاکدامني بودند که مي خواستند از وضع مساعد تاريخ براي نجات ملت خود استفاده کنند. کلمات وطن، آزادي، برادري و برابري ورد زبان انقلابيون بود.
چندي نگذشت که سازش انگلستان با روسيه پرده از روي کريه ديپلماسي انگليس برگرفت و ملت ايران تا اندازه اي به حقيقت دلسوزيهاي اين استعمارگر کهنه کار پي برد.
کودتاي شاه
در دوم شوال سال 1325 شاه به مجلس رفت و سوگند وفاداري ياد کرد. در 9 ذيقعده گروهي از اشرار و الواط و اشخاص وابسته به دربار در اطراف مجلس با مشروط خواهان به زد و خورد پرداختند و چون نتيجه اي حاصل نشد، شاه ناچار قرآن مهر کرد و به مجلس فرستاد.
در اواخر محرم سال 1326 ه.ق. به کالسکه شاه بمب انداختند و وضع به کلي عوض شد و شاه مصمم به ادامه مبارزه شد.
روز چهارم جمادي الاولي سال 1326 ه.ق. شاه با غوغا و جنجال به باغ شاه رفت و شهر را به حالت نظامي درآورد و پس از بسيج نيرو به کار پرداخت. بامداد روز سه شنبه 23 جمادي الاولي سال 1326 ه.ق. قزاقها به فرماندهي سرهنگ لياخف مجلس و مسجد سپهسالار را محاصره و گلوله باران کردند؛ و فرداي آن روز چند تن از آزاديخواهان را در باغشاه کشتند و عده اي را زنداني يا تبعيد کردند و جمعي از آنان نيز به سفارت انگليس پناه بردند و سفارت براي اينکه حيثيت خود را در انظار مردم پاک از دست ندهد، پناهندگان را به خود راه داد.
تاريخنويسان دوره اي را که از روز گلوله باران مجلس تا روز پيروزي ملت و خلع محمد عليشاه، سيزده ماه و چند روز، طول کشيد، "استبداد صغير" ناميده اند. در اين مدت اگر چه مشروطيت تعطيل و خودکامگي بر کشور غالب بود، اما کشمکش در ميان شاه و مشروطه خواهان همچنان ادامه داشت.
قيام آزاديخواهان
تبريز بلافاصله پس از گلوله باران مجلس کانون انقلاب شد و آزاديخواهان آذربايجان به رهبري ستارخان سردار ملي، پرچم انقلاب را برافراشتند.
شورش به سراسر کشور سرايت کرد. اما جنبش آزاديخواهي در آذربايجان به علت نزديکي به روسيه و بخصوص قفقاز، نسبت به ساير نقاط ايران نيرومندتر و عميقتر بود.
انقلابيون روس برادرانه و با وسعت قلب به انقلاب ايران کمک مي کردند. کميته حزب نيرومند سوسيال دمکرات قفقاز اصولا از هر گونه تمايلات استقلال طلبانه در مناطق نفوذ خارجي تزاريسم پشتيباني مي کرد. يک دسته داوطلب از انقلابيون قفقاز به سر پرستي "س. اورجو نيکيدزه" گرجي به ياري آزاديخواهان ايران فرستاده شده اينها بودند که ساختن بمب و به کار بردن آن را به ايرانيان آموختند.
از ايرانيان قفقاز کساني به تبريز آمدند و به نام مجاهدان قفقازي شناخته شدند و آمدن آنان، که مردان ورزيده و آزموده اي بودند، به دليري آزاديخواهان افزود و به پيروي آنان علي مسيو و همدستان او دسته مجاهدان را در تبريز پديد آوردند.
شاه براي سرکوبي تبريزيان پياپي نيرو مي فرستاد، اما سپاهيان برگزيده تهران در برابر قهرمانان آزادي عاجز و درمانده شده بودند. سرانجام شه به تزار نيکلاي دوم، که خود را "پاسبان اروپا" مي دانست، پناه برد و به اشغال رسمي آذربايجان تن داد.
محاصره شهر و مدافعه دليرانه تبريزيان آغاز شد. شورشيان، با وجود قحطي و گرسنگي، قريب ده ماه مبارزه کردند و در نتيجه ايستادگي تبريز، مليون ايران، که مأيوس و نااميد شده بودند، جرئت يافته به گردآوري نيرو پرداختند.
در ذيحجه سال 1326 ه.ق. عده اي در اصفهان بست نشستند و چند روز بعد دسته اي از بختياريها به اصفهان وارد شده به بست نشينان پيوستند و به تدريج اردوي عظيم بختياري و پس از آن صمصام السلطنه ايلخان به اصفهان وارد و استقبال شدند. برادر او عليقلي خان سردار اسعد نيز، که در پاريس بود مراجعت کرد.
روز دهم محرم سال 1327 ه.ق. انقلابيون گيلان به مقر حکومتي حمله ور شده، حاکم شهر را کشتند و شهر را به تصرف درآوردند. گ
اوضاع تهران مشوش شد و مشروطه خواهان به کوشش برخاستند. جمعي از محترمين در سفارت عثماني متحصن شدند و جمعي از علما در زاويه شاه عبدالعظيم بست نشستند و مشروطه خواهان ايراني در خارج از کشور دست به کار زدند.
ورود نيرهاي بيگانه به کشور
در چنين وضعي بود که امپرياليستهاي روس و انگليس دست به مداخلات مسلحانه زدند و سپاه به ايران آوردند. انگليسيها عده اي در جنوب پياده کرده، انجمن بوشهر را منحل و اعضاي آن را دستگير کردند. سپس بندرعباس و لنگه و بنادر ديگر خليج فارس را نيز تصرف کردند و ژنرال کنسول انگليس در بوشهر قدرت را در دست گرفت. در آذربايجان، در پي بسته شدن راه تبريز - جلفا، و محاصره کامل شهر از طرف قواي شاه، گرسنگي و قحطي هولناکي بر مردم روي آورد و کار بر آزاديخواهان سخت شد. در اوايل ربيع الثاني سال 1327 ه.ق. دولتين روس و انگيس موافقت کردند که قشون روس به بهانه شکستن خط محاصره و حمايت از اتباع بيگانه، و رساندن خواربار به آنان وارد تبريز شود. انجمن تبريز ناچار حاضر شد که از تمام خواسته هاي مردم دست کشيده "دست توسل به دامان نامهربان بزند"، ولي کار از کار گذشته بود و سپاه روس از مرز گذشته بود.
با ورود سپاهيان روس محاصره تبريز شکست و نيروهاي شاه دسته هاي ارتجاعي از شهر دور شدند. اما خاتمه کار تبريز به معني پيروزي ارتجاع نبود و کوشش آزاديخواهان ايران همچنان ادامه داشت.
فتح تهران
در پيشروي به سوي پايتخت، نخستين قدم را اردوي شمال به فرماندهي سپهدار اعظم برداشت که انقلابيون قفقاز هم در صفوف آن بودند. اردوي شمال و جنوب در بيست و چهار کيلومتري تهران به هم ملحق شدند. در اين موقع نيروي روي، از انزلي وارد شده بود، به قزوين رسيده بود و اردوي انقلابي را از پست سر تهديد مي کرد.
در 27 جمادي الاخر سال 1327 ه.ق. اردوهاي مليون و مجاهدين گيلان و بختياري وارد تهران شدند و شاه همان روز به سفارت روس پناهنده گرديد. اما برقرار کردن تخت شاهي براي محمد علي ميرزا ديگر از قدرت امپراطور هم خارج بود. شاه به حکم مجلس عالي از سلطنت خلع شد و پسر خردسالش احمد ميرزا که بيش از 13 سال نداشت، به جاي وي به سلطنت ايران و عليرضاخان عضدالملک رئيس ايل قاجار به نيابت سلطنت او برگزيده شد.
مشروطه دوم
مشروطه و قانون بار ديگر در کشور ايران استقرار يافت، اما پيش از آنکه به ثمر برسد کساني به نام "رجال" رشته امور را از دست آزاديخواهان در ربودند و قانون و آزادي را در مشيمه خود خفه کردند و وقتي فدائيان و جانبازان واقعي آزادي به مطلب پي بردند که بسيار دير شده بود.
مجلس دوم در 2 ذيقعده سال 1327 ه.ق. يک سال پس از بسته شدن مجلس اول، با حضور شاه جوان گشايش يافت. در هنگام گشايش مجلس نگراني از توقف سپاهيان روس در کشور و اينکه وعده صريح داده اند که هر چه زودتر به اين تشويش و نگراني پايان دهند، در بيانات رسمي دولت انعکاس يافت، ولي اين نيروها همچنان باقي ماندند و هر روز فساد تازه اي بر پا کردند. مجلس که اکثر اعضاي آن اشراف و خوانين بودند، در تمام دوره تشکيل خود کاري انجام نداد. سپهدار، که يکي از اشراف گيلان بود از انقلاب طرف بربسته بود، نه تنها براي بهبود وضع کشور قدمي برنداشت، بلکه با سياست مرتجعانه خود باعث نفرت و انزجار مردم شد. او با يک دست انقلاب را خفه کرد و با دست ديگر اوضاع را براي نفوذ بيشتر بيگانگان در کشور مساعد ساخت.
خلاصه انقلاب مشروطيت ايران، اگر چه ضربت سنگين خود را بر پيکر استبداد وارد کرد و مجلس و قانون را در کشور برقرار ساخت، ولي از فئوداليزم و امپرياليزم شکست خورد.
دولت مستوفي الممالک، که پس از سپهدار به روي کار آمده بود، در شعبان 1328 ه.ق. به دستياري قواي بختياري و يفرم (يپرم) ارمني، يکي از افراد حزب داشناک که رياست پليس را داشت، آخرين دسته فدائيان را خلع سلاح کرد و از "هوارد تافت"، رئيس جمهور آمريکا، خواست که کسي را براي مرمت خرابيهاي ماليه به ايران گسيل دارد. "مرگان شوستر"، که مرد کارداني بود، در جمادي الاول سال 1329 ه.ق. با هيئت مستشاران مالي آمريکايي وارد ايران شد و با تحصيل اختيارات فوق العاده به کار پرداخت.
تحريکات همچنان ادامه داشت. روسها شاه مخلوع را دوباره به ايران برگرداندند تا مجلس را از کار و کوشش بازداشته و سازمان شوستر را براندازند. شاه مخلوع در ماه رجب ناگهان در گمش تپه (پهلوي دژ کنوني ) پاي به خشکي نهاد و با دسته اي از ترکمانان به تهران حمله کرد. اما چون ملت و مجلس و سران آزادي همآواز بودند، اين همه تشبثات نقش بر آب شد و در پائيز سال 1329 ه.ق. نيروي محمد علي ميرزا درهم شکست و او باز به روسيه گريخت.
در خلال زد و خورد مليون با اردوي محمد علي ميرزا و در هنگامي که به نظر مي رسيد کار او يکسره شده و چاره اي جز فرار ندارد، روس و انگليس يکباره پرده از مقاصد نهاني خود برداشته و انگلستان آزاديخواه، واحدهاي هندي را براي تصرف نقاط مهم جنوبي ايران در بندر بوشهر پياده کرد و حتي حکم تصرف اصفهان (در منطقه روسي) و شيراز و بوشهر (در منطقه بيطرف) را به اين واحدها داد. روسيه نيز سپاهيان ديگري به ايران آورد و به بهانه عجيب حمايت از املاک شعاع السلطنه نيروي خود را از رشت تا قزوين پيش آورد.
اولتيماتوم روس
روسيه تزاري با مشورت انگلستان روز چهارشنبه 7 ذيحجه سال 1329 ه.ق. اولتيماتوم سختي به دولت ايران تسليم کرد و به موجب آن از دولت ايران خواست که شوستر و همراهان هر چه زودتر ايران را ترک کنند؛ و دولت متعهد شود که در آينده براي استخدام مستشاران خارجي رضايت قبلي دولتين روس و انگليس را جلب کند و نيز مخارج لشکر کشي روس را به ايران عهده دار گردد. توسل ايران به انگلستان سودي نداشت و دولت مذکور، ضمن نامه اي به وثوق الدوله وزير خارجه ايران، توصيه کرد فوراً تقاضاي روسها را بپذيرد. اما مجلس ايران اولتيماتوم را به اکثريت قريب به اتفاق رد کرد و مردم در تبريز و گيلان به ايستادگي خود افزودند. روسها نيروي جديدي به ايران آوردند و در تبريز و رشت و مشهد و شهرهاي ديگر کشت و کشتار به راه انداختند. عاقبت در غره ماه محرم سال 1330 ه.ق. دولت ايران اولتيماتوم را پذيرفت و روز دوم محرم ناصرالملک در مجلس را بست و سازمانهاي ملي را با اعلان حکومت نظامي ممنوع کرد و به دست او و حسن وثوق الدوله ريشه آزادي کنده و هرگونه فرياد اعتراض نسبت به بيگانگان در امور کشور و سياست ارتجاعي دولت در گلوي مردم شکسته شد. روز دهم محرم سال 1330 ه.ق. روسها جمعي از بزرگان و پيشروان و در آن ميان ثقةالاسلام، مجتهد معروف، را در تبريز به دار کشيدند. کشتار تبريز ماهها ادامه يافت. روسها صمدخان شجاع الدوله، قصاب و جاني معروف مراغه اي، را به حکمراني آذربايجان گماردند و به دست او از هيچ گونه شقاوت و وحشيگري درباره مردم آذربايجان فروگذار نکردند.
بدين قرار آن جوش و خروش هفتساله خاموش گشت و انديشه ها پست و کوتاه شد. مردان نيکوکار و غمخوار به کنار رفتند و گروهي از سررشته داران خودخواه و کهنه کار، که هر چه گفتند و کردند به سود بيگانگان و زيان ايران بود، قدرت و اختيار در دست گرفتند و حتي پس از پيس آمدن جنگ جهانگير اول و رفع فشار اجانب باز در جلد آزاديخواهي و ميهندوستي بر سر کار ماندند و اعمال حقير و ننگين خود را ادامه دادند.
بعد از برانداختن مجلس و اخراج شوستر دخالت بيگانگان در امور داخلي ايران به حد اعلي رسيد. روسها امتياز راه آهن تبريز - جلفا و انگليسها امتياز راه آهن محمره - خرم آباد را گرفتند و دولت ايران را وادار کردند که سياست خود را با پيمان 1907، که هيچيک از دولتها آن را به رسميت نشناخته بودند، هماهنگ سازد. روسها در قزوين و تبريز از مردم ماليات مي گرفتند و مانع حرکت نمايندگان آذربايجان به تهران مي شدند و انگليسها در ازاء وام مختصري که به ايران پرداخته بودند، گمرک بوشهر را تصرف کرده بودند. ناصرالملک، نايب السلطنه، که به "ديپلمات مکار" معروف بود، بار سنگين سلطنت را بر دوش ناتوان شاه جوان گذارده، رهسپار اروپا شده بود.
سلطان احمد شاه آخرين پادشاه دودمان قاجار در 27 شعبان سال 1332 ه.ق. تاجگذاري کرد. چند ماه از تاجگذاري وي نگذشته بود که جنگ بزرگ اروپا، که از مدتها پيش زمينه آن فراهم مي گرديد، درگير شد. اين جنگ که آن همه بدبختي و سيه روزگاري براي دنيا و ايران داشت، به مردم ايران که از مظالم همسايگان به تنگ آمده بودند، نويد نجات داد و شکست روسيه در جنگ و انقلاب اکتبر 1917، کشور ما را که در نتيجه قرارداد 1907 تجزيه شده بود، از چنگ استعمار رهايي بخشيد.
یک مازندران و یک کردان

علی کردان متولد اول آبان 1337 هجري شمسي در يكي از روستاهاي توابع شهرستان ساري و داراي مدرك دكتراي حقوق اساسي است.
مهمترين مسئوليت هاي كردان پس از پيروزي انقلاب اسلامي بدين شرح است:
1- پاسدار كميته انقلاب اسلامي استان مازندران و از موسسين سپاه استان
2- عضو شوراي فرماندهي سپاه استان مازندران
3- مسئول اطلاعات و تحقيقات سپاه پاسداران مازندران
4- داديار و جانشين دادستان ساري
5- جانشين دادستان آمل در غائله ششم بهمن سال 60
6- دادستان شهرهاي هشت پر، آستارا و خلخال به امر شهيد قدوسي
7- فرماندار علي آباد كتول در استان گلستان
8- فرماندار گنبد كاووس
9- مسئوليت در ستاد اجرايي فرمان حضرت امام (ره )
10- مسئوليت در نهاد رياست جمهوري دوران مقام معظم رهبري
11- مسئوليت در شوراي عالي دفاع و پيگيري مسائل مربوط به جنگ در استان ها
12- معاون اداري و مالي سازمان مسكن
13- معاون و قائم مقام سازمان ثبت اسناد و املاك كشور
14- قائم مقام سازمان ايرانگردي و جهانگردي
15- معاون اداري و مالي سازمان صدا و سيما
16- معاون امور مجلس و استان هاي صداو سيما
17- معاون وزير كار و امور اجتماعي
18- رييس سازمان آموزش فني و حرفهاي كشور
19- قائم مقام وزير نفت
سمت هاي جنبي و عضويت در مجامع و شوراها و كميته ها وي به اين شرح است:
1- مجمع مشورتي حقوقي شوراي نگهبان
2- عضو كميته حقوقي مجمع تشخيص مصلحت نظام
3- عضو شوراي عالي آموزش و پرورش
4- عضو هيات نظارت بر صدا و سيما
5- عضو هيات تطبيق مصوبات مجلس با دولت در دوره ششم و هفتم
6- رييس كميته كاهش تقاضاي مواد مخدر كشور

سر انجام تصمیم رییس جمهوری برای سپردن سکان وزارت کشور به قطعیت رسید و دکتر علی کردان قائم مقام و مرد مقتدر وزارت نفت به مجلس معرفی شد.
وزارت کشور بی شک بین 3 وزارتخانه اصلی و نهاد مهم و کلیدی کشور نقشی ویژه دارد و خارج از پایتخت این استانداران هستند که با سیاست گذاری و نظارت وزارت کشور مملکت داری می کنند.
لذا وزارتخانه ای اینچنین موثر و قدرتمند مدیری کاردان و توانمند می طلبد.انتخاب بی رودربایستی رییس جمهور هم حکایت از توان اجرایی و مدیریت قوی علی کردان دارد که در دو دهه اخیر چهره شناخته شده ای در عرصه سیاسی کشور دارد.
سوابق کردان از فرمانداری گرفته تا فعالیت قضایی و پس از آن کار فرهنگی در وزارت ارشاد و سازمان ایرانگردی و جهانگردی تا سالهای 1370 به بکطرف، و مدیریت درخشان او در سمت معاونت سازمان صدا و سیما و رییس سازمان فنی و حرفه ای کشور و قائم مقامی وزارت نفت از طرف دیگر بیانگر ویژگی های فردی یک مدیر مصمم است که بدون توجه به جایگاه و سمت اداری ، تاثیر یک مدیر قوی را به نمایش می گذارد.
حضور 10 ساله علی کردان در سازمان صدا و سیما در زمان مدیریت دکتر علی لاریجانی منجر به گسترش وسیع شبکه های رادیو و تلویزیونی و پوشش گسترده آن در نقاط شهری و روستایی دور دست کشور و خارج از کشور شد .
اموال و املاک صدا و سیما احصا شده و به تملک واقعی سازمان در آمد.
شبکه های استانی گسترش یافت و تولید و پخش برنامه های آن در کنار افزایش کمی ، تحت سیاستگزاری محتوایی تعریف شده قرار گرفت.
جذب نیروهای متدین ،ایثارگر و وفادار به نظام فزونی گرفت و دقیقا در زمانی که بیش از هزار مدیر اصولگرا و با تجربه در زمان سکانداری جبهه دوم خرداد از کار کنار گذاشته بودند ، این تجربه ها ی مدیریتی ارزشمند ، با هوشمندی کردان در اختیار صدا و سیما قرار گرفت.
بسیاری از چهره هایی که امروز در ارکان مدیریتی کشور دارای مسئولیت هستند از همین دسته اند و حمایت علی کردان را از نیروهای کاردان و متدین فراموش نکرده اند.
در دولت نهم ، اما ،کردان که گرداننده اصلی ستاد انتخاباتی دکتر علی لاریجانی بود ،علیرغم انتظارات عمومی به کابینه دعوت نشد و تصور عمومی چنین بود که او هم مانند خوش چهره،افر.وغ ، توکلی و .... کنار گود باقی خواهد ماند.
اما پس از مدتی ریاست سازمان فنی و حرفه ای را پذیرفت.جایی که حتی بسیاری از دوستانش آنرا برای کردان کوچک می دانستند و تصور می شد فعالیتهای سیاسی علی کردان که بسیاری از نیروها و شاگردانش در دوره دوم خرداد ، حالا استاندار و معاون وزیر و وزیر و نماینده مجلس شده بودند به دوران افول خود رسیده و به زعمی کردان با قبول مسئولیت سازمان فنی و حرفه ای حد خود را پایین آورده بود.
اما در دوره حضور او در سازمان فنی حرفه ای این سازمان دچار تحول وسیعی شد.حضور آن در نقاط مختلف کشور حتی در روستاها ملموس تر شد ،مدرک آن جدی تر تلقی شد ، وضعیت رفاهی و معیشتی کارکنانش بهبود یافت و با توجه به نفوذ شخصی علی کردان اعتبارات آن افزایش یافت .
بعدها دکتر احمدی نژاد به این تشخیص رسید که از ظرفیت کردان در مسئولیت های مهم تری مثل وزارت نفت باید استفاده شود.وزارتخانه ای که تا همین اواخر هنوز تاثیر چندانی از تغییر دولت و استقرار دولت نهم نپذیرفته بود.
اما این تصمیم رییس جمهور به مذاق برخی خوش نیامد و حرکتی حساب شده توسط گروهی که آنرا مافیای نفت می خوانند صورت گرفت تا سکان وزارت نفت به کردان سپرده نشود. شاید حالا این موضوع پیچیده ، بیشتر قابل درک باشد که این گروه قدرتمند سیاستهای خود علیه وزارت کردان را از طریق دوستان سابق او در مجلس و احزاب و جمعیت هایی اعمال کرد که پیش از آن از حمایت های کردان بهره مند بودند و برای فعالیت و بقا با او مشورت می کردند!
در چنین وضعیتی علی کردان قائم مقام وزیر نفت شد ، در حالی که دوست و دشمن ، او را نفر اول وزارت نفت می دانستند و انتظار اتفاقی جدید را در این وزارتخانه مهم می کشیدند.
اما در واپسین روزهای مهلت رییس جمهور برای معرفی وزیر کشور به مجلس بازهم دکتر احمدی نژاد همه را غافلگیر کرد و مردی را برای وزارت کشور در نظر گرفت که بدون چالش و شاید دست اندازهایی کوچک ، موفق به اخذ رای بالا از مجلس خواهد شد.
پیش بینی می شود این دست اندازها توسط جمعیت های کوچکی صورت گیرد که بدون تجربه مدیریتی جدی ، توقع زیادی برای دستیابی به قدرت دارند و علیرغم کار تیمی و سیاسی فراوان در ماجرای انتخاب ریاست مجلس چوب بی تجربگی آنان شخصیتی ارزشمند مانند دکتر حداد عادل را هم مورد نوازش قرار داد!
بی تردید رییس جمهور، اعضای کابینه و بسیاری از مسئولین طراز اول کشور و نمایندگان مجلس و رییس مجلس شورای اسلامی که در دو دهه اخیر کردان را به مثابه دست راست خود ، به همراه داشته، این انتخاب را بهترین گزینه برای تصدی وزارتخانه ای می دانند که در واقع اداره کشور و نفوس ملت را در اقصی نقاط این مرز و بوم بر عهده دارد.
بنا به اظهار نظر برخی نمایندگان دکتر علی کردان موفق به اخذ رای بالایی از مجلس شورای اسلامی خواهد شد ، عامل نزدیکی بیشتر دولت و مجلس و روسای آن خواهد بود، با توجه به سوابق اجرایی مختلف و شناخت وسیع از استانداران و نیرو های سیاسی و اجرای کشور ، در تغییرات آتی شاهد انتخاب اصلح برای استانها خواهیم بود و با توجه به شناخت نزدیک و اعتماد روسای 3 قوه به شخص علی کردان ، شکوفایی جدیدی را در توسعه استانها و حل مشکلات آنها خواهیم دید.


ستاره ای بدرخشيد و ماه مجلس شد دل رميده ما را انيس و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد
ببوی او دل بيمار عاشقان چو صبا فدای عارض نسرين و چشم نرگس شد
بصدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست گدای شهر نگه کن که مير مجلس شد
طربسرای محبت کنون شود معمور که طاق ابروی يار منش مهندس شد
لب از ترشح می پاک کن برای خدا که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
کرشمه تو شرابی به عارفان پيمود که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد
چو زر عزيز وجودست شعر من آری قبول دولتيان کيميای اين مس شد
خيال آب خضر بست و جام کيخسرو بجرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد
زراه ميکده ياران عنان بگردانيد چرا که حافظ از اين راه برفت و مفلس شد