تبليغاتX
شمالیها سلام
در کنار دریا و جنگل میشود...
می دانیم که چیستیم اما نمی دانیم که چه میشویم.

شکسپیر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 10:44  توسط مهدی علیپور  | 

هیچ میراثی گرانبهاتر از راستی و درستی نیست.

شکسپیر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 14:43  توسط مهدی علیپور  | 

اولین شرط توفیق شهامت است و بی باکی.

ناپلئون

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 15:10  توسط مهدی علیپور  | 

کسیکه کم فکر می کند زیاد حرف می زند.

مثل فرانسوی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 11:39  توسط مهدی علیپور  | 

 

 

قبل از مهاجرت اقوام آريايي به ايران ، صفحات شمالي ايران يعني نواحي جنوب درياي مازندران ، مسكن اقوامي مانند كادوسيان ، آماردها ، كاسپيان و تپوري ها و … بود . قديمي ترين سندي كه از قوم كاسي ها ياد مي كند مربوط به سده 24 قبل از ميلاد و متعلق به « پوزوراين شوشيناك » است . هرودوت مورخ يوناني اين قسمت حاكم نشين پانزدهم بر شمرده كه « ساس ها » و « كاسپي ها » ي ساكن آن دويست تالان خراج به داريوش مي پرداختند .

استرابن كه در 40 ق . م تا 40 ميلادي مي زيست اقوامي گلامي ، كادوس ، ماردي و بعضي قبايل گرگاني را ساكنان نواحي شمال كوه پراخواتراس ( البرز ) دانسته است .

در گذر زمان اعراب كادوسيان را طيلسان خواندند . بعدها اين نام نيز تغيير يافت و امروزه آنها را تالش يا تالشان مي نامند . « پلوتارك » مورخ يوناني درباره جنگ كادوسيان با اردشير ساساني در 384 ميلادي سخن گفته است .

« پيرنيا » با توجه به نوشته هاي « كتزياس » درباره كادوس ها مي گويد مادها ابتدا گيلان و حوالي آن را در اختيار داشتند ولي در اواخر دورة مادها ، به سبب پاره اي اختلافات آن را از دست داده اند ، چنانكه در اواخر عصر هخامنشي نيز كادوسي ها به صورت نيمه مستقل مي زيستند . نزاع ميان مادها و كادوسيان از وقايع مهم اواخر حكومت مادها است .

در زمان حكومت آرته ميس ، يكي از درباريان پارسي به نام « پارسداس » با چند هزار سوار و پياده به كادوسيان پناه برد و با آنان پيمان خويشاوندي بست . در جنگي ميان كادوسي ها و مادها ، او رهبري كادوس ها را به عهده داشت .

الكساندر خودزوكوگل ها ، كادوسي ها ، دربيك ها ، اوتي ها ، اناري ها ، دوكوزيني ها ، آمكاردها و كاسپين ها را از اقوام ساكن درياي مازندران دانسته است .

در اوستا بارها از ناحيه گيلان به عنوان « ورن » يا « ورن چهارگوش » نام برده شده است . در فرگرد اول ، ونديداد گيلان را محل تولد فريدون دانسته و آمده است : « چهاردهمين كشوري كه من (‌اهورا) بيافريدم ورن چهارگوشه باشد در آنجايي كه فريدون كشنده اژي دهاك تولد يافت » .

و يا « فريدون پسر آبتين از خانداني توانا در ] سرزمين [ چهرگوشه ورن صد اسب و هزارگاو و ده هزار گوسفند پيشكش ] آناهيتا [ كرد » .

آرياييان ساكنان اين ناحيه را پيرواهريمن و ديو مي ناميدند . اين مسئله شايد به دليل مقاومت جانانه آنها در مقابل عناصر مهاجم و مهاجر اين نژاد جديد باشد .

امروزه در گيلان واژة « تور » به ديوانه اطلاق مي شود كه احتمالاً‌ ريشه در باورهاي كهن آريايي دارد . جالب توجه آن كه همين مردماني كه چنين حقيرانه از آنها ياد شده قبل از حمله آرياي ها ، از تمدن و حكومت هاي پيشرفته و قدرتمندي برخوردار بودند .

يكي از اقوامي كه در گيلان مي زيستند « كاسي ها » هستند كه نژاد آنها كاملاً ناشناخته مانده است . اينان در نقاط كوهستاني سكونت داشتند و بعدها همراه سيل مهاجرت اقوام جديد ، به عرصه هاي جنوبي البرز كوچيدند . عصر برنز و تمدن شكوفاي آن را مي توان متعلق به كاسي ها دانست . « كايوس پلينوس » تمام مناطق جنوب درياي مازندران را جايگاه كاسپي ها ذكر كرده وآن ها را از جانب شرق همسايه پارت ها و تايپرها ( طبري ها )‌مي داند . استرابن محل زندگي جانب درياي مازندران آمده اند . دلاپرت ، كاسي ها را از اقارب ميتاني ناميده و معتقد است طوايف مختلف كاس در حوالي « پاراخواتر » ( Parakhoatr ) كه با كوهستان تالش مطابقت مي نمايد سكني داشتند .

كاسي ها از 1746 تا 1171 ق . م و تحت نام سلسله سوم بابل بر آنجا حكومت كردند . موسس اين سلسله « گانداش » بود . رب النوع بزرگ آنها سورياش ( رب النوع آفتاب ) آرياني بود . با توجه به اين نظرات به خوبي مي توان خط سير و امتداد فرهنگ و تمدن كاسي ها را از نواحي جنوب درياي مازندرانتا مناطق زاگرس و در نهايت بين النهرين پي گرفت ، جايي كه تمدن و حكومت اين اقوام به مدت شش قرن در آنجا سيطره داشت .

امروز هنوز آثاري از نام كاسي ها در شمال ايران و در اسامي محل ها و نام افراد به چشم مي خورد . نام درياي خزر و شهر قزوين مأخذ از نام اين اقوام است . شواهد فرضي قوي براين اين فرضيه وجود دارد كه كاسپييان ها اوايل هزارة چهارم و حتي پنجم قبل از ميلاد كشاورز بودند و دانش كشاورزي از فلات كاسپيان به سرزمين هاي كنار دريا و اطراف رودهاي جيحون ، سيحون و دجله و فرات سرايت كرد و انتشار يافت .

از ديگر اقوام ساكن گيلان در عصر قبل از آريايي ، آماردها هستند . نام رودخانه سفيدرود « آماردوس » از اين نژاد گرفته شده است . « كتزياس » كورش را پسر جواني از ايل مردها ( آماردها ) ناميده است .

ماردها و كادوسيان در زمان تسخير شهر سارد و بابل خدمات شاياني به « كورش » نمودند . تمدن مارليك در كنار سفيد رود را به اين قوم نسبت مي دهند . « اشك » پنج پادشاه پارتي براي اين قوم حمله بود عده زيادي از آنان را به خراسان و برخي ديگر را به ايوان كيف ياشاراكس كوچاند . ماردها زماني از رود قزل اوزن تا گرگان را در اختيار داشتند .

در زمان ساسانيان ، « اردشير » در سال 1384 ق . م در راس قشوني كه پلوتارك يوناني تعداد آنها را 300 هزار پياده و 10000 سواره ذكر كرده براي فرونشاندن شورش گيلان بدان سو لشكر كشيد .

در زمان ساسانيان « جشنسف » يا « گشنسب » شاه بسته بر تپشخوارگر كه منطقه وسعي از آذربايجان تا دامغان امتداد داشت ، حكمروايي داشت . خواندن گشنسب از 330 ق . م تا 419 و به قولي 529 ميلادي در گيلان و مازندران حكومت داشتند . اينان خود را از خاندان اردشير دراز دست مي دانستند .

دوران طولاني حكومت اين خاندان هم زمان با سلطه حكومت هاي سلوكي و اشكاني بر قسمت عمده اي از تاريخ حكومت ساساني است .

در زمان نفوذ آيين مزدكي ، شمال ايران به عنوان يكي از پايگاه هاي ترويج اين آيين در آمد . « كيوس » پسر « قباد » اين آيين را پذيرفت و عليه « خسرو » برادر كوچك تر شوريد و با سپاهي از گيلان و ديلمان و تپشخوارگر به مدائن تاخت ، ولي شكست خورد و به قتل رسيد .

پس از رقابت بر سر شاهنشاهي بين « جاماسب » و « قباد » فرزندان ساساني و شكست جاماسب ، او به نواحي دربند خزر رفت و در آنجا حكومت كرد . « فيروز » نوه جاماسب وسعت اين حكومت را تا نواحي گيلان گشترش مي دهد . وي با يكي از خاندان هاي حاكم بر گيلان وصلت كرد كه ثمره آن ازدواج « گيل بن گيلانشاه » بود . گيلانشاه كه بعدها به « گاوباره » معروف شد ، به طبرستان رفت و در نبرد با تركان ماورالنهر مجاهدت هاي بسيار از خويش نشان داد . بعدها با آشكار شدن اصل و نصب وي يزدگرد حكومت طبرستان را به او سپرد و آذرولاش حاكم آنجا را بر كنار نمود . زمان حكومت وي هم زمان با حكومت خلفاي راشدين و اوايل عصر اموي است . خاندان « رابويه » و « پادوسبان » كه پسران گيل گاوباره بودند بعدها بر رويان طبرستان حكومت كردند . پادوسبانان يا استنداران تا 1006 ه.ق بر مناطقي از گيلان و مازندران حكومت كردند و پس از آن منقرض شدند .


 
   

گيلان در دوران اسلامي

پس از حمله اعراب و گسترش روز افزون دين اسلام در خاك ايران ، يكي از نقاطي كه سرسختانه در مقابل هجوم اعراب ايستادگي به خرج داد ، شمال ايران و به ويژه گيلان بود .

در سال 22 هجري ، اولين بار « موتا » سردار ديلمي به همراهي شپاهياني از گيلان ، ري و آذربايجان در ناحيه واجرود بين همدان و قزوين با اعراب رود در رو شد . اين جنگ به شكست ايرانيان و مرگ موتا انجاميد . نتيجه جنگ گرچه به شكست منتهي شد ، ولي نام ديالمه را پرآوازه ساخت .


 

فخرالدين اسعد گرگاني به زيبايي به شرح ديلمان و مردمان آن پرداخته است :

ز قزوين در زمين ديلمان شد درفش نام او بر آسمان شد

زمين ديلمان جايي است محكم بدو در لشگري از گيل و ديلم

بتازي شب از ايشان ناوك انداز زنند از دور مردم را به آواز …

در اوايل دوره اسلام ، گيلان همچنان علم استقلال خويش را برافراشته نگه داشته بود و بارها قزوين ساخلوگاه مسلمانان را مورد تهاجم قرار مي داد . قسمت هاي مهم طبرستان و گرگان بالاخره در حدود 142 ه . ق توسط مسلمين به تسخير درآمد ولي شهرهاي ديلم ناگشوده ماند .

از وقايع جالب اين دوران گفتگو و تهديد حجاج با نمايندگان ديلمي است . زماني كه او نقشه تهيه شده از ديلمستان را به سفيران ديلمي نشان داد و فتح سرزمين ديلم را كاري آسان خواند آنان در جواب گفتند : نقشة درستي از شهرهاي ما كشيده اند ، جز اين كه نقشه كشان چهرة سوراني را كه از اين گردنه ها و كوه ها نگهباني مي كنند نكشيده اند و تازه پس از اين كه در جنگ با آنها رو به رو شدي ، آنان را خواهي شناخت .

پس از سقوط دولت « آل گاوباره » در سال 142 ه . ق مناطق رويان مرز شرقي گيلان تا مدت ها تحت سلطه اعراب بود تا اين كه در سال 167 ه . ق در شورش سراسري به رهبري « ونداد هرمز » ، عدة زيادي از اعراب و نومسلمانان به دست مردم به قتل رسيدند . عدة مقتولين را تا 60 هزار نفر ذكر كرده اند .

بعدها « مازياربن قارن » كه مدتها در دربار مأمون حضور داشت و اسلام آورده بود ، از طرف او به حكومت رويان و مازندران رسيد .

همزمان با اين دوران ، در گيلان و نواحي كوهستاني آن حكومتي مستقر بود كه اطلاعات اندكي از آنان برجاي مانده است . كسروي از خاندان جستان به عنوان پادشاهان ديلم ياد مي كند از اواخر قرن دوم تا اوايل قرن چهارم تنها نام هفت يا هشت تن از اين افراد ذكر شده است .

اولين شاه اين خاندان « مرزبان بن جستان » در حدود 189 ه . ق حكومت مي كرد و آخرين حاكم اين خاندان « مهدي بن خسروفيروز » توسط « محمدبن مسافر » موسس سلسله مسافريان يا سالاريان شكست خورد و از متصرفات خويش بيرون رانده شد .

همزمان با حكومت جستانيان بر مناطق ديلمان ، وقايع ديگري در جريان بود كه سبب قيام علويان عليه حكام عباسي و دست نشاندگان آنها يعني طاهريان و سامانيان شد . در روز 25 رمضان سال 250 ه . ق مردم نواحي كلار دشت و عده بسياري از گيلان و مازندران با حسن بن زيد علوي بيعت نمودند .

« حسن بن زيد » يا « داعي كبير » پس از مبارزات بسيار سرانجام حاكم طاهريان را از طبرستان راند و حتي به گرگان دست يافت . از مسائل مهم زمان او حمله « يعقوب ليث » در سال 260 ه . ق به مناطق شمالي ايران است .

بعد از « حسن بن زيد » ، برادرش « محمد بن زيد » به حكومت رسيد . حكومت او 14 يا 16 سال به طول انجاميد و در اين مدت جنگهاي بسياري با سپاهيان عباسي صورت گرفت . در سال 287 ه . ق در نزديكي استر آباد جنگي به وقوع پيوست كه به مرگ « داعي محمد » منجر شد .

پس از او « ناصرالحق » يا « الاطروش » به جانشيني انتخاب شد . در ا ين دوره عدة بسياري به آيين شيعه زيدي گرويدند . در سال 304 ه . ق الاطروش يا ناصر كبير پس از آنكه دامنة فتوحاتش را از سفيد رود تا آمل گسترش داد ، فوت كرد . ويرانة قلعه چالوس كه از زمان ساسانيان برپا بود و مدتهاي مديد مرز بين ديالمه و حكومتهاي همسايه بشمار مي رفت ، توسط او صورت گرفت .

 

جانشين « ناصر كبير » ، «حسن بن قاسم » ملقب به « داعي صغير » بود .« ليلي بن نعمان » سردار او موفق به فتح خراسان شد و به نام او خطبه خواند . پس از پيروزيهاي اوليه ، در سال 309 ه . ق ليلي بن نعمان در جنگي با سپاهيان ساماني كشته شد و سر او را بر نيزه كرده به بغداد فرستادند . در سال 314 ه . ق « امير نصر ساماني » با لشكري 30 هزار نفري به طبرستان حمله كرد ولي در محاصره افتاد و با پرداخت 20 و به قولي 30 هزار دينار زر سرخ با علويان مصالحه كرد و جان به سلامت به در برد . در سال 316 ه . ق داعي صغير با سپاهي عظيم به سرداري « ماكان كاكي » مناطق ري ، قزوين ، زنجان ، قم و ابهر را متصرف شد .

داعي صغير پس از 12 سال حكومت از سپاهيان ساماني به سرداري اسفار شيرويه شكست خورد و عاقبت در نزديكي آمل با زوبين « مرداويچ بن زيار » كشته شد . پس از مرگ داعي صغير حكومت سادات علوي به آرامي رو به قهقرا رفت و آخرين علوي به نام « الثاير بالله » يا « سيد البيض » توسط غلام خود عميد و مردم از كار بر كنار شد . سرنوشت علويان چون تمامي حكومت هايي كه با نيت خير آغاز شد تا رهايي مردم را نويد دهد ، در پايان با دوري از اهداف اوليه راه به خطا برد .

سرداران ديلمي و گيلاني كه با شجاعت خود به سرعت از گمنامي به اشتهار دست يافتند ، بعد ها خود داعيه حكومت كردند و هر يك گوشه اي از نوحي شمال كشور را به تصرف در آوردند ولي سرانجام بيشتر آنها به سبب ستيزه جويي با ياران ديرين خود و اختلاف افكني حكام عباسي سرنوشتي ناگوار يافتند . از اين سرداران « اسفار » پسر « شرويه » ، « ماكان كاكي » ، « مرداويچ بن زيار » و برادرش « وشمگير » و فرزندان « بويه ديلمي » را مي توان نام برد .

مرداويچ موفق به تأسيس سلسله اي شد و خارج از مرزهاي گيلان را در تصرف گرفت . حكومت اين خاندان از 315 تا 470 ه.ق به طول انجاميد و تعداد شاهان آن هشت نفر بود . آخرين اين حكام گيلانشاه پسر كيكاووس نام داشت .

از ديگر دلاوران ديلمي كه از مساعدت با علويان شروع كرد و بعدها به حكمراني رسيدند ، فرزندان بويه ديلمي هستند . مي گويند زادگاه آنها « كياكليش » روستايي در ناحيه ديلمان بود و از آنجا كه پدرشان ماهيگير بود ، ايشان را از ساكنان كناره مازندران در گيلان دانسته اند .

برادران بويه ابتدا از ياران « ماكان كاكي » بودند و سپس به مرداويچ پيوستند . با مرگ مرداويچ كار اين خاندان بالا گرفت و هر يك از برادران قسمتي از ايران را متصرف شد . در سال 334 ه.ق براي نخستين بار پس از تسلط اعراب ، بغداد توسط حكومتي ايراني فتح شد و خليفه « المستكفي بالله » ناچار احمد را معزالدوله ، علي را عمادالدوله و حسن را ركن الدوله لقب داد و به نام ايشان سكه زدند .

پس از آن خلفاي عباسي فقط قدرتي صوري داشتند و در عمل تابع تصميمات بوييان بودند . ثمره حكومت بوييان بر ايران احياي دوباره بعضي سنن مللي و فرهنگ ايراني و نيز خيزش و اعتلاي مذهب تشيع است كه مدت چند قرن با تحكم و تعدي خلفاي اموي و عباسي در مظلوميت به سر مي برد .

 

هم زمان با دوران بوييان و پس از حكومت جستانيان بر ديلم ، كنكريان جايگزين آنان شدند . سر سلسله اين حكومت « محمد مسافر » نام داشت و دژ سميران در كنار رودخانه سفيدرود جايگاه كنكريان به شمار مي رفت . مدت حكومت اينان از 307 تا 454 ه.ق بود در دوران اوج حكومت كنكريان بخشي از ارمنستان ، آذربايجان ، اران و سهررود تحت سلطه آنان قرار داشت . سرانجام حكومت آنان توسط اسماعيليان برچيده شد .

شرايط جغرافيايي گيلان در اين ميان بسيار تعيين كننده بود . چنانكه اقبال آشتياني معتقد است « ولايت كوچك گيلان در تمام دوره استيلاي مغول از حد اردبيل و خلخال تا حدود كلاردشت و سرحد خاك مازندران از دستبرد سرداران چنگيز و هلاكو و ايلخان و جانشينان ايشان محفوظ مانده بود و به واسطه وجود معابر صعب العبور و بيشه هاي انبوه ، مغولان نتوانسته بودند بر آن دست يابند » .

در زمان حكومت « الجايتو » ايلخان مغول بر ايران ، او به قصد فتح گيلان كه تا آن زمان فتح نشده بود ، سپاهي از چها رسو به سوي گيلان فرستاد . اميره دباج فومني حاكم خاندان اسحاقوند با آنان مقابله كردو سردار آنان قتلغشاه را شكست داد .

الجايتو پس از اطلاع از اين شكست نيروهاي جديدي را براي غارت و سركوبي مناطق فومن ، رشت و تولم روانه كرد و سرانجام حكام گيلان را به اطاعت و انقياد واداشت . الجايتو در قبال دريافت خراج سالانه با آنان مصالحه كرد .

حدود سالهاي 760 ه.ق در هوسم « سيد اميركيا ملاطي » قيام كرد ولي شكست خورد و به كلارستاق رستمدار گريخت و در آنجا فوت كرد . فرزند او « سيد علي كيا » با مساعدت مرعشيان طبرستان ابتدا تنكابن را تصرف كرد و سپس در سال 769 ه.ق موفق به فتح تمامي گيلان بيه پيش يا شرق گيلان شد .

جانشينان « سيد علي كيا » بيشتر مشغول منازعات و درگيريهاي داخلي و خارجي بودند . در زمان علي كيا ، شاه اسماعيل كه كودكي بيش نبود به گيلان پناهنده شد و نزديك هفت سال در اين خطه بسر برد .

در سال 933 ه.ق سلطان احمد خان به دربار شاه طهماسب صفوي رفت و به مذهب اثني عشري گرويد .تا قبل از اين مذهب رايج در شرق گيلان شيعه زيدي بود .

آخرين حاكم كياييان « خان احمد خان گيلاني » بود . خودسريهاي او باعث نابودي اين حكومت ديرپا شد . در زمان شاه طهماسب سپاهي به گيلان اعزام شد تا « خان احمد خان گيلاني » را به سبب نافرماني دستگير كند . در 975 ه.ق سپاهيان او در « احمدگوراب » شكست خوردند ولي خود او به اشكورات گريخت . چهارده ماه بعد او را در سياهكله رود يافتند . ابتدا او را در قلعه قهقهه و بعد در قلعه استخر محبوس نمودند .

در زمان تاجگذاري سلطان محمد خدابنده در سال 984 ه.ق « خان احمد خان گيلاني » آزاد شد و به گيلان بازگشت . در زمان شاه عباس و هنگام جنگ با عثماني باز سلطان احمد خان بناي نافرماني گذاشت . پس از صلح ايران عثماني شاه عباس در سال 1000 ه.ق به گيلان لشكر كشيد و پس از فتح گيلان ، حكام محلي را از بين برد .

از حكام محلي گيلان كه همزمان با كياييان در نواحي ديگر گيلان مناطقي را در دست داشتند مي توان به چند خاندان اشاره داشت :

خاندان « آل كوشيج » در ديلم ، خاندان « هزار اسپي » در اشكورات ، خاندان « ناصروند » در مناطق رانكوه تا رامسر ، خاندان « اسمعيلوند » در كوچصفهان ، خاندان « اسحقوند » در فومن و مناطق اطراف آن ، خاندان « انوزوند » در كهرم و خاندان « تجاسبي » بر رشت حاكم بودند . بر نواحي گسكر ، دولاب و ماسال هم حكومتي فرمانروايي داشت كه به « آل مرداويچ وند » شهرت يافته بود .

پس از برقراري حكومت صفويه در گيلان و انتصاب امرايي از جانب آنان بر اين مناطق ، خيزش هايي عليه ظلم عمال صفوي صورت گرفت . در اواخر سال 1003 ه.ق « علي بن سطان حمزه كيايي » دست به قيام گسترده اي عليه حاكمان جديد زد .

پس از مرگ شاه عباس صفوي مردم گيلان كه از ظلم به ستوه آمده بودند ، در سال 1038 ه.ق به « پاكالنجار سلطان » پسر « شاه جمشيد خان » را كه در فقر زندگي مي كرد ، لقب عادلشاه دادند و به پيروي از او دست به شورش زدند . در كوتاه مدتي لشت نشا و رشت توسط شورشيان تسخير شد و عده زيادي از سران حكومت و عاملين آنها به قتل رسيدند و انبارهاي دولتي تاراج شد . قيام كنندگان كه تعداد آنها به 30000 نفر مي رسيد با حمله به فومن و لاهيجان دامنه فعاليتشان را گسترش دادند . با تصرف هر شهر به تعداد قيام كنندگان افزوده مي شد . در تنكابن هم بر ضد حكام ، شورش هايي به وقوع پيوست .


سرانجام قواي حكومت كه براي خاموش كردن شورش عادلشاه به اين سو روانه شده بود ، با تصرف دوباره لاهيجان و رشت ، در كدوبن و لشت نشا به مقابله با آشوبگران برخاست .

عادلشاه كه مخالفانش او را « غريب شاه » مي ناميدند همراه برادر و چند تن از رهبران قيام به اصفهان فرستاده شدند . به فرمان شاه صفي ابتدا ياهاي او را به غل كشيدند و پس از سه روز وي را در ميدان « نقش جهان » به دار آويختند .

با سقوط صفويان ، « پطر » كه انديشه رسيدن به آبهاي گرم خليج فارس را در سر مي پروراند ، سپاهي در نواحي گيلان و بادكوبه مستقر كرد و شهر رشت در ماه صفر 1135 ه.ق (1722ميلادي ) توسط ارتش روسيه اشغال شد . پس از آن شاه طهماسب طي معاهده اي مالكيت دايمي شمال ايران را به روس ها واگذار كرد .

با تشكيل حكومت افشاريه و بيرون راندن افاغنه ، طي قرار دادي بين نادر شاه و پطر در آغاز سال 1145 ه.ق روس ها از نواحي شمال ايران خارج شدند .

در دوران زنديه حكومت گيلان در اختيار « هدايت خان » قرار داشت و زنديان به طور صوري اين خطه را تحت نفوذ خود داشتند . شهر رشت در اين زمان اهميت تجاري بسياري يافت .

در سال 1186 ه.ق « محمد حسن خان قاجار » به گيلان و طالش حمله نمود . در سال 1220 ه.ق ( 1805 م ) ژنرال « شافت » به گيلان حمله كرد و در جنگي كه بين نيروهاي ايراني به رهبري « ميرزاموسي منجم باشي »حاكم گيلان و روس ها در منطقه « پيله داربن » در گرفت سپاه 12 هزار نفري روس با به جاگذاردن هزار كشته عقب نشيني كرد و سواحل ايران را ترك گفت .

 
 
 

دربارة نام « گيلان » و معاني واژة گيل نظرات مختلفي ابراز شده است . لغت نامه دهخداي گيلان را مأخوذ از واژة « گيل » به اضافه پسوند « ان » دانسته و. افزوده است در پهلوي Gelan به معني مملكت گل ها و نزد يونانيها Gelae و در اوستا نام حياتي به نام وارنا است .

فرهنگ فارسي معين اين واژه را چنين تعريف كرده است : « گيلان ] gelan گيل + ان [ ناحيه اي در جنوب غربي بحر خزر مسكن قوم گيل ، در قديم قسمت كوهستاني گيلان را ديلم و مردمان آن را ديلمان مي گفتند … »

« الكساندر خودزكو » نام اين ايالت را برگرفته از واژة گيل مي داند كه در لهجة محلي مردم آن به معناي گل مي باشد و در واقع معرف سرزميني باتلاقي است .

« رابينو » نام گيلان را مشتق از كلمه اوستايي Varena نام ناحيه اي در شمال كوه البرز مي داند كه به مرور زمان در تلفظ به صورت گيلان در آمده است .

« عباس اقبالي آشتياني » دربارة ساكنان گيلان مي نويسد : « طايفة گيل يا جيل يا گيله يا گيلك و قوم ديلم ، دو تيره از ايرانيان آريايي نژادند كه از زمان بسيار قديم در قسمت غربي ولايات ساحلي بحر خزر ساكن بوده و ايامي كه قدرت به هم مي رسانده اند ، دامنة استيلاي خود را از مشرق تا حدود گرگان و از شمال تا ولايت ارّان (‌ ماوراء ارس ) و از جنوب تا حوالي قزوين مي كشانده اند . »

به هر صورت نواحي جنوبي درياي مازندران به دليل اقليم مناسب و وفور نعمت از دوران پيش از تاريخ توسط اقوام گوناگون براي سكونت مورد توجه بود . ساكنان گيلان در طي قرون گذشته گاه از مناطق جلگه اي و كوهستاني به عرصه هاي جنوبي تر مهاجرت كرده و برخي با امتزاج و اختلاط در گروه هاي نژادي جديد به حيات دير پاي خويش ادامه داده اند .

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 15:17  توسط مهدی علیپور  | 

خوشبخترین موجود کسی است که خوشبختی را در خانه خود جستجو کند.

گوته

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 11:26  توسط مهدی علیپور  | 

 


 

شهرستان تنکابن . از شمال به دریای خزر از مشرق به شهرستان چالوس از جنوب به شهرستان قزوین و از مغرب به شهرستان رامسر محدود می شود. این شهرستان مشتمل است بر دو بخش مرکزی و عباس آباد هفت دهستان و شهرهای تنکابن عباس آباد نشتارود کلارآباد خرم آباد و سلمان شهر.
قسمت شمالی تنکابن جلگه ای است و نقاط شهری و بیشتر آبادیهای شهرستان در آن قرار دارد. قسمت مرکزی (میان بند) شهرستان را ارتفاعات پوشیده از جنگل و قسمت جنوبی آن را کوههای فاقدپوشش جنگلی فراگرفته است.
مهمترین کوههای شهرستان تنکابن عبارت اند از: علم کوه تخت سلیمان * پیت غار (ارتفاع بلندترین قله : ح 000 4 متر) در حدود 38 کیلومتری جنوب شهر تنکابن و جنوب شرقی آبادی آردو نواس کوه / نواسرکوه (ارتفاع بلندترین قله : ح 700 3 متر) در حدود 38 کیلومتری جنوب شهر تنکابن و جنوب آبادی آردو سیاه کر (ارتفاع بلندترین قله : ح 600 3 متر) اسب چر (ارتفاع بلندترین قله : ح 350 3 متر) در حدود 40 کیلومتری جنوب غربی شهر تنکابن سرگل (ارتفاع بلندترین قله : 350 3 متر) در حدود 28 کیلومتری بلس کوه (ارتفاع بلندترین قله : 150 3 متر) در حدود 32 کیلومتری و توله سر (ارتفاع بلندترین قله : 005 3 متر) در حدود 33 کیلومتری جنوب غربی شهر تنکابن . گردنة «قلعه گردن » در جنوب روستایی به همین نام در حدود یک کیلومتری جنوب غربی شهر خرم آباد واقع است .
رودهای تنکابن عبارت اند از: چشمه کیله (سه هزار) به طول حدود 80 کیلومتر با جهت جنوبی ـ شمالی دوهزار به طول حدود 10 کیلومتر چالک رود/ چالک رود به طول حدود 40 کیلومتر صفارود به طول حدود 24 کیلومتر ازارود (هزاررود) گرمارود (شاخة اصلی سه هزار) نشتارود تنگه چال تیرم (شیرود) ولم رود و تیله رود. این رودها پس از آبیاری اراضی شهرستان به دریای خزر می ریزند. همچنین این شهرستان دریاچه های کوهستانی و چشمه های آب گرم و معدنی دارد.
پوشش گیاهی تنکابن مشتمل است بر: توسکا شمشاد بلوط ممرز افرا راش زبان گنجشک گون گل گاوزبان و مراتعی برای چرای دام . از جانوران نیز دارای شغال گراز پلنگ خرس قرقی و قوش است . در رودهای آن انواع ماهی یافت می شود از جمله قزل آلا سفید آزاد کفال و کپور.
محصولات مهم زراعی این شهرستان عبارت است از: برنج چای گندم جو لوبیا انواع صیفی و علوفة دامی . مرکبات آن از جمله پرتقال قلعه گردن یا شهسوار  مشهور است .همچنین کیوی فندق گلابی سیب آلو و آلوچه درآن به عمل می آیدکه بعضی از این میوه ها صادرمی شود. پرورش گاو گوسفند بز گاومیش اسب و طیور بویژه در میان بند از مشاغل رایج آنجاست . واحدهای صنعتی پرورش دام نیز در آنجا فعالیت دارند. شیلات در کرانه های آن تأسیسات ماهیگیری دارد و شغل بعضی اهالی ماهیگیری است . از صنایع جدید کارخانه ها و کارگاههای تولید چای (از جمله در قلعه گردن و کلارآباد) کارخانه های تولید موادغذایی و بهداشتی پوشاک و چرم (ازجمله کارخانه خزرخز) در آن فعال است . دارای معدن سنگ آهک در چهارده کیلومتری جنوب غربی شهر تنکابن (نزدیک آبادی یوسف آباد) است . برخی نیز به منابع نفت در آنجا اشاره کرده اند. از صنایع دستی نمدمالی و گلیم بافی و جوراب بافی و چادرشب بافی دارد.
فضای جنگلی سی سرا در سلمان شهر به مساحت 5ر1 هکتار و جنگل طبیعی خشکه داران به مساحت 227هکتار ــ که جزو مناطق حفاظت شده است ــ و آبشار فرهادجوب در پنج کیلومتری جنوب شهر خرم آباد در این شهرستان قرار دارد.
شهرستان تنکابن در مسیر راه اصلی چالوس ـ رشت واقع است . از جمله آثار قدیمی آنجاست : عمارت دیوان خانه و مسجد قدیمی و قلعه پیروز در شهر خرم آباد در حدود یک کیلومتری جنوب شهر تنکابن عمارت منتظم دیوان و حمام قدیمی در آبادی گلیجان در دو کیلومتری جنوب غربی شهر تنکابن عمارت شیخ نورالدین در آبادی نورآباد (احمدسرا) در هشت کیلومتری مغرب شهر تنکابن بقعة سیدحبیب الله در آبادی میانرود در ده کیلومتری جنوب غربی شهر تنکابن بقعة سیدحسین و سیدرضا در آبادی شیرود در سه کیلومتری شمال غربی شهر تنکابن بقعة دو برادران در آبادی کچانک در سه کیلومتری و بقعة سیدجلال در آبادی زروج محله گلیجان در ده کیلومتری و بقعة میرسبحان در آبادی تمیجانک در شش کیلومتری شمال غربی شهر تنکابن پلهای آجری در مسیر آبادیهای رمج محله ـ کچانک و نسیه محله ـ فقیه محله و روستای برامسر مسجد علامه مدرسة سلیمانیه و گورستانی قدیمی در آبادی سلیمان آباد (کالامور) در هشت کیلومتری جنوب غربی شهر تنکابن.
شهرستان تنکابن (نام آن پیش از انقلاب اسلامی : شهسوار) در تقسیمات کشوری (1316 ش ) در استان دوم (مازندران ) تشکیل شد. ظاهرا تنکابن از دورة اواخر قاجار نیز شهسوار گفته می شده است. در 1320 ش بخش رودسر و در 1325 ش بخش نوشهر از آن جدا شد. این شهرستان در 1327 ش 37 دهستان داشت. در تقسیمات کشوری 1355 ش مشتمل بود بر بخشهای حومه و رامسر دوازده دهستان و هشت شهر . در 1358 ش بخش رامسر از آن جدا و شهرستان مستقلی شد . پس از انقلاب اسلامی بنا بر سابقة تنکابن نام شهرستان (و شهر) شهسوار به تنکابن تغییر یافت . طبق سرشماری 1375ش از کل جمعیت شهرستان (030 174تن ) 960 70 تن (ح 8ر40%) شهرنشین و بقیه روستانشین بوده اند.
اهالی این شهرستان به فارسی و گویشهای مازندرانی و گیلکی سخن می گویند و شیعه دوازده امامی اند.
 شهر تنکابن . در ارتفاع حدود 20 متر پایینتر از سطح آبهای آزاد و در حدود 230 کیلومتری مغرب شهر ساری (مرکز استان مازندران ) واقع است . رود تیرم در مغرب شهر جریان دارد و چشمه کیله از وسط شهر می گذرد و به دریای خزر می ریزد. بیشترین دمای شهر در تابستانها 35 و کمترین آن در زمستانها 3- است . میانگین بارش سالانة تنکابن 253 1 میلیمتر است (جغرافیای کامل ایران ج 2 ص 1140). راه اصلی کنارة دریای خزر شهر تنکابن را با شهرهای چالوس در 53 کیلومتری کلارآباد در 37 کیلومتری سلمان شهر در 28 کیلومتری عباس آباد در 21 کیلومتری و نشتارود در 12 کیلومتری مشرق آن و رامسر در 22 کیلومتری مغرب آن مرتبط می کند. از تنکابن با راه اصلی به شهر خرم آباد در جهت جنوبی و با راه فرعی به آبادیهای جنوب شهرستان می توان رسید.
آبادی تنکابن تا اوایل دورة پهلوی تابع خرم آباد بود. در 1314 ش با انتقال ادارات دولتی از خرم آباد به تنکابن مرکزیت یافت و شهر شد.
از جمله آثار این شهر است : ساختمان شهربانی پایه های چوبی اسکله بندر تجاری پل چشمه کیله / پل هشت چشمه بر روی رود چشمه کیله . این پل 123 متر طول شش متر عرض و هشت پایه دارد و بین سالهای 1311 تا 1313 ش احداث شده است.
طبق سرشماری 1375ش جمعیت شهر تنکابن 650 33 تن بوده است . از محلات کنونی شهر سبزه میدان شهسوار محله رمضانخیل پس کلایة کوچک و بزرگ و تازه آباد قابل ذکرند.
پیشینه . ظاهرا نخستین بار در اواخر قرن نهم مرعشی در تاریخ گیلان و دیلمستان از ناحیه و مملکت تنکابن نام برده است (1347ش ص 27ـ 28). احتمالا این نام از نام «قلعة تنکا»  ــ که اولیاءالله آملی در 764 آن را در تاریخ رویان  کرده ــ گرفته شده است . به نوشتة رابینو  تنکابن به معنای «پایین تنکا» است .
از حکمرانی سادات گیلان بر تنکابن و وقایع نیمة دوم قرن هشتم و قرن نهم مطالب فراوانی در منابع آمده است از جمله اینکه در 769 سید رکابزن کیا از فرزندان کیا ابوالحسن مشهور به المؤیدبالله بر تنکابن و قسمتی از دیلمستان مانند شیرود و هزار حکمرانی می کرده است و بسیاری از اهالی مانند او شیعة زیدی بوده اند. در 789 عده ای از سادات گیلان به دستور امرای گیلانی از جمله امرای ناصرود کشته شدند. در پی این واقعه سیدهادی کیا با نزدیکان و یاران خود به سمت تنکابن رفت و در «دز تنکا» پناه گرفت . این امر موجب شد تا امرای ناصرود که در پی سادات بودند به حدود تنکابن حمله و خانه ها را غارت کنند و آتش زنند. سیدهادی کیا در سال 796ـ797 فرمانروای تنکابن شد. وی در تقسیم «ولایت بیه پیش » فرزندش سیدیحیی کیا را به تنکابن فرستاد و ملک موروثی خود را به او واگذار کرد .
در 806 خواندمیر به ولایت تنکابن اشاره کرده و در 816 مرعشی از حکمرانی سیدداوود کارکیای تنکابنی فرزند سیدهادی کیا در تنکابن یاد کرده است. ملک کیومرث ــ که در 830 به مخالفت با سادات گیلان برخاسته بود ــ در 831 عمارت خاصة سیدداوود کارکیای تنکابنی را که در اواخر تابستان هنوز در ییلاق به سر می برد آتش زد و برخی اهالی را به قتل رساند. در 865 مازندرانی از «موضع تنکابن » در «مملکت گیلان » نام برده است. مرعشی در 889 به حرکت خود از کلیشم (از قرای ییلاقی تنکابن ) به تنکابن برای تصرف «دشت تنکابن » اشاره کرده است. تنکابن در زلزلة 889 ــ که مرعشی شاهد آن بوده ــ آسیب فراوان دید به طوری که بسیاری از عمارتهای آن از جمله قصر و مساجد و زیارتگاهها و حمامهای آن ویران شد و آنچه باقی ماند ترمیم شدنی نبود.
در دورة صفویه اسکندربیک منشی در ذکر امرای نامدار شاه طهماسب به فرمانروایی شرف خان روزکی بر تنکابن اشاره کرده است. رابینو نیز در ذکر فرمانروایان صفوی حاکم تنکابن علاوه بر شرف الدین از الوند سلطان بن حسین خان فیروزجنگ و حیدرسلطان قوی حصارلو نام برده است .
در دورة افشاریه (1148ـ1210) میرزامهدی خان استرآبادی نام «قریة تنکابن » را در «اعمال دیلمان » ضبط کرده است. به گزارش غفاری کاشانی در 1168 محمدحسن خان قاجار برای فتح گیلان به تنکابن لشکر کشیده بود . حدودا بین سالهای 1175 تا 1185 ابراهیم خان عمارلو شش سال حاکم تنکابن شد. در 1185 هدایت خان حاکم گیلان که در صدد توسعة قلمرو خود به سمت مشرق بود تنکابن را از فرمانروایان کرد (رستم خان عمارلو) گرفت و با موافقت کریم خان زند (متوفی 1193) آن را به گیلان ملحق ساخت سپس فردی از ایل «قوی حصارلو» را حاکم تنکابن کرد اما بعدها به فرمان کریم خان ایل قوی حصارلو از حکومت تنکابن برکنار شدند.
از اواخر حکومت کریم خان زند ــ که به دستور وی مهدی خان خلعت بری (از طایفة خلابران ) به حکومت تنکابن رسید ــتا پایان حکومت قاجاریه خلابران بر تنکابن حکومت کردند. در 1195 مهدی خان تفنگچیان تنکابنی را همراه مرتضی قلی خان برادر آقامحمدخان قاجار که از طرف او مأمور فتح گیلان بود فرستاد و از آقامحمدخان خواست تا با جدایی تنکابن از گیلان و الحاق آن به مازندران موافقت کند. با موافقت آقامحمدخان در این سال ولایت تنکابن ضمیمة مازندران شد و با الحاق نواحی کلاردشت و کجور به تنکابن ولایت محال ثلاث / ثلاثه تشکیل شد .
به نوشتة زین العابدین شیروانی در 1247 تنکابن قصبه ای در گیلان و میان جنگل بوده آب فراوان و هوای بد خاک ابریشم خیز و زمین عفونت انگیز و برنج بسیار داشته است . وی افزوده است که حکیم مؤمن مؤلف تحفة المؤمنین * اهل آنجاست.
در زمان محمدشاه قاجار (1250ـ1264) که حبیب الله ساعدالدوله حاکم تنکابن و محال ثلاث شده بود تنکابن نفوذ سیاسی بسیار یافت. در حدود 1275 مکنزی و ملگونوف در بارة بلوک و محلة تنکابن و مالیات آن تولید ابریشم و صادرات گندم و برنج آن به گیلان و قزوین و باکو مطالبی آورده اند.
در دورة ناصرالدین شاه (1264ـ1313) تنکابن به عنوان محالی در ولایت مازندران ضبط شده است . اما اعتمادالسلطنه در اواخر سدة سیزدهم نوشته است که تنکابن قسمتی از گیلان و مشتمل بوده است بر هشتاد پارچه ده کوچک ییلاقی و قشلاقی و ناحیه ای از سفیدتمش (حد غربی ) تا نمک رود (نمک آبرود حد شرقی ) و افزوده است که محال ثلاث عبارت اند از: تنکابن و نواحی کلارستاق و کجور. اعتمادالسلطنه به امامزاده ها و صنایع آن از جمله تولید چوخا (جامة پشمی چوپانان ) و چادرشب نیز اشاره کرده است . در 1308 مورگان از حاصلخیزی بخش تنکابن و محصول پنبة آن باغهای وسیع مرکبات لهجة مخصوص اهالی و مسجد کوچک تنکابن یاد کرده است . در 1314 تنکابن مشتمل بر شش بلوک بود و ماهیگیری در آن رونق فراوان داشت نیز محلة شهسواران در کنار دریا باغهای بی نظیر داشت و تجار باکو در آن بازار خانه و حمام داشتند .
در دورة مشـروطـه (ح 1324ـ1327) ــ که با قیـام محمد ولی خان تنکابنی * ملقب به سپهدار تنکابنی همراه بود ــ تنکابن یکی از مراکز آزادی خواهی شد. امیراسعد تنکابنی حاکم تنکابن و فرزند سپهدار تنکابنی با رد مذاکرات هفتم ذیحجة 1324 مجلس برای انتخاب وکلا محال ثلاث تنکابن را «حکومت مستقله » خواند.
رابینو ــ که در 1326ـ1327 به بلوک تنکابن سفر کرده ــ از محصولات آن بازار هفتگی در بعضی آبادیها ناحیة کوچک سخت سر (رامسر کنونی ) در تنکابن ماهی فراوان و صنایع آنجا خبر داده و در بارة سکونت یازده طایفة بزرگ در تنکابن مطالبی آورده و گفته است که شهسوار بندر خرم آباد است . بنا بر مطالب فخرائی و سپهدار تنکابنی نهضت میرزاکوچک خان جنگلی (متوفی 1300ش ) به تنکابن نیز کشیده شده بود.
در 1310 ش آبادی تنکابن به نام شهسوار به دستور رضاشاه بر طبق اصول صحیح و نقشه توسعه یافت و گاهی بندر شهسوار خوانده می شد. مسعود کیهان در 1310 ش در بارة قسمتهای ییلاقی و قشلاقی و کشتیرانی در آن مطالبی ذکر کرده است .

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 11:16  توسط مهدی علیپور  | 

دلبستگی انسان به زندگی نیست به خوبی آن است.

سقراط 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 10:14  توسط مهدی علیپور  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 15:52  توسط مهدی علیپور  | 

شهيد حسين خلعتبري

 

 

سرلشگر خلبان شهيد «حسين خلعتبري» به لحاظ هدف‌گيري دقيق،سرعت و تيزهوشي در ردگيري و انهدام ناوچه‌هاي عراقي در دفاع مقدس به قهرمان جنگ‌هاي دريايي كشور مشهور شد. سرلشگر خلبان شهيد «حسين خلعتبري» در سال 1328 در خانواده‌هاي‌ مذهبي و كشاورز در روستاي «بصل كوه» شهرستان رامسر ديده به جهان گشود. دوران  ابتدايي را در دبستان خيام «چالكرود» و متوسطه را در تنكابن و مدرسه علميه تهران تحصيل كرد، پس از اتمام دوره سربازي شغل خلباني را انتخاب كرد و كليه مراحل آن را با موفقيت به پايان رساند و براي ادامه آموزش‌هاي خلباني به آمريكا رفت.پس از 2 سال به ايران بازگشت و به مرور زمان و با شناخت اطراف خود نسبت به حضور بيگانگان عكس‌العمل نشان ‌داد و در همه اوقات به افراد نيازمند جامعه توجه داشت .با شروع انقلاب اسلامي به صف انقلابيون پيوست و در راستاي حفظ و حراست از دستاوردهاي انقلاب اسلامي از جان مايه ‌گذاشت.  شهيد «خلعتبري»با شروع جنگ تحميلي، سر از پا نمي‌شناخت و با بدست آوردن فرصتي در صدد تهاجم و ضربه‌زدن اساسي بر عراق بود و چه بسا وي در بدترين شرايط جنگي، مهم‌ترين مأموريت‌هاي پروازي را انجام ‌داد و موفقيت‌هاي زيادي را كسب ‌‌كرد. در طول حضورش در دوران جنگ تحميلي بيش از 70 پرواز برون مرزي برفراز خاک دشمن داشت. اين رقم تا زمان شهادتش بالاترين آمار پروازهاي عملياتي در نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران بود. به همراه شهيد دوران، دورکن اصلي و محوري نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران در عمليات مرواريد (آذرماه 59) محسوب مي شود که منجر به انهدام و نابودي نيروي دريايي ارتش عراق طي ماه هاي آغازين جنگ شد.انهدام 23 ناو پيشرفته اوزا مربوط به نيروي دريايي عراق (با قيمتي بالغ بر 240 ميليون دلار) در پروازهاي عملياتي شهيد خلعتبري در خليج فارس به همراه ساير تيزپروازان نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران کمردشمن را در جنگ هاي دريايي شکسته بود .در يکي از مصاحبه هاي خبري گفته بود: اينها را مي گويم که تاريخ بنويسد و آيندگان بدانند که ما در اوج مظلوميت جنگيديم و هيچ باکي نيست اگر يک ميليون نفر از ما شهيد شوند. اگر خود و فرزندانمان هم کشته شويم بازهم تسليم نمي شويم تا دنيا بفهمد ايراني با غيرت هرگز در مقابل تجاوزي سکوت نمي کند و تا نابودي متجاوز دست از دفاع نمي کشد. در مجله هاي جنگي آمريکا بارها از شهيد خلعتبري به عنوان يک نابغه جنگي و خلبان توانمند درهدايت هواپيماي اف 4، در پروازها و مانورهاي حساس نظامي و عملياتي نام برده شد . همچنين نام او به عنوان يکي از شاگردان موفق وممتاز دانشگاه شپارد و تگزاس در فراگيري علوم خلباني اف 4 طي دوران آموزشش در مصاحبه ها و گفتگوهاي اساتيد اين دانشگاه برده شد.  در سال 2006 يکي از مجلات جنگي آمريکا ويژه نامه اي در مورد مهارت هاي پروازي و ابتکار عمل ها و خلاقيت هاي خلبان شهيد خلعتبري منتشر کرد . سرانجام وي در روز اول فروردين سال 1364 هواپيماهاي عراقي كه به پرواز آمده بودند، وي داوطلبانه،‌هواپيماي شكاري خود را به پرواز درآورده بود و پس از انهدام هواپيماي  دشمن مورد اصابت موشك قرار گرفت و به شهادت رسيد. وي در بخشي از وصيت‌نامه‌اش مي‌نويسد همسرم اگر شهيد شدم برايم گريه نكن،از تو مي‌خواهم مرا خوشحال كرده و در حفظ و نگهداري فرزندم بي‌نهايت كوشا باشي و فرزندم را به تو و شما را به خداي عزوجل مي‌سپارم، تو مي‌داني من ذره‌اي از خاك وطنم را با دنيايي آمال و آروز عوض نخواهم كرد. وجب به وجب از خاك وطنم را با خونم آبياري مي‌كنم.  پدر،مادر و خواهرانم، به وجود شما افتخار مي‌كنم.پدر به تو افتخار مي‌كنم كه نمونه‌اي و به تو مادرم افتخار مي‌كنم كه در فداكاري در نظرم زنيب زماني، در مرگم گريه نكن بلكه خوشحال باش چون من نمرده‌ام.  «اگر ذره‌اي از خاك وطنم ته پوتين سربازان عراقي چسبيده باشد، آن را با خونم در زمين وطنم مي‌شويم و نمي‌گذارم كه حتي ذره‌اي از خاك پاك ايران را با خود ببرند، بعثيون با حضور خود خاك وطنم را آلوده كرده‌اند و فقط با خون تطهير مي‌‌شود.  مرا در زادگاهم خودمان، (رامسر) در مقابل كوهي كه مي‌گويند مبارزان در آنجا برعليه روسيه جنگيده‌اند اگر افتخار شهادت پيدا كردم، به خاك بسپاريد تا روح من حافظ اين مرز و بوم باشد.»

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 12:40  توسط مهدی علیپور  | 

نیرومندی به زور و بازو نیست؛ نیرومند کسی است که به خشم خود قالب آید.

حضرت محمد (ص)

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 11:33  توسط مهدی علیپور  | 

تحقیقی در باب شجره نامهً خاندان پهلوی
آیا این خاندان پهلوی ربطی با آن خاندان پهلوی حماسه آفرین آماردان قرن هفتم پیش از میلاد داشته اند؟ نمی دانم که تحقیق زیر در بارهً شجرهً نامه خاندان پهلوی چه قدر سندیت دارد، ولی بسیار بعید است که کسی قادر بوده باشد از هفت نسل پیش از رضا شاه چنین اطلاعات نسب نامه ای دقیق و روشنی بدست دهد، ظاهراً خبری در این باب وجود داشته و خوش خدمتان آن را به سلیقهً خویشان ساخته و پرداخته و پیراسته اند چه آوردن نام الشتر لرستان درتشریح این شجره نامه که در معنی سرزمین عقاب با آلاشت اشتراک دارد نشان می دهد که نام خود قصبهً آلاشت باعث و دستاویز افسانه سازی شده است. در این باب نام ناحیه فهله(منطقه پهلوی زبانان ماد کهن) را هم به عاریت گرفته اند. از سوی دیگر بسیارجالب است که سرزمین رستم و زال اساطیری (آترادات تاریخی) که شاهنامه تحت نام افسانه ای آشیانهً سیمرغ (سرزمین عقاب) می نامد، طبق اساطیر اوستا و خبر کتسیاس طبیب و مورخ دربار پادشاهان میانی هخامنشی، در همین دیار مازندران (گوذهً اوستا) واقع بوده است که نظر به ترادفش با نام آلاشت صد البته می تواند همان ناحیهً قصبهً آلاشت مازندران منظور باشد؛ جالب توجه است که اوستا نام خانوادگی خانوادهً گرشاسپ / رستم (آترادات پیشوای سکائیان آماردی) را سام (کناری) و ثریته (پایانی، آخری) آورده است که خود به سادگی با نام پهلوی و پهلوان شاهنامه مترادف میشوند ولی آیا این خاندان پهلوی قهرمان بی بدیل ایران که در قرن هفتم پیش از میلاد آشوریان متجاوز (دیوان مازندران) تحت رهبری رئیس رئیسان شانابوشو (سردار آشوربانیپال) را در پای حصار شهر آمل تار ومار نموده و دولت مستقل ایران مادها را برای نخستین بار در تاریخ به وجود آورده اند ربطی با این خاندان پهلوی (با توجه ریشهً فارسی آن،یعنی کناری) در قرن اخیر دارد؟ که خود بیش از آن که قهرمان باشند برای حفظ منافع اربابان استعمارگر خود قهرمانان مملکت را ساقط کرده اند- به شمارید؛ میرزا کوچک خان، ارانی، مصدق، فاطمی ، حنیف نژاد و گلسرخی..- اساس این رازنهان ارتباط یا عدم ارتباط این دو خاندان مازندرانی به ظاهرهمنام ولی به هر حال همشهری را به قول قاتل میلیونها ایرانی، یعنی چنگیزخان مغول، خدایان دانند. گر چه مسلم نام خاندان پهلوی (پاهلونی) می تواند بسیار قدیمی باشد و در این صورت می بایستی این نام فراگیر جمعیت کثیری از مردم منطقه سوادکوه (فرشوادگر عهد باستان) می گردید؛ در حالیکه معلومات ما به دورهً پیش از صفویان قد نمی دهد. اما به هر حال خود صورت قدیمی نام این منطقه یعنی فرشوادگر در معنی اوستایی کوهستان رهبر کامیاب را به سادگی می توان اشاره به خاندان سام (کناری، پهلویی)و شخص آترادات پیشوای آماردان (آذربرزین، رستم و گرشاسپ شاهنامه) شمرد.
تبار رضا شاه
به قلم: سيدمصطفي تقوی از آغاز تاريخ تا به امروز انسانهاي بي شماري متولد شده و مرده‌اند، اما هيچ گاه تاريخ تولد و مرگشان و يا ريشه و تبارشان دغدغه ذهن و فكر هيچ كس قرار نمي‌گيرد. در اين باره نيز همانند بسياري از امور ديگر، انسانها به هر پديده‌اي به همان اندازه اهميت مي‌دهند كه آن پديده در زندگي اجتماعي مردم تأثيرگذار بوده است. و همين اصل، علت اصلي آن است كه بسياري از انسانها از زاد و مرگ بسياري از انسانهاي ديگر بي خبر مي‌مانند.اصل يادشده، همچنين، نشان آن است كه برخي از انسانها، لحظه لحظه مرگشان ثبت مي‌شود در حالي كه نه تنها ديگران، كه خودشان نيز از تاريخ دقيق تولد خويش بي خبرند. زيرا اين دسته از انسانها كساني هستند كه به هر علت توانسته‌اند در عرصه فرهنگ يا سياست يا اقتصاد جامعه تأثيرگذار باشند در حالي كه در شرايطي ديده به جهان گشودند كه خود يا خانواده‌شان براي ديگران اهميتي نداشتند و ثبت تاريخ تولد و يا ريشه و تبارشان جلب توجه نمي‌كرد. بسياري از علما و مخترعان و مكتشفان و هنرمندان و سلاطين از اين گونه‌اند. تعدادي هم هستند كه هم هنگام تولد براي جامعه اهميت داشتند و هم هنگام مرگ. در ميان گروه دوم، يعني آنهايي كه تولد و تبار روشني ندارند اما تا هنگام مرگ صاحب اشتهار شدند، آنهايي كه با عرصه قدرت و سياست سروكار نداشتند مشكل‌آفرين نمي‌شوند. اما از اين دسته، آنان كه بر كرسي حكومت و قدرت تكيه داشتند، برخي همچون نادرشاه افشار با پاك كردن صورت مسئله به حلّ آن مي‌پردازند و در پاسخ اين پرسش كه پدرت كيست و فرزند كيستي؟ در يك كلام پاسخ مي‌دهند: « فرزند شمشير». اگر صد بار از آنان همين را بپرسي، همين را نيز خواهي شنيد. اين دسته بدين گونه خيال خود و ديگران را راحت مي‌كنند. اما همه آنان از اين گونه نيستند. برخي از آنان نه تنها صورت مسئله را پاك نمي‌كنند، بلكه در پي مسئله‌سازي نيز هستند. اينان مي‌خواهند همان گونه كه اكنون خود را بزرگ مي‌بينند، تولد و تبار خود را نيز بزرگ بنمايند. به هر حال، روزي به عنوان تولد اين گونه افراد تعييين مي‌شود، اما آنچه تا حدودي دشوار مي‌آيد، تبارسازي است. اين دسته افراد معمولاً به كمتر از اين قانع نيستند كه خود را به يكي از اصيل‌ترين نژادهاي كشور متبوع پيوند داده و به سلاطين اوليه و نخستين بنيانگذاران كشور نسبت دهند. رضاشاه پهلوي نيز يكي از كساني است كه در پي نيل به سلطنت، اشتهار سلاطين را كسب كرد اما ريشه و تبارش نه تنها از درخشندگي ويژه‌اي بهره نداشت، بلكه اصولاً مبهم و ناشناخته ماند. رضاشاه در آلاشت مازندران متولد شد و معمولاً عضو ايل پالاني معرفي مي‌شد. محمدتقي بهار در تاريخ احزاب سياسي نوشت : « نام اين طايفه در تاريخ خاني طبع پتروگراد برده شده است و تا جايي كه به ياد دارم غير از آن تاريخ كه وقايع حكام گيلان و لاهيجان و ظهور شاه اسماعيل و حالات خان احمد گيلاني را مي‌نويسد نامي از اين طايفه در تاريخ ديگر برده نشده است.» ظاهراً تاريخ خاني در 922هـ . ق نوشته شده و شرح حوادث سالهاي 880 تا 920هـ . ق ناحيه گيلان و لاهيجان، يعني دو دهه نخستين دوره صفويه و دو دهه پيش از تأسيس آن سلسله را در بردارد. به تازگي در كتاب رضاشاه از الشتر تا الشت درباره تبار رضاشاه مطلبي عنوان شده است كه دو نكته از آن قابل تأمل است. يكي اينكه نياكان رضاشاه از الوار لرستان بودند و ديگر اينكه همين الوار، به وجودآورندگان ايل پالاني نيز بوده‌اند. درباره نياكان لُر رضاشاه اين گونه گفته شده است كه در زمان هجوم افغانها در اواخر دوره صفويه (1148-1135)، طوايف لر همانند بسياري ديگر از ايلات ايران، نادر را در سركوبي افغانها ياري مي‌دادند. طايفه حسنوند كه يكي از طوايف لك محسوب مي‌شد، نيز در اين جنگها شركت داشتند. يكي از افراد طايفه حسنوند به نام « رمضان» در جريان جنگهاي نواحي شمالي كشور، از لشكريان جدا گشته، راه را گم كرده و سرانجام در ناحيه آلاشت اقامت گزيد. رمضان با يكي از دختران طايفه اوجي ازدواج كرد و براي هميشه در آن ديار ماندگار گرديد و رضاشاه از نواده‌هاي ايشان است. روايت يادشده درباره نياكان رضاشاه، قابل بررسي و در عين حال بسيار محتمل است. اما اينكه همين رمضان به علت اينكه در منطقه لرستان به لرها، فيلي (فهلو، فهلي، فهلوي) مي‌گفتند، ايشان هم در الاشت خود را پاهلون و پهلون به معناي پهله‌اي معرفي كرد و بدين گونه ايل پاهلوني يا پالاني را بنياد نهاد، مورد ترديد است و جاي بحث دارد. زيرا دست كم اگر روايت بهار درست باشد كه نام پالاني در تاريخ خاني آمده است، آنگاه روشن مي‌شود كه پيشينه كلمه پالاني در ناحيه مازندران و گيلان نزديك به 220 سال پيشتر از زماني مي‌رسد كه ادعا مي‌شود رمضان اقامت خود را در الاشت آغاز كرده بود. بدين ترتيب، باب تحقيق در اين باره همچنان باز است، اگرچه آنچه مهم است نه تبار رضاشاه، كه كارنامه خود او و جايگاهش در سير تحولات تاريخ و جامعه ايران است.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 15:6  توسط مهدی علیپور  | 

آنقدر شکست خوردم تا راه شکست دادن را آموختم.

ناپلئون

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 14:33  توسط مهدی علیپور  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 14:21  توسط مهدی علیپور  | 

اگر می خواهید زیاد عمر کنید در جوانی پیر شو.

ضرب المثل اسپانیایی

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 11:32  توسط مهدی علیپور  | 

وقتی به حرمش میری انگار تمام غصه ها فراموش میشه مثل اینکه به همه خوبیها رسیدی.

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 11:15  توسط مهدی علیپور  |