تبليغاتX
شمالیها سلام
در کنار دریا و جنگل میشود...
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 11:53  توسط مهدی علیپور  | 

زبان گیلکی، زبان مردم گیلان آميخته‌ای از ادامه زبان‌های باستان ایرانی شاخه غربی و زبان مردمان بومی منطقه، پيش از آخرين مهاجرت آرياييان به فلات ايران است. در این زبان بسیاری از ویژگی‌های زبان‌های باستان ایران دیده می‌شود، برای نمونه صرف فعل در زبان گیلکی با صرف فعل در زبان‌های پهلوی و پارتی شباهت دارد و نیز همگونی‌های وجه اخباری و ماضی نقلی در گیلکی و پهلوی کاملاً قابل بررسی است.

زبان گيلکی، مشتمل بر چهار لهجه بيه‌پسی (گيلان غربی)، بيه‌پيشی (گيلان شرقی)، تبری (غرب مازندران) و ديلمي (مناطق کوهستانی جنوب گيلان) می‌باشد. البته مردم شمال غربی گيلان، به زبانی ديگر از خانواده زبان‌های حاشيه دريای خزر که زبان تالشی باشد تکلم می‌کنند.

برخی از ساکنان کنونی شهرستان رودبار و کوهپایه‌های پیرامون آن را مهاجران کرد تشکیل می‌دهند و بدیهی است که گویش رایج آنها کردی است. همچنین در سالیان اخیر با مهاجرت مهاجرین ترک‌زبان که عمدتاً از استان اردبیل وارد استان گیلان شده‌اند زبان ترکی نیز در برخی شهرهای گیلان مانند تالش و بندر انزلی و حتی رشت رواج دارد. بنابر این زبان‌های اصلی گیلان گیلکی و تالشی و ديلمي می‌باشد.


زبان گیلكی از گروه زبان های شمال غربی فلات ایران است كه خود شاخه ای از زبانی است كه به نام پهلوی اشكانی نام گرفته است و مردم سرزمین های پر وسعتی چون گیلان ، طبرستان (مازندران) قدیم) ، گرگان ، قزوین ، ری ، دامغان ، سمنان ، همدان ، آذربایجان و شاید لرستان و كردستان و … با آن یا لهجه ای از آن سخن می گفتند.

زبان پهلوی تا قرن چهارم هجری مورد استفاده نویسندگان و شاعران این مناطق بود و شاعرانی چون : بندار رازی ، غلی فیروزه ، مسته مرد و باباطاهر همدانی با آن زبان شعر می سرودند. در این دوره نویسندگان فارسی دری برای تمایز زبان شمالی غربی از زبان دری آن زبان را پهلوی یا فهلوی و سروده های بدان را فهلویات نامیدند.

«باباطاهر عریان پس از كمال‌الدین بندار رازی (درگذشته ۴۰ ﻫ .ق) كه به گویش دیلمی از زبان گیلکی ترانه می سروده است ، دومین سراینده ترانه به زبان محلی است.»

دانشمندان زیدی به گویش تبری از زبان گیلکی و به احتمالی گیلكی شرق گیلان بر قرآن و دیگر آثار مذهبی تفسیر می نوشته اند و به روایتی كتاب هایی چون : قابوس‌نامه، مرزبان‌نامه (شكوه‌نامه) ، ویس و رامین و … كه تنها ترجمه فارسی دری آن به دست ما رسیده است ، به گویش تبری از گیلكی بوده است.

«به طوریكه از كتب تاریخی بر می آید ، زبان گیلكی و بویژه گویش دیلمی از آن ، در روزگاران گذشته ، محدوده گسترده ای را در بر می گرفته است. مردم مازندران خود را گیلك یا گیل و زبان خود را گِلکی (گیلکی) می خوانند. وجوه مشتركی كه در گویش تبری كنونی و تبری قدیم با گویش رایج شرق به ویژه در مناطق رانكوه و اشكور وجود دارد ، این حدس را تقویت می كند كه شاید روزگاری مردم این مناطق به گویش واحدی تكلم می كردند.»

براساس منابع موجود ، بندار رازی نخستین كسی است كه در ایران سروده ای به زبان گیلکی از وی باز مانده است. ملك الكلام كمال الدین بندار رازی كه «حمدالله مستوفی به سال ۷۳۰ ﻫ .ق آن را در تاریخ گزیده ثبت نمود و این می رساند كه دفتر شعر گیلكی بندار و یا به كمترین برداشت «چموش نامه» او در دسترس بوده و شهرتی تمام داشته است و بی تردید ، می توان گفت اگر نه همه مردم ایران ، اقلاً باشندگان ری و قزوین و سراسر منطقه گیلان و طبرستان به زبان گیلکی آشنایی كامل داشته و می توانستند ، بدین زبان سخن بگویند ، چموش نامه برای آنها قابل فهم بود و از آن لذت كامل می بردند.»

دربار شاهان دیلمی مركز رشد و اعتلای شعر گیلکی بوده ، نویسندگان آثار خود را به زبان گیلكی می نوشتند و شاعران به این زبان شعر می سرودند. اشعاری به شمس المعالی قابوس وشمگیر زیاری نسبت داده اند كه به گویش دیلمی از زبان گیلکی بوده است.و اين زبان امروزه در كوهستان جنوب گيلان ، شمال قزوين و غرب مازندران رواج دارد. پس از سرنگونی حكومت دیلمیان شاعرانی كه به زبان گیلکی شعر می سرودند و یا مطلب می نوشتند ، حامیان خود را از دست دادند و به زبان فارسی دری روی آوردند. «مردم مغرب و مركز و شمال و جنوب غربی ایران كه دیری جز به پهلوی و گیلکی سخن نمی گفتند ، بعد از نشر آثاری دری از خراسان به سایر بلدان ایران ، آنان نیز از این شیوه پیروی كردند و رفته رفته دست از نویسندگی و شعرگویی به زبان گیلکی كه در عصر دیالمه متداول بوده است برداشتند و تابع سبک و لهجه سهل المخرج دری گردیدند.».

واكنش در مقابل زبان گیلكی پس از قرن چهارم ﻫ .ق به دو صورت بوده است ، مردم خواص (طبقات بالای جامعه) به دلیل مسائل سیاسی وقت از زبان بومی خود بریدند و به زبان فارسی دری روی بردند و حتى نسخه نویسان متوفی را كه به زبان گیلكی و محلی بوده ، از كتاب ها حذف كرده و نتیجه آن شد كه تنها مردم جامعه به پاسداری از زبان خویش دل بستند ، با آن سخن گفتند ، داستان نقل كردند و شعر سرودند. گرچه مرگ و زندگی زبان ها به پویائی یا ایستائی آن ها بر می گردد و عوامل چندی از جمله : سیاست گذاری حكومت گران ، توانایی و ظرفیت بالقوه زبان ، واكنش شاعران و نویسندگان ، هم جواری با زبان توانمند و … در آن اثر گذار است . برخی از زبان های هم خانواده گیلكی چون آذری در مقابل زبان تركی و یا زبان رازی و زبان مردم تهران قدیم در مقابل فارسی دری تاب مقاومت در خود نیافتند و تقریباً منسوخ گردیدند. در این نوشتار با نقل نمونه هایی از اشعار شاعران محلی سرا كه هم گروه زبان گیلكی بوده اند و نزدیكی و همانندی بسیاری با هم داشته اند ، بحث را در پی می گیریم.

اگر نمونه هایی از فهلویات بندار رازی به گویش دیلمی از زبان گیلکی ، فهلویات باباطاهر عریان به گویش همدانی ، فهلویات صفی الدین اردبیلی به زبان آذری ، فهلویات پیرشرفشاه دولایی به زبان گیلكی ، فهلویات امیر پازواری به گویش تبری از زبان گیلکی و اشعار ملاسحری به گویش مردم تهران قدیم را با هم مقایسه كنیم وجوه مشترك و مشابهت فراوانی در آن ها پیدا می كنیم كه از نظر زبان شناسی محرز و تثبیت شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 12:36  توسط مهدی علیپور  | 

امامزاده عبدالله آمل یا مروّج قرآن وشیعه اثنی عشری در شمال ایران

 

امامزاده حسن ابن احمد ابن عمر الاشرف ابن امام زین العابدین علی ابن الحسین علیه السّلام که در تواریخ به ناصرکبیر وناصر اطروش معروف است همان امامزاده ای است که مردم شمال ایران ، بخصوص مردم آمل وبابل وچالوس و... آن حضرت را امامزاده عبدالله می نامند .

در کتاب سادات گیلان نوشته میر ظهیر الدین مرعشی حدیثی از امام علی علیه السّلام در کرامت این امامزاده بزرگوار است به این مضمون که :

 « فرزندی از فرزندانم که همنام حسن (امام حسن علیه السلام ) است در ایران نام ما را زنده نگاه می دارد ...»

در شرح وحال این امامزاده بزرگوار آورده اند که بسیار قرآن می خواند وبسیار در عبادت خاشع بود . او شاعری توانا ، مفسری ادیب وارجمند ، محدثی کامل وبزرگ که مورد قبول همه ائمه اهل سنت وشیعه نیز است . بالغ بر صدو بیست  اثر حدیثی وتفسیری را از ایشان می دانند که تعدادی از این آثار اکنون نیز موجود است .

کار بزرگ این امامزاده ارجمند ، در شمال ایران ، ایجاد اولین حکومت شیعی علوی بود. ایشان به تنهایی کار بزرگی را انجام داده اند که تاریخ تکرار آن را به یاد ندارد . تواریخ نوشته اند که در یک روز با ایراد چند خطبه در شهرهای چالوس واطراف ، چهار هزار نفر به دین اسلام ومذهب تشیع گرویدند . همچنین عین این سخنرانی را در آمل وبابل ودر هوسم ( منطقه ای که اکنون شامل شهرستانهای رودسر ولنگرود تا چابکسر است) هم ذکر کرده اند . ایشان علاوه بر استقرار حکومت علوی در شمال ایران ، بسیار زود حکومت را به خاندان خویش سپردند وخود به ترویج دین اسلام وآموزش قرائت وعلوم قرآنی پرداختند   . میراث حکومت ناصر کبیر بعد از وفات ایشان نیز ادامه پیدا کرد  وتا زمان صفویه ادامه داشت . سادات کیائیان در شمال ایران که از نوادگان امام موسی کاظم علیه السلام بودند  حکومت ایشان را ادامه دادند. با توجه به همه لطفی که به  صفویان در استقرار حکومت شان داشتند ولی انان به دلیل عوام فریبی که نسبت به امام زمان وسادات وسیادت انجام می دادند واز طرفی دیگر این امامزادگان که خود حاکم شمال ایران بودند واز پدر به امام معصوم ختم می شدند همه وهمه این عوامل سبب می شد تا امامزاده بودن آنان سبب قتل آنان شود . آن هم از کسانی که مقام ومنزلت خود را از ایشان داشتند وتمام شعارهای شان را به امامان معصوم ختم می کردند وبرای اینکه از قافله عقب نمانند خود را سید نامیدند .

شایان ذکر است که زیدیان ایشان را امام خود می دانند ولی طبق اسناد معتبر واشعار وآثار ایشان ، شیعه امامی بودن شان ثابت است . 

 

 

کتیبه های قرآنی مزار خواهر امام (ره)

گل نوشته ها وکاشی نوشته های  قرآنی دیوار های ضلع شرقی وغربی خواهر امام در رشت که قدمت شان بالغ بر هفتصد سال است ، اکنون در معرض خطر جدی قرار دارد . چندی پیش شهرداری رشت هم برای توسعه حرم قسمتی از این دودیواره ها را تخریب نمود . کاشی نوشته های قرآنی که قسمتی از هنر معماری و اسلامی ایران است . در بسیاری از مساجد وابنیه های تاریخی ومذهبی در حال خطر فرسایش فیزیکی وشیمیایی است .  سازمانهای متولی فرهنگی بهتر است به جای هتل چندستاره ساختن مخصوص فقط برای کارمندان خود در شهرهای شمالی ومذهبی ایران ، کمی هم به فکر میراث باارزش در حال خطر فرسایش ونابودی ایرانی واسلامی باشند . مزار خواهر امام که متعلق به فاطمه اخری  بنت امام موسی کاظم علیه السلام است در رشت واقع در منطقه ای به نام ساقری سازان جنب یکی از دورودخانه اصلی شهر رشت ، به نام رودخانه زرجوب واقع است . تاریخ نگاران بخصوص رابینو  و میر ظهیر الدین مرعشی و ... این مزار را متعلق به فاطمه اخری بنت امام موسی کاظم می دانند . تواریخ قدیمی بر این استناد استوار هستند .

 

 

امامزاده شهید ابوجعفر ( امامزاده ابیض ) چابکسر شارح قرآن و حدیث

امامزاده ابو جعفر احمد ابن محمد ابن احمد ابن عمر الاسرف ابن الامام سجاد علیه السلام که برادرزاده امامزاده ناصر کبیر ویا اطروش می باشد . پس از قاسم ابن حسن به مدت یک دهه رهبر انقلاب ها ی سبزپوشان علوی در شمال ایران بخصوص در غرب مازنداران وشرق گیلان بود . ایشان 13 بار برای مبارزه با سران خلفای عباسی که تا آمل وبابل پیشروی کرده بودند رهبری لشکریان علوی را بر عهده داشتند وپس از آن برای همیشه از لشکر کشی ورهبری کناره گرفتند و بیشتر به رهبری دلهای مردم شمال ایران بسنده کردند . ایشان به مدت چهل سال به ترویج دانش در منطقه هوسم ورامسر پرداختند وبه دلیل پرورش شاگردان زیاد آخوند محله های مختلف در سطح شهر های استانهای گیلان ومازندران شکل گرفت که اکنون هم این مناطق را آخوند محله می نامند مثلا آخوند محله رامسر .

علاوه بر این ایشان اولین حوزه علمیه ومدرسه علمیه را در شهر هوسم قدیم که شامل شهرستانهای لنگرود ورودسر وقسمتی از رامسر است را ایجاد کردند که در آن به مبانی حدیث وشرح وتفسیر حدیث وقرآن همت گماشتند  . سرانجام به دلیل زخم هایی که در زمان جنگ برداشته بودند در سال 342 هجری قمری در منطقه ای به نام میانده شهر چابکسر از توابع شهرستان رودسر به شهادت رسیدند . جسد مطهر آن حضرت را در همان منطقه دفن کردند که امروز زیارتگاه عاشقان است .

 

 

آستانه اشرفیه شهر قرآن وشیعه سبز علوی

شهرستان آستانه اشرفیه از توابع استان گیلان که از دیر باز مبدا ومنشا بسیاری از تحولات تاریخی استان گیلان وایران بود اکنون نیز سرشار از حافظان وقاریان برتر قرانی استان گیلان است . این شهرستان که در دل خود میزبان تربت عزیزان فاطمه زهرا سلام الله علیها است . در میان شهرستانهای دیگر گیلان دارای سبک وسیاق مذهبی خاص است . بطوری که در این شهرستان سینمایی وجود ندارد . آن هم به این دلیل که مردم شهر با آن مخالفند . ونمی خواهند قداست این شهر را بشکنند . مردمی باوفاتر از این شهر در هیچ جای ایران یافت نمی شود . این شهرستان میزبان تربت دهها امامزاده علوی است که معروف ترین شان حضرت حسن ابن امام موسی کاظم علیه السلام معروف به جلال الدین اشرف است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 11:15  توسط مهدی علیپور  | 

 

ایران :

ایران بدون شک از ترکیب Ir+ an تشکیل شده است.

Ir تا قبل از این بعنوان نام نژاد آریا ذکر شده است . اگر به زبان گیلکی تسلط داشته باشید می دانید که گیلکی از لهجه های گوناگونی تشکیل یافته است که از غرب گیلان تا شرق تبرستان (گرگان) بدان تکلم می شود.

در گیلکی معادل اینجا می شود : Here,hiye,ere,hiyandar,iyandar,… که متکلمان برای گفتن عبارت اینجاها از واژه های Iyan,Iran,eran,… استفاد می نمایند پس ایران در زبان گیلکی به معنی اینجاها (سرزمین خودمان) می شود و از آنجائیکه زبان باستانی سرزمینهای ایران فعلی زبانهای هم خانواده گیلکی اند، همانند: (تبری و گیلکی و تالشی در شمال ایران) تاتی و سمنانی و سنگسری و ..( در جنوب البرزو مرکز ایران و آذربایجان باستان) و لری و کردی و لکی (غرب ) است پس می باید معنی ایران را که نامی کهن است در زبانهای بومی همان واحد جغرافیایی جستجو کرد نه در زبان اهالی ماوراء النهر.

زبان گیلکی:

معلوم نیست نام زبانی که منشا تمامی این زبانهای باستانی ایرانی بوده چه نامیده می شده است اما در وجود خاستگاه مشترک آنها شکی نیست و فارسی در واقع زبان بومی ماوراء النهر (سمرقند و بخارا و بلخ) است که از حدود 1000 سال قبل در ایران تبدیل به زبان درباری و سپس اسنادی گردیده است که در قدرت آن هیچ جای بحث و شبحه ای نیست (همانطوریکه ترکی بعدها زبان رایج آران و آذربایجان گردید).همانطوریکه اسنادی از وجود اشعار 1000 سال قبل گیلکی (بوسیله بندار دیلمی و پیرشرفشاه) موید آن است  اما از آن پس به دلایل اجتماعی زبان فارسی جای زبان گیلکی در نوشتارهای رسمی را به خود گرفت. توجه کنید که در روزگاران گذشته زبانهای یونانی و عربی همین حکم را داشته اند اما امروزه جایگاهی ندارند و روزگاری نیز زبان فرانسه چنین بود و هرچند رویکردی بسوی یکی شدن زبانهای دنیا و حذف برخی زبانها از صفحه گیتی وجود دارند ولی تلاش ملتها سهم بسزائی در این خصوص دارد همانطوریکه تا قبل از آتا تورک در ترکیه فارسی (مخلوط با عربی) زبان رسمی و اسنادی ترکها بود ولی امروزه دیگر کسی حتی نمی تواند آنرا بخواند!

توران:

توران = tur+an در گیلکی به معنی دیوانگان می باشد حال اینکه آنان واقعاً دیوانه بوده یا اینکه بعلت خصومت ورزی طرف مقابل به این نام خطاب شده اند خود جای بحث دارد.

ریشه زبان گیلکی :

باید عنوان کرد که ریشه های زبان گیلکی به خوبی مشخص نیست و گذر از 1000 سال قبل به آن سو (مثلاً 3000 سال قبل که تمدن بزرگ مارلیک وجود داشت) غیر ممکن است و ما هنوز نمی دانیم که اهالی مارلیک به چه زبانی سخن می گفته اند. گیلکی بوده به مرور به گیلکی نوین تغییر یافته است یا اینکه زبان آنها کاملاً متفاوت بوده و گیلکی جای آن را گرفته است.

نژاد آریا:

آنچه که جالب است دخالت دادن بحث ورود آریایی ها در حدود 2500 سال قبل به ایران در تمامی مسائل انسان شناسی و تاریخی و زبانی این منطقه می باشد که در آینده مفصلاً به آن خواهم پرداخت اینک فقط به این نکات توجه نمایید:

 

1- مورخین چنان از ورود آریائیها سخن می رانند انگار که خود بر بلندای کوهی نظاره گر حرکت این قوم (چه قوم عظیمی می باید می بوده است! ) به داخل فلات ایران بوده اند. در روزگاری که درخصوص وقایع و رویدادهای واقع در قرن 20 همچنون "هولوکاست" و "قتل عام ارامنه در ترکیه" بحث و جدل می شود، چطور مقصد ، منازل و تاریخ حرکت این قوم را اینچنین با دقت ذکر می کنند.

 

2- اگر آریائیها در 2500 سال قبل به فلات ایران (فلات ایران حتی شامل آذربایجان هم می شود اما شمال ایران را شامل نمی شود) آمدند، قبل از آنها چه کسانی ساکن در این سرزمینها بودند و چه بر سرشان آمد (چه در فلات ایران و در شمال ایران).

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 11:7  توسط مهدی علیپور  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 17:28  توسط مهدی علیپور  | 

جاده خزرخز 1
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 13:20  توسط مهدی علیپور  | 

اينجا مازيچال

از ميان دشت کلاردشت جاده ايي خاکي ما را به سمت ارتفاعات مازيچال رهنمون مي کند. جاده ايي که تردد خودروهاي سواري تقريبا غير ممکن است و حدود يکساعت براي رسيدن به آن ارتفاعات ديدني زمان نياز دارد.

با گذراز جنگل هاي زيبا با تنوع درختاني همچون بلوط و انواع کاج به ارتفاعات مازيچال مي رسيم. ارتفاعاتي که اکثر اوقات بالاتر از ابرها قد علم کرده و چشمان هر بيننده ايي را از عظمت الهي و آياتش متحير مي سازد.

فلسفه ي نام مازيچال اينگونه است که درخت بلوط به گويش محلي ” مازي ” ناميده مي شود و ” چال ” به معناي گودال و چاله است و در واقع مازي چال در برگيرنده گودال ها و دره هايي مملو از درختان بلوط ( مازي ) است که از تاريخ دور مازيچال ناميده مي شود. نشانه هايي از قبرستان هايي بزرگ شايد نشان از تمدن يا زندگي با رونق ، در زمان هاي خيلي دور در اين ديار باشد. در تاريخ نزديک تر چند صد ساله مازيچال محلي است براي دامداران روستاهايي از عباس آباد تنکابن که دام هايشان را از مسير هاي مال روي جنگلي براي چراي ييلاقي به مازيچال مي آورند که شامل روستاهاي دراسرا ، سي بن ، کاظم کلا و هردوآبرود مي باشد.

مازيچال حدود ٥٠ الي ٦٠ خانوار دارد که بصورت فصلي در آنجا سکني دارند و عمدتا دامدار هستند و تعداد کمي از منازل هم براي گذراندن تفریح فصلي و اقامت ييلاقي در این ارتفاع وجود دارد.مازيچال فاقد آب و برق است و در زمستان و پاييز خالي از سکنه است.

مناظر زيبا و خيال انگيز مازيچال هر بيننده ايي را متحير و شگفت زده مي سازد. دشت عباس آباد و نشتارود در شب به راحتي از اين ارتفاعات قابل روئيت است.

توپوگرافي مازيچال و وجود تپه ها و کوهها در اين منطقه به گونه ايي است که در هنگام بارندگي مازيچال مملو از ابر مي شود و هر لحظه شکل هاي زيبايي به خود مي گيرد که در نوع خود کم نظير و يا بي نظيرند.در روزهاي باراني نيز مي توان شاهد تغييرات متعدد و شکل گيري ابرها در آسمان بود که تماشايي است. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 13:9  توسط مهدی علیپور  | 

مازندران یا سرزمین زنخدایان که کلمه آمازون یا سرزمین زنان نیز از نام آن آمده است، سرزمین دیوان است:

در شاهنامه می بینیم که مازندران( سرزمین مازن یا زن سالاران) مرکز دیوان است. همان دیوانی که خط و هنر خانه سازی را به دیگران می آموزند و دیوان همان خدابانوان ایران باستان هستند. آیا آمازون ها و مازندرانی ها نیز یک ریشه دارند؟

زمین دیلمان جایی است محكم
بدو در لشگری از گیل و دیلم
گروهی ناوك و زوبین سپارند
به زخمش جوشن و خفتان گذارند
چو دیوانند گاه كوشش ایشان
جهان از دست ایشان پریشان
سپر دارند پهناور گه جنگ
چو دیواری نگاریده به صد رنگ
ز بهر آن كه مرد نام و ننگند
ز مردی سال و مه با هم بجنگند
نه آن كشور كه به پیروزی گشادند
نه باژ خود بدان كشور نهادند
هنوز آن مرز دوشیزه بماندست
بر او یك شاه كام دل نراندست
(فخرالدین اسعد گرگانی - ویس و رامین)

 

 

برخی ریشه نام مازندران را آمیخته‌ای از ماز به معنی بزرگ و نیز میانه ، ایندیرا و ان پس وند مکان حدس زده‌اند و در نتیجه مازیندیران را به معنی جایگاه دیو بزرگ ، ایندیرا می دانند. گواه آن را هم این موضوع شاهنامه دانسته‌اند که در آن از مازندران به عنوان جایگاه دیو سفید نام برده است و نیز ایندیرا را کوهی دانسته است در میانه این سرزمین. بر پایه همین موضوع ملک الشعراء بهار شعر دماوند را سروده است.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 11:26  توسط مهدی علیپور  | 

 مردم طبرستان که در درازای تاریخ پس از اسلام، یکی از بزرگترین مقاومت هارا در برابر اعراب مهاجم سازمان داده اند و پیشینه تاریخی و قومی شان از پارت ها و فارس های آریایی بیشتر است.

و اما واقعیت! ساحل جنوبی دریای خزر از پیش از آمدن آریایی ها، مسکن کاسپی ها که نام دریای کاسپین از ایشان برگرفته شده، تپورها، که نام طبرستان از ایشان بر گرفته شده، گیلها، کادوسیان که پاره از باستان شناسان ایشان را با گیل ها یکی می دانند، دیلمان و آماردها یا ماردها است. دیلمان را گاه با گیلکان یکی دانسته و گاه از ایشان به عنوان گروه ایلی جداگانه یاد کرده اند. در اینجا نیز زندگی شهروندی و اسکان یافته رواج داشته تا جایی که نویسنده گمنام کتاب «حدوالعالم من المشرق الی المغرب» که در سده چهارم هجری نوشته شده به شهر رشت اشاره دارد. در سرزمین امروزی گیلان، دستکم در سده های نخستین نیز بیشتر ستیز ها میان دیلمان و دیگر امیران و خاندان های محلی بوده تا سرانجام دیلمان سیادت یافته و به یکی از نیروهای مهم در گی سیاسی ایران تا پیش از آمدن مغولان تبدیل شدند.

سرزمین طبرستان یا مازندران امروز که تا پایان سده سوم هجری همچنان ساختار قومی پیشین خودرا حفظ کرده بود، از آن هنگام که مهاجرت علویان ایرانی و عرب به این ناحیه شتابان شد، به تدریج دستخوش تغییر گردید. این فرایند که با آمدن نوادگان ششمین امام شیعه به تبرستان و دیلمان آغاز شد و در روزگار اسماعیلیان به اوج رسید. اسماعیلیان که به پیروی از قرامطه، برابری قومی و نژادی و مساوات میان و مرد را دنبال می کردند، فرایند آمیزش های قومی در این دیار را شتابان ساختند. «تاریخ گیلان و دیلمان» نوشته ظهیرالدین مرعشی درسده نهم هجری که تاریخ این دیار را تا آن زمان رقم زده، از سکونت چهارطایفه بز، بسام، سرتیز و کرام در لاهیجان یاد می کند که «اصل ایشان عرب است». هم او به حضور گرجیان و ترکمانان در گیلان و دیلمان اشاره دارد و سیمایی از آمیزش قومی این دیار ترسیم می کند که بی شباهت به دیگر نقاط ایران نیست. اشاره مکرر مرعشی به خلابران نیز به اعتبار برهان قاطع، اشاره به گروهی از اعراب گیلان و دیلمان است. «تاریخ طبرستان» و «تاریخ طبرستان و رویان و مازندران» نیز گواهی بر همین آمیزش های تیره های قومی ایلی اند.

اگرچه گیلان و طبرستان از آن گونه مهاجمت گسترده ترکمانان و قبایل مغول که در دیگر نقاط ایران صورت گرفت، برکنار ماندند، با اینحال گروه هایی از ترکمانان غز و بعدها تیره هایی از ایل های مغول به گوشه و کنار این سرزمین کوچیدند. آمیزش و دگرگونی های ساختار قومی گیلان و مازتدران از روزگار شاهان صفوی و افشار شتابان تر شد. به غیر از قبایل ترکمان که در حاشیه طبرستان می زیستند، بسیاری از تیره های ایل های ترکمان به نواحی داخلی مازندران و گیلان کوچیدند، که یک نمونه برجسته آن کوچ بخش بزرگی از تیره اصانلوی افشار به سخت سر (رامسر)، تنکابن و ساری است. باید به تالش های آذربایجانی اشاره کرد که تیره های تولی، چراغکوهی، صوفی، زغالی ودرکی از ایشان به ماسال، اسالم، کرگانرود و بخشهای کوهستانی گیلان کوچیدند. بخش بزرگی از کردهای ریشوند را که شاه عباس از ارزروم به قوچان آورده بود، نادر شاه افشار به گیلان و مازندران کوچاند. بازماندگان ایشان اینک در کلارستاق، رودبار و پیرامون قزوین می زیند. بازماندگان تیره های کردان کاکاوند، چگنی، گنه، میرزاخانلو، بهارلو، سیه پوش و بسیاری تیره های دیگر در سرتاسر گیلان و مادران پراکنده اند. ایل خواجه وند را نادرشاه از گروس و کردستان به کلاردشت و کجور کوچاند. زیاده بر این ها، تیره هایی از عمارلو، رشوندلو، عالیوند، ایبگی، عمرانلو، گوگچی و پاره ای دیگر در گیلان و تیره هایی از جهان بیگلو، کلبادی، مدانلو، شرفوند، غیاثوند، حسنوند و ده ها تیره ایلی کرد در سرتاسر گیلان و مازندران پراکنده اند و در درازای زمان، بسیاری از ایشان با مردم دیگر این دیار پیوند یافته و پیشینه تباری خویش را از دست داده اند.

بلوچ ها و زابلی ها نیز در این دو استان و پیرامون آن سکونت دارند. گذشته از کوچ گسترده زابلی ها و بلوچ ها به ترکمن صحرا، بسیاری از تیره های بلوچ به نواحی داخلی مازندران و گیلان کوچیده و با دیگر تیره های قومی این دیار آمیخته اند. نام روستای سراوان در جاده رشت به امامزاده هاشم، یکی از یادگارهای ماندنی کوچ تیره ای از بلوچ ها از سراوان بلوچستان به این دیار است.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 11:15  توسط مهدی علیپور  | 


ای مرغهای طوفان ! پروازتان بلند.
آرامش گلولهء سربی را ، / در خون خویشتن ،
این گونه عاشقانه پذیرفتید ، این گونه مهربان ،
زان سوی خواب مرداب ، آوازتان بلند.
دیدارتان ؛ ترنم بودن ، / بدرودتان ؛ شکوه سرودن ،
تاریختان بلند و سرافـراز :
آن سان که گشت نام سر دار / زان یار باستانی همرازتان بلند.
شفیعی کدکنی



میرزا کوچک خان جنگلی از معدود قهرمانان انقلاب مشروطیت و نهضت جنگل است که با رشادت و شجاعت و جوانمردی به جنگ استبداد و استعمار رفت و در راه کسب آزادی و استقلال ایران عزیز و حفظ و حراست مرزهای وطن بزرگمان جان باخت.
یونس معروف به میرزا کوچک فرزند میرزا بزرگ به سال 1257 خورشیدی در شهر رشت در محلهء استاد سرا زاده شد. میرزا کوچک در رشت در مدرسه حاج حسن و جامع و سپس در مدرسهء محمودیهء تهران به تحصیل علوم دینی پرداخت ، اما با آغاز نهضت ، ترک تحصیل و لباس کرد و به مجاهدین مشروطه خواه رشت پیوست.
میرزا کوچک خان مردی خوش هیکل ، قوی بنیه ، زاغ چشم و دارای سیمائی متبسم و بازوانی ورزیده بود.
از نظر اجتماعی مردی با ادب ، متواضع ، خوش برخورد ، صریح اللهجه ، طرفدار عدالت و حامی مظلومان بود.
میرزا کوچک جنگلی در کسوت یک مبارز اجتماعی و سیاسی تا هنگامی که به قتل رسید با کمال صمیمیت و حفظ اعتقاد به اسلام ، هرگز نخواست اعتقادات مذهبی خود را به دیگران تحمیل کند.
میرزا کوچک خان به گونه یک فعال اجتماعی در تحصن مشروطه خواهان رشت شرکت کرد و پس از کشته شدن آقا بالا خان ، سردار افخم ، حاکم مستبد رشت به مجاهدین مشروطه رشت پیوست و از همان آغاز فعالیت انقلابی به ستمدیدگان و محرومان کمک می کرد. در اردوی مجاهدین برای فتح تهران حضور داشت و به علت رشادتی که در برخورد با نیروهای دولتی نشان داد ، نه تنها مورد ستایش یارانش در کمیته ستار رشت قرارگرفت بلکه به عضویت کمیسیون جنگ نیز برگزیده شد.
میرزا کوچک خان در جریان مبارزات مردم با دربار قاجار ، برای کمک به ستارخان که در تبریز با نیروهای دولتی در حال جنگ بود به سوی تبریز رفت ، اما به علت بیماری نتوانست به تبریز برسد و به تهران بازگشت ولی رابطه اش با سازمان مجاهدین در تهران ادامه یافت.
میرزا کوچک با اردوی مجاهدین برای رویارویی با محمد علی شاه که با پشتیبانی دولت روسیه تزاری برای دستیابی دوباره قدرت وارد خاک ایران شده بود به سوی گمش تپه حرکت کرد.وی در این جنگ زخمی شد و چند ماه در باکو و تفلیس ماند. این همان جنگی است که منجر به شکست قطعی محمد علی میرزا و فرار او برای همیشه شد.
فعالیتهای میرزا کوچک بعنوان مجاهد نهضت مشروطه حتی پس از استقرار نظام مشروطه ادامه داشت.
بر پایهء تصمیم و خواست کنسول روسیه تزاری در رشت ، میرزا با چند تن از آزادیخواهان گیلان برای پنج سال از رشت تبعید شد و اجازهء بازگشت به رشت نداشت.
میرزا کوچک خان به علت اعتقاد صمیمانه اش به آزادی ، عدالت و جانبداری از حقوق محرومان حاضر به همکاری با سران نظام مشروطه و پذیرش مقامی در دستگاه دولت نشد و مدتی با تنگدستی در تهران می زیست.

میرزا عقب افتادگی ایرانیان را نتیجه بی فرهنگی می دانست و مصمم بود آن اندازه که در خور امکان باشد به افتتاح مدارس بپردازد و سطح تعلیمات و معرفت عمومی را گسترش دهد و معتقد بود که تعلیمات مدارس حتما" باید اجباری و مجانی باشد تا همه فرزندان کشور از مزایای علم و دانش یکسان استفاده ببرند.
او توانست چهار مدرسه در صومعه سرا، کسما، فومن و ماسوله تاسیس کند
میرزا کوچک خان بعد از اشغال نواحی شمالی ایران از سوی ارتش روسیه تزاری ، یک گروه مسلح تشکیل داد و با کمک حاج احمد کسمائی از تجار بنام گیلان ، روستای کسما را مرکز کار خود قرار داد. این گروه مسلح پس از مدتی گسترش یافت و تا پایان سال 1296 شمسی ، بخش وسیعی از گیلان و مازندران و طارم و آستارا و طالش را زیر نفوذ خود در آورد این جریان کم کم به نام نهضت جنگل شناخته شد.
میرزا کوچک خان با آغاز جنگ جهانی اول در جنگل به کمک برخی از دوستان آزادیخواه و وطن پرست ، نهضت جنگل را بنیان گذاشت . هدف میرزا از تشکیل این نهضت دفاع از استقلال ارضی در مقابل بیگانگان بود ، زیرا در آن زمان ، ایران بین روسیه و انگلیس تقسیم شده بود و نهضت جنگل پناهگاهی بود برای روشنفکران و وطن دوستان سراسر ایران که به این نهضت پیوستند.
هدف جنگلی ها اخراج نیروهای بیگانه ، رفع بی عدالتی ، مبارزه با خودکامگی و استبداد و برقراری حکومت مردمی بود. آنچه خود جنگلی ها در باره اهداف سیاسی خود بیان کرده اند ، چنین است : « ما قبل از هر چیز طرفدار استقلال مملکت ایرانیم. استقلالی به تمام معنی کلمه یعنی بدون اندک مداخله هیچ دولت اجنبی. اصلاحات اساسی مملکت و رفع فساد تشکیلات دولتی که هر چه بر سر ایران آمده ، از فساد تشکیلات است. ما طرفدار یگانگی عموم مسلمانانیم.»
مشی سیاسی و اهداف اصلی نهضت جنگل را باید از مرامنامه آنها شناخت. برطبق این مرامنامه آسایش عمومی و نجات طبقه زحمتکش و تحصیل آزادی و تساوی حقوق افراد در 9 ماده به ترتیب زیر خلاصه شده است.
در ماده اول این مرامنامه که شباهت زیادی به قانون اساسی مشروطه داشت ، آمده بود که حکومت عامه و قوای عالیه در دست نمایندگان ملت جمع خواهد شد. نکته حائز اهمیت در ماده اول القاء کلیه شئون و امتیازات بود که بر مبنای عدالت محوری صورت گرفته بود.
ماده دوم پیرامون حقوق مدنیه است که در آن بر مصونیت اشخاص و منازل آنان به هر نوع تعرض تاًکید شده که امری مشابه با حقوق شهروندی و امنیت اجتماعی مصطلح امروزه می باشد.آزادی فکر ، عقیده ، اجتماعات ، مطبوعات ، کار و کلام نیز در این ماده مورد تاکید قرار گرفته بود.
در ماده سوم بر آزادی انتخابات و حقوق انتخاب کنندگان و انتخاب شوندگان تاکید شده بود ماده چهارم پیرامون مسائل اقتصادی بودکه در آن به ممنوع بودن انحصار و احتکار ارزاق و سرمایه ، تبدیل مالیاتهای غیرمستقیم به مستقیم ، عمومی بودن منابع ثروت از جمله رودخانه ها ، مراتع ، جنگلها ، دریاها و ...اشاره شده بود.
ماده پنجم نیز تحت عنوان معارف ، روحانیت و اوقاف تدوین شده بودکه در آن تعلیمات ابتدایی و حتی متوسطه و عالیه را اجباری و مجانی خوانده بود.
ماده ششم مرامنامه برای قضات تاکید کرده و قضاوت را سریع ، ساده و بدون دستمزد عنوان کرده است ماده هفتم در زمینه امور دفاعی است و ماده هشتم هم در مورد کار می باشدکه طبق آن ، کار برای اطفال زیر 14 سلل ممنوع شده و بر رعایت مصلحت کارگران و حقوق آنان تاکید شده بود. آخرین ماده یعنی ماده نهم هم برحفظ الصحه اشاره نموده و بر تاًسیس مریضخانه های عمومی و مجانی تاکید کرده بود.

مرامنامه جنگل منطبق با روح قانون اساسی آن زمان میباشد و از هر حیث مترقی است و با وضع ملی و اجتماعی ایرانیان همآهنگ بوده است. میرزا در نامه ای به سفیر شوروی چنین می نویسد که : « مقصود من و یارانم حفظ استقلال مملکت و تقویت مرکز است. تجزیه گیلان را که مقدمه ملوک الطوایفی است ، خیانت صریح دانسته و می دانم.»
قوای جنگل در روز 16 خرداد1299 خورشیدی با انتشار بیانیه ای تشکیل کمیته انقلاب سرخ ایران و الغاء نظام سلطنت و تاسیس حکومت جمهوری را اعلام نمودند.
یکروز بعد کمیته انقلاب هیاًت دولت جمهوری را معرفی کرده که میرزا کوچک خان سرکمیسر و کمیسر جنگ را بعهده می گیرد.
هنوز دولت تازه انقلابی سامان نگرفته بود که با حمایت بلشویک های روس اغتشاش طرفداران شوروی آغاز گردید و روز 18 تیر1299 شمسی ، میرزا بعنوان اعتراض از رشت به فومن می رود و نامه مفصلی برای لنین به مسکو فرستاده و در آن ذکر می کند که : « در موقع ، به نمایندگان روسیه اظهار کردم که ملت ایران حاضر نیست پروگرام بلشویکها را قبول کند.»
در تاریخ 9 مرداد 1299 طرفداران شوروی با رهبری و حمایت فرمانده قوای مسلح شوروی و مدیر بخش سیاسی و امنیت نظامی آن در رشت بر ضد میرزا کودتا کردند و کودتاچیان میرزا کوچک را از سمتش در دولت موقت انقلابی بر کنار کردند وهیاًت دولت انقلابی تازه ای برگزیدند وطرفداران میرزا دستگیر و بازداشت شدند واختلاف بالا گرفت و قوای جنگل تضعیف شد. در این کودتا طرفداران نهضت جنگل در رشت دستگیر شدند و رئیس کمیتهء انقلاب که از یاران میرزا بود کشته شد. نقشه کودتا به گونه ای طرح ریزی شده بود که می بایست « میرزا کوچک یا کشته می شد و یا دستگیر می گردید و در هر حال از کادر انقلاب خارج می شد.»
انگیزه وعلت اصلی کودتا ، سیاست سازشی بود که که دولت شوروی در برابر انگلستان برای بستن قرارداد بازرگانی در پیش گرفته بود.
پس از عزیمت میرزا به فومن ، دیداری میان سردار حکمت که حامل پیامی از مشیرالدوله نخست وزیر وقت بود با میرزا انجام گرفت. کسانی میرزا را متهم به سازش با دولت مرکزی کردند ، اما رویدادهای بعدی ثابت کرد که هیچگونه سازشی در میان نبوده و سران جنگل و میرزا از مرام و برنامهء سیاسی خود بازنگشته اند.
پس از رفتن میرزا از رشت ، اعلامیه ای از سوی سران جنگل در باره کودتاچیان در رشت در تاریخ 13 مرداد 1299 انشار یافت که در آن میرزا کوچک از علل خروجش از رشت و کوشش حزب کمونیست برای دستگیریش سخن گفته و بر این نکته انگشت گذاشته بودکه مقدرات ایرانی باید به دست ایرانیان تعین شود و چنین دفاع کرده بود: « گفته و می گویم باید استقلال ایران محفوظ باشد ، باید رشتهء انقلاب و زمام حکومت ایران در دست ایرانی باشد. با انگلیسیها چرا طرفیم ؟ برای اینکه در ایران آمدند ، در ایران ماندند و دخالت در امور ایران کردند...با دولت طرفیم برای اینکه ظلم می کند و بجان و مال مردم تعدی و تجاوز می کند ... سویت روسیه اگر مطلع بشوند بلاشبهه جلوگیری خواهند کرد اما اگر بعد از اطلاع قادر به جلوگیری نشدند ، آنوقت تکلیف ما این است که کمونیست ها با انگلیسیها و دولت مستبدایران را در یک ردیف گذاشته بنام حفظ وطن و حفظ ایرانیت و محافظهء حقوق اجتماعی از همه دفاع کنیم. یقین دارم که خدا یار و مدد کار ما خواهد بود. زنده باد جمهوری ایران ، مرده باد انگلیس و خائنین ، پست باد منافقین.»
پس از کودتا ، کوچک جنگلی نامه ای به لنین نوشت. در این نامه که بوسیلهء دو نماینده جنگل مظفرزاده و هوشنگ ( گائوک آلمانی) فرستاده و به کمیسر خارجهء شوروی تسلیم شده بود ، میرزا به تفصیل موارد نقض پیمان بسته شده در انزلی و تجاوزات و دخالت های حزب کمونیست ایران و نمایندگان دولت روسیه ( ماموران نظامی و سازمان چکا) را توضیح داده و با تاکید بر استقلال و آزادی ایران و استقلال سازمانی و ایدئولوژیک سازمان جنگل نوشته بود : « ما معتقدیم که قدم اوٌل را برای آزادی ایران برداشته ایم، لیکن خطر از جانب دیگر به ما روی آورده است ، یعنی اگر از مداخله خارجی در امور داخلی جلوگیری نشود ، معنی اش این است که هیچوقت به مقصود نخواهیم رسید ، زیرا بجای مداخلهء یک دولت خارجی که تا کنون وجود داشت ، مداخله دولت خارجی دیگری شروع شده است. ما نمی توانیم افتخارات انقلابی خود را که طی 14 سال کوشش و فداکاری بدست آورده ایم ، یکباره محو کنیم و به حقوق ملت ایران خیانت ورزیم ...» به این نامه از لنین پاسخی داده نشد.
در آبان 1299 احسان الله خان و خالو خان نامه ای به میرزا نوشتند و خواستار برقراری صلح و سازش و همکاری با سران جنگل و میرزا شدند. میرزا کوچک این درخواست را پذیرفت و در نامه ای ضمن تشریح اشتباهات و اعتراض به مداخلات نمایندگان دولت شوروی ، آمادگی خود را برای همکاری مجدد با آن دو اعلام داشت.
تلاش طبقهء حاکم برای سرکوبی نهضت جنگل در همهء ماههای سال 1299 ، سخت ادامه داشت. با کودتای سوم اسفند 1299 که به فرماندهی رضا خان و با پشتیبانی و خواست دولت انگلستان انجام شد ، ایران یکسره زیر نفوذ و سلطهء انگلستان قرار گرفت و دیگر نیاز و ضرورتی به اجرای قرارداد 1919 یا باقی ماندن نیروهای انگلستان در ایران وجود نداشت و انگلستان می توانست در گفتگوهای بازرگانی کراسین ( نماینده دولت شوروی) در لندن از این امتیاز بهره برداری کند و خواست دولت شوروی ، یعنی مشروط کردن خروج ارتش سرخ از ایران به خروج نیروهای انگلستان از شمال ایران را با آسودگی خاطر و اطمینان بپذیرد.
پس از کودتای سوم اسفند 1299 تلاش برای از میان بردن نهضت جنگل میرزا کوچک خان و یارانش شدٌت یافت.

سیٌد ضیاءالدٌین طباطبائی که به خواست انگلستان پس از کودتای رضاخان ، رئیس الوزراء ایران شده بود، کوشیدبا تطمیع یا زور میرزا را از سر راه بردارد و چون تطمیع موثر نیفتاد. به توطئه ترور میرزا دست زد. برای اجرای این خیانت ، حاجی احمد کسمایی که پس از گرفتن تاًمین از وثوق الدوله در تهران به سر می برد با پول و اسلحه و 60 تن مسلح به گیلان فرستاده شد تا میرزا کوچک و یارانش را دستگیر و خلع سلاح کند ، اما حاجی احمد در شهسوار دستگیر و به رشت منتقل گردید.
با نا امید شدن دولت کودتا از ترور میرزا ، حملات نظامی قزاقان به فرماندهی رضاخان که تصمیم گرفته بود در اجرای سیاست دولت انگلستان و طبقه حاکم ، کار جنگل را یکسره کند ، باشدت ادامه یافت.
قرارداد بازرگانی شوروی با انگلستان در 9 مارس 1921 برابر 19 اسفند 1299 یعنی 16 روز پس از کودتا ی سوم اسفند رضا خان به امضارسید. 7 روز پس از کودتای رضا خان نیز قرارداد دوستی ایران و شوروی به امضا رسیده بود. با این دو قرارداد ، سیاست رسمی دولت شوروی و رهبری حزب کمونیست روسیه (بلشویکی ) بر پایهء همکاری و شراکت با سیاست دولت انگلستان و دولت ایران قرار گرفت و هدف مهم این همکاری از میان برداشتن نهضت جنگل و شخص میرزا کوچک خان بود که در این مورد هر سه کشور اتفاق نظر داشتند.
سرکوب قیام جنگل و شهادت میرزا در زمان کابینهء مشیرالدوله که قیام کنندگان نهضت جنگل را « متجاسر» می خواند رخ داد. رتشتین سفیر شوروی در ایران در ششم اردیبهشت 1300 وارد تهران شد و در نطقی که در 26 اردیبهشت 1300 در برابر احمد شاه ایراد کرد به شاه ایران قول داد که مسئله گیلان با اقدامات دولت شوروی تصفیه خواهد شد.
در 22 مهرماه 1300 رضا خان که سردار سپه لقب گرفته و فرماندهی نیروهای قزاق را در تهاجم به گیلان به عهده داشت وارد رشت شد. انگلیسیها به نحو فعالی از رضا خان در لشگرکشیهای وی حمایت نموده و طرح عملیات نظامی باتفاق وابسته نظامی سفارت بریتانیا تهیه می گردید.
میرزا کوچک همراه با گائوک و معین الرعایا در پی یافتن متحد و برای خروج از محاصرهء نیروهای دولت به خلخال حرکت کردند.
میرزا کوچک خان جنگلی و رفیق با وفایش گائوک آلمانی(هوشنگ)در گدوک گیلوان دچار برف و بوران شدند و به علت سرمای شدید قدرت حرکت خود را از دست دادند. گائوک را سرما زد و در همان محل در میان برف ها جان داد.
اهالی قریهء خانقاه پیکر میرزا را به مسجدمحل بردند. این خبر به سالار شجاع ، برادر امیر طالش رسید و او دستور داد یکی از طالشی ها به نام رضا اسکستنی ، سر میرزا را بریده و تحویل خان طالش دهد. تن بی سر او را همان جا دفن کردند.
گیلک می نویسد : « بیست ساعت پس از یخ زدنش سر او را بریدند و وقت بریدن سرش گویا خون زیادی جاری شد مثل اینکه سر آدم زنده را سر بریدند...»
سپس خالو قربان سر میرزا را به تهران برد وجلوی پای سردار سپه انداخت. سر میرزا را ابتدا در خیابانهاحرکت دادند و بعد در قبرستان حسن آباد تهران دفن کردند. نمایش سر میرزا خیلی مورد تنفر قرارگرفت ، زیرا مردم او را آزادیخواه و با ایمان می دانستند.
پس از تبعید رضا شاه ، آزادیخواهان سر وتن میرزا کوچک خان رابنا بر وصیت او در سلیمان داراب مدفون ساختند. جسد میرزا در سال 1321 به رشت منتقل شد و به سر او که چند سال پس از کشتنش مخفیانه از حسن آباد تهران به رشت منتقل و در بقعهء سلیمان داراب به خاک سپرده شده بود پیوست.
مواضع سیاسی و اجتماعی میرزا که الان در مکاتباتش وجود دارد ، کاملا" درست از آب در آمده است. بنابراین در حق این شخصیت ظلم شده و ناشناس مانده است. احترامی که ما به به گذشتگان و مبارزین آزادی می گذاریم ، درسی است که به جوانان میدهیم. این قدردانی از ایرانیت ماست. میرزا مردی صادق و صمیمی بود و بهیچوجه از ایده آلهایش برنگشت و روی آن معامله نکرد. وقتی میرزا مرد ، هیچ نداشت و در تمام گیلان یک متر زمین یا یک ریال بعنوان ارث میرزا باقی نمانده است.
به شدت عاشق آزادی و استقلال ایران بود و مردم ایران را دوست داشت. به شدت مخالف دخالت و نفوذ اجنبی از همه رنگش بود ، چه روسی ، چه انگلیسی و چه بلشویک و می گفت ایران باید متعلق به جامعه ایرانیان باشد.
میرزا کوچک خان جنگلی بخشی از فرهنگ زنده ماست.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 10:51  توسط مهدی علیپور  |