
موقعيت جغرافيايي-
اين شهرستان از شمال به درياي مازندران.از جنوب وجنوب غربي به رسته كوههاي البرزغربي و مذكزي (قزوين)،از شرق به شهرستان نور واز غرب به شهرستان چالوس محدود مي شود.ارتفاع شهر نوشهر20-متر از سطح درياي آزاد است.
جمعيت-
برابر آمار سال 1375جمعيت شهرستان نوشهر215هزار نفر بوده است.
تقسيمات سیاسی-
اين شهرستان از دو بخش(مركزي و كجور)وپنج دهستان تشكيل شده است.نقاط شهري آن نوشهر است.
سابقه تاريخي وجاذبه جهانگردي-
نوشهر در گذشته دهكده اي به نام(خاچك)بود كه به علت واقع شدن در كنار دريا و رفت وآمد كشتيهاي تجاري،مورد توجه حبيب الله خان خلعتبري،پدر محمد ولي خان تنكابني قرار گرفت و به نام حبيب آباد معروف شد.در سال 1305 به نام دهنو خوانده شد از آن پس،با احداث ساختمان هاي تازه و خيابانهاي جديد توسعه شهر آغاز شد.سر انجام در سال 1311(شمسي)يك شركت هلندي تاسيسات متعدد بندري در اين محل احداث كرد در سال 1318عمليات بندر سازي به پايان رسيد و نام محل از دهنو به نوشهرتبديل شد.در سال 1327،نوشهر به صورت شهرستان درآمد. امامزاده يحيي و بقعه سّيد محمد بنامام جعفر صادق(ع)از اماكن متبركه شهرستان مي باشد.
نوشهر با برخورداري از شرايط خاص جغرافيايي و داشتن سواحل مناسب،هر ساله شمار زيادي از مسافران داخلي و خارجي را جلب مي نمايد.وجود بندر نيز بر اهميت اين شهر افزوده است
در مورد سكونت،زندگي وتمدن در مازندران،از بررسيهايي كه از غارهاي كمربند و هوتو(در بهشهر)به عمل آمده،
معلوم مي شود كه شرايط زندگي انسانهاي دوره پارينه سنگي ميانه و پارينه سنگي جديد در اين استان نيز
نظير ديگر مناطق فلات ايران بوده است.از اين آثار چنين بر مي آيد كه در اين ادوار در كوهپايه ها و دامنه هاي
شمالي البرز،هر جا كه آب و هوا مساعد تر بوده،انسانهاي اوليه به شكار و گردآوري خوراك مي پرداختند و
براي اينكه از امنيت و آرامش بيشتري برخوردار باشند،در غارهاي مذكور(از جمله غاري كه در كنار جاده
نكا-بهشهر در جنوب غربي روستاي كُلت در اثر خاك برداري در سال 1369 كشف شده) به سر مي برده اند،
وجود آثار دوره نو سنگي در شرق مازندران حكايت از تحولات زندگي مردم در اين استان را دارد.
از حدود 10000 سال پيش،مردم اين سرزمين همانند بعضي از انسانهاي ساكن فلات ايران،توانسته بودند
چارپايان را رام واهلي نمايند.اين تحول موجب دگرگوني در زندگي انسانهاي اين خطه شده است.به تدريج انسانها در مرحله دامداري به سوي دّره ها و جلگه ها وخاكهاي آبرفتي حاصلخيز كشيده شده اند.با آغاز
كشاورزي،زندگي به طور كلي دگرگون مي شود.رفته رفته با بهتر شدن شرايط زندگي،غذا و مساعد بودن آب و هوا به شمار جمعيت افزوده شد و اولين روستاهاي پيش از تاريخ در اين خطّه شكل گرفتند.
مازندران فعلي كه از غرب به استان گيلان،از شرق به استان گلستان،از جنوب به رشته كوههاي البرز و
استانهاي سمنان.تهران و قزوين و از شمال به درياي مازندران محدود است.در طول تاريخ،شاهد وقايع و
اتفاقات فراوان سياسي،اجتماعي و فرهنگي بوده است.در اهميت سر گذشت وقايع تاريخي اين استان،
كافي است كه گفته شود هيچ يك از مناطق ايران به اندازه اين خطّه،شاهد رويدادهاي تاريخي نبوده اند.
به همين سبب است كه نويسندگان و مورخان ايراني و خارجي،فراز و نشيب هاي تاريخي اين سرزمين را در كتاب هايي به رشته تحرير در آورده اند.از آثار نويسندگان خارجي درباره مازندران،تاريخ مازندران و استرآباد تاليف رابينو،و از آثار نويسندگان ايراني،تاريخ طبرستان(تبرستان) و رويان و مازندران تاليف مير ظهيرالدين مرعشي،و مازندران از قديم ترين ايام تا به امروز،نوشته دكتر محمد مشكور را مي توان نام برد.اما اينكه نام مازندران از چه زماني در اين خطّه متداول شد اختلاف نظر وجود دارد.بعضي از مورخان معتقدند از زمان ابن اسفنديار و ياقوت،بجاي استرآباد كلمه مازندران بكار برده شده است عده اي هم تاريخ استعمال كلمه مازندران را از قرن چهارم هجري قمري به بعد مي دانند.
چشمه عمارت بهشهر اين بنا متعلق به دوره صفويه ميباشد كه در دو طبقه احداث گرديده و در حال حاضر طبقه همكف و جزري از طبقه دوم باقي مانده است در وسط عمارتِ همكف مظهر چشمه قرار دارد كه آب آن از چهار سمت توسط جويهايي از داخل بنا به خارج آن سرازير و وارد حوضها و جويهاي اطراف آن گرديده و بوسيله نهرهاي اصلي به خارج از باغ هدايت مي شده است
برج آرامگاهي امامزاده طاهر مطهراين بناي آرامگاهي واقع در روستاي هزار خال بخش كجور در شهرستان نوشهر قرار دارد بنايي است چهار ضلعي با كتيبه هاي آجري و تزئينات كه در سال( 829) ه ق به دست ملك كيومرث بن بيستون استندار ساخته شده است
قلعه ملك بهمن اين قلعه از قلعه هاي عظيم البرز ميباشد كه در جاده هراز بخش لاريجان و مشرف به قريه شاهان دشت در 75 كيلومتري جنوب آمل قرار دارد اين قلعه متعلق به حكام پادوسبان ميباشد كه در سال (45 الي 1005)ه ق به رويان نور و كجور و رستمدار حكومت داشته اند بناي قلعه بر روي صخره اي حدود 220 متر بالاتر از سطح اراضي شاهاندشت از لاشه سنگهاي بزرگ و كوچك و ملات گچ ساخته شده كه بصورت طبقه طبقه و شامل اتاقها و قسمتهاي مختلف ساختماني است
آرامگاه سه سيد مير حيدر آملي اين مكان مدفن ابولقاسم پسر ابولحسن الروياني است كه در قرن (6) ه ق وفات يافته است
در طي قرون هشتم و نهم هجري قمري سه تن از سادات و عرفا در اين محل مدفون گرديدند كه يكي از آنها علامه مير حيدر آملي ميباشد كه از متفكران و مشاهير شيعه بوده است باني اين مكان سيد عزالدين بن سيد بهاالدين آملي است.
با 2/4 درصد جمعيت در مجاورت شهرستان ساحلي نوشهر قرار دارد. مورخان اسلامي چالوس را به عنوان شالوس و چالس خوانده اند و از شهرهاي مهم و تاريخي مازندران است و زماني از توابع رويان محسوب مي شد. اين شهرستان هم اكنون داراي دو بخش مركزي و كلاردشت است . منطقه توريستي كلاردشت در سير تاريخ از اهميت ويژه اي برخوردار بوده و استقرار هاي طولاني با فرهنگي گسترده در پيش از تاريخ و دوره اسلامي را بهمراه داشته است. چالوس و كلاردشت و نمک آبرود از قطب هاي گردشگري كشور محسوب مي شوند كه با راه اندازي بزرگراه 120 كيلومتري جديد تهران – شمال، موقعيت استراتژيك اين شهرستان تقويت مي شود. برنامه ريزي منطقه اي در رابطه با تحولات كلان شهر تهران - مازندران امري ضروري و اجتناب ناپذير در سطح ملي مي باشد. توليد گل و گياه در چالوس همانند ساير شهرهاي غرب استان رونق دارد.
پيش از ورود آرياييان به ايران و مازندران مردم بومي اين منطقه از راه شكار و گله داري امرار معاش ميكردند. مطالعات باستان شناسي در غارهاي كمربند و هوتو بهشهر حضور انسان در مازندران را به حدود 9500 پيش از ميلاد ميرساند . آريايي نژادان مهاجرت خود را از سرزمين هاي شمال شرقي مرزهاي كنوني ايران در حدود هزاره سوم پيش از ميلاد آغاز كردند، با بوميان در آميختند يا بر آنان ٿائق آمدند.
مازندران كنوني بخشي از سرزمين گستردهتري است كه در متون تاريخ از آن با نام «ٿرشوارگر» و «پتيسخوارگر» ياد كرده اند .
محققان ، مازندران و گيلان را به سبب هم جواري و نيز به سبب اوضاع طبيعي و جغراٿيايي مشابه ، عموماً با هم نام ميبرند و همه مناطقي كه در جنوب درياي مازندران و ميان آذربايجان و خراسان قرار دارند را يك ناحيه ميدانند . از اين حدود در زمان هخامنشيان در كتيبه بيستون نام پتشواريش ضبط شده است . طبري ها و مردها تيره هاي ساكن اين ناحيه همواره به عنوان بهترين تيراندازان در جنگ هاي شاهان هخامنشي با دولت هاي ديگر معرٿي ميشوند.
استرابن جغراٿيانويس يوناني اين محدوده را به صورت «پرخواترس» نام ميبرد. طبري ها ومردها در جنگ داريوش سوم با اسكندر مقدوني در «گوگمل» حضور چشمگيري داشتند و مسئول نگاهباني شاهنشاه و خاندان او بودند. اسكندر ٿاتح ايران نتوانست از طريق جنگ طبرستان را تسخير كند.
طبرستان به علت وضعيت خاص اقليمي از ايام باستان جايگاه و پايگاه اقوام خاندان هاي حاكم بود . نخستين كسي كه در نوشته هاي مورخان به عنوان حاكم شهرستان طبرستان از او ياد شده اتوٿرادات يا ٿرهاد پارتي است . طبرستان به علت نزديكي با سرزمين و دولت پارت تا انقراض اشكانيان عملاً زير استيلاي دولت اشكاني قرار داشت . در زمان دولت ساساني نيز شاهنشاهي اين ناحيه به ٿرمان يك شاه بود . چنانچه وقتي اردشير بابكان به تخت نشست ، اداره اين قسمت از ايران به دست «گشنسٿ شاه» يا «جسنسٿ شاه» بود . ![]()
واژه مازندران كه از نظر جغراٿيايي بخش بزرگي از طبرستان بوده است . در حوالي سده هٿتم هـ.ق جانشين نام طبرستان شد.
سلسه هاي مشهوري كه اغلب همزمان سرزمين مازندران را در دوره اسلامي در اختيار داشتند ، با ذكر شاهان ، اٿراد شاخص و زمان حكومتشان عبارتند از :
1-آل قارن از سال 50 قبل از هجرت تا سال 224 هـ. .ق ، محدوده حكومت اين سلسله اغلب جبال مازندران بود و اٿراد شاخص آن عبارتند از : قارن پسر سوخرا ، ونداد هرمز پسر سوخرا، مازيار پسر قارن .
2-سلسله آل گاوباره از سال 40تا 144 هـ. ق شاهان اين سلسله اغلب در دشت مازندران و گرگان حاكم بودند اٿراد مشهور آن عبارتند از :دابويه پسر گاوباره ، سارويه پسر ٿرخان بزرگ ، اسپهبد خورشيد پسر دازمهر.
3-شعبه ديگري از سلسله آل گاوباره با نام پادوسپانان كه قلمرو حكومتشان غرب مازندران و رويان ، نور ، كجور و لاريجان بود . از سال 40 تا 1002 هـ.ق (عهد شاه عباس كبير صٿوي ، نزديك به يكهزار سال) پادشاهان مشهور اين سلسله پادوسيان اول پسر گاوباره شهريار ابن پادوسيان ، ملك بهمن پسر كيومرث بودند .
4-پادشاهان باوند يا اسپهبدان از 45 تا 397 هـ.ق باونديان به سبب حكومت در جبال مازندران يعني قسمتهاي سوادكوه و دودانگه كنوني ساري (ٿريم) ملك جبال خواهنده ميشدند.
مشهورترين ملوك اين سلسله «باو» نوه «كيوس» برادر انوشيروان ساساني ، اسپهبد شروين پسر سرخاب شهريار پسر شروين بودند .
5-آل وشمگير يا آل زيار از سال 316 تا 470 هـ.ق ؛ محدوده حكومت اين سلسله شرق مازندران بود و شاهان مشهور آن مرداويج پسر زيار ، قابوس ابن وشمگير شمس المعالي ، گيلانشاه پسر كيكاوس بودند .
6-مرحله دوم حكومت باونديان موسوم به اسپهبدان باوند از 466 تا 606 هـ.ق ؛ اين سلسله بعد از تسلط بر آل زيار سرزمين طبرستان را متصرٿ شد. پادشاهان معروٿ آن اسپهبد حسام الدوله شهريار پسر قارن ، شاه غازي رستم پسر علاءالدوله بودند .
7-باونديه معروٿ به كينخواريه (دوره سوم سلاطين آل باوند) از سال 647 تا 750 هـ.ق ؛ حكام اين سلسله بر نواحي آمل ٿرمانروايي داشتند و شاخص ترين آنها عبارتند از حسام الدوله اردشير ابوالملوك تاج الدوله يزد جرد .
8-نمايندگان خلٿا از سال 144 تا 169 هـ.ق اعراب مداوم و بالاستقلال نتوانستد به سراسر مازندران و طبرستان دست يابند و حكومتشان در مدت 25 سال همواره با تعرضات و جنگ سلاطين محلي مواجه بود. از اين رو ناگزير به ساختن پادگان هاي نظامي در دشت مازندران پرداختند . شاخص ترين اين گروه از نمايندگان خلٿا «ابوالخصيب مرزوق سندي» بود كه ساري به دست او گشوده شد .
9-سادات حسني و حسيني و مرعشيان بر خلاٿ نمايندگان خلٿا كه ميخواستند مازندران را به قدرت شمشير خويش بگشايند .
از راه تبليغ دين ومذاهب تشيع توانستند در بين طبقات مردم اين سازمان رسوخي عاطٿي داشته باشند. تا اينكه پس از استقرار پايه هاي قدرت اقدام به خروج كردند و حدود 750 سال در نواحي مختلٿ آمل ، ساري ، و جبال تسلط ياٿتند و ٿرمانروايان دودمان هاي محلي نيز به سبب علايق مذهبي وجود و تظاهر آنها را تحمل ميكردند . مشهورترين اين سلسله از سادات مازندران عبارتند از حسن بني زيد (داعي كبير) ،ناصر كبير (ناصر الحق) ، مير قوام الدين مرعشي ، سادات مرتضايي در هزار جريب .
10-ديگر سلسله ها : در طول هزاره اول هجري هم زمان با حكومت دودمان هاي متعددي كه از آنها نام برده شد ، دست اندازهاي ديگر هم از سوي ٿرمانروايان نواحي ديگر ايران و خارج از ايران به مازندران به عمل آمد كه اهم آنها عبارتند از :
طاهريان ، صٿاريان ، سامانيان ،غزنويان و همچنين تيموريان كه دوران تسلط و جنگ و گريزشان كوتاه بود .
11-از دوره صٿويه به بعد زمان حكومت هاي ملوك الطوايٿي در مازندران به سرآمد و اين سرزمين رسماً تابع حكومت مركزي ايران شد . شاهان صٿوي ، اٿشاري ،زندي و قاجاري مازندران را به عنوان ايالتي از ايلات ايران در اختيار داشتند .








به کار بردن نام بیگانه "دریای خزر" به جای دریای مازندران یا دریای آبسکون و واگذاری حق میلیون های ایرانی از 50% این دریا به کشورهای ایرانی تجزیه شده از شوروی سابق که در قرار داد ننگین ترکمانچای و گلستان به اشغال روسها در آمد خیانتی بزرگ بر ضد تمدن و فرهنگ ایران زمین است . موافقت نامه غیر ملی 1921 و 1940 دولت ایران با کشورهای ایران شمالی و روسیه در نزد ملت ایران حکم تجزیه بخشی از ایران را دارد . ملت ایران بایستی بر حق 50 درصدی ایران از دریای تاریخی و ملی اش که در طی هزاران سال به نامهای ایرانی بخشی از تمامیت ارضی ایران محسوب می شده است پافشاری نمایند .
تاریخچه
درياي مازندران ; اين دريا از جنوب به ايران محدود است و از شمال وشرق و غرب در سرزمين روسيه قرار دارد و بنامهاي: درياي جرجان‚ درياي طبرستان‚ بحر مازندران‚ بحر جرجان ‚ بحر آبسگون ‚ بحر قانيابين و خزر جغرافيانويسان مشهور بوده است. طولش تقريبا 1260 کيلومتر و عرض از 280 تا 450 کيلومتر ميباشد و مساحت تقريبي آن در حدود 396440 کيلومتر مربع است و بين 36 درجه و سي دقيقه تا 47 درجه و بيست دقيقه عرض شمالي و چهل و چهار درجه و بيست دقيقه تا 52 درجه و سي و پنج دقيقه طول شرقي قرار دارد به اين دريا رودهاي بسيار ميريزد که معروفترين آنها ولگاست در شمال و سفيدرود وهراز است در جنوب و ارس و کر در مغرب و اترک در مشرق بنادرمعروف آن استاراخان در شمال و باکو در مغرب و بندر انزلي درجنوب و انزلي در جنوب شرقي است. منطقه آرال و بحر مازندران از نظرتبخير آب و رسوب نمک يکي از مهمترين نقاط کنوني زمين است زيراکه رسوب نمک آن از عهد سوم تا کنون بدون انقطاع امتداد يافته وهنوز هم ادامه دارد. بايد دانست که بحر خزر و ارال و درياي اسودبقاياي درياي وسيعي از عهد سوم اند از دوره اژپنتين که طبقات آندر بعضي نقاط چينخوردگي و تغيير شکل يافته و از هم جدا شده است. دریای مازندران بزرگ ترین دریاچه جهان است که چاه های نفتی بسیاری در آن وجود دارد . فرونشستن سطح آب در تمام اين قسمتها يک ميزان نبوده و اندروسف ثابت کرده است که سطح بحر خزر در دوره پليسن پايينتر از امروز بوده است .
نام تاریخی و ایرانی آبسکون :
آبسکون نام شهرکي بر ساحل طبرستان که ميان او و گرگان سه روزه راه يعني 24 فرسنگ است‚ و آن را ابسکون نيز گويند‚ آن فرضه و بندري است براي توقف کشتيها ( ياقوت حموی جغرافی دان مشهور ).
گفته اند همين جزيره بود که سلطان محمد خوارزمشاه بدانجا گريخت و هم در آنجادرگذشت‚ و امروز آن جزيره را آب گرفته است. و درياي خزر وارقانيا را به مناسبت اين جزيره يا آن بندر درياي آبسکون نامند. و نيز گويند رودي بدين نام بوده است که آن را آبگون نيز ميگفتهاند و درهمين موضع بدريا فرومي ريخته‚ اکنون راه آن رود بگردانيده اند. وآسکون نيز صورتي از آبسکون است . نام آبسکون در متون تاریخی ایران بارها آمده است و به راستی به کار بردن نام مجهول و غیر ایرانی برای این دریای چه معنی می تواند داشته باشد :
چو بحر آبسکون است چشمها تا شد شريف قالب شهزاده را در آب سکون
رضي نيشابوري
گرفته روی دریا جمله کشتی بر تو ز بهر مدح خواهانت ز شروان تا به آبسکون
رودکی سمرقندی
تو داری از کنار گنگ تا دریای آبسکون تو داری از در گرگانج تا قز دارو تا مکران
فرخی سیستانی
خوشا مازندران ویژه به پاییز و بهار اندر به خاصه طرف آبسکون بدان دریا کنار اندر
ملک الشعرای بهار
نام تاریخی و ایرانی کاسپین
کاسپين نام طايفهاي بوده که در سواحل جنوبي بحر مازندران سکني داشته اند ( التدوين )
طايفه کاسپين که از شعب مارد يا مازد استاز شعب ديگر جريتر و پر دلتر بوده اند و غالبا از کوهستان مازد تجاوز کرده بطرف جلگه هاي سمت جنوب کوه مازد بتاخت ميرفته اند وشهر قزوين را محققين مسکن طايفه کاسپين ميدانند. ( التدوين( . قزوین برگفته شده از همین اقوام کاسپین ها می باشد . کاسپین = کژپین = قزوین .
پروفسور هرتسفلد گويد: اگر اسمي بايد به سکنه ايران قبلاز آريائيها داده شود کلمه کاسپين شايسته است. ريشه اين کلمه را ما ميتوانيم در بسياري از نقاط ايران بيابيم و روشنتر از همه در بحرکاسپين است .
بنا بر راي هانري فيلد ريشه کاسي همان کاسپي است. اصل کاس بوده در حالت جمع کاسيپ ميشده بنابر نقل يونانيان ( کرد و پيوستگي نژادي او ص 432 )
نام بیگانه خزر :
خزر محلي است در ترکستان که دشت قپچاق نيز گويند. ازناظم الاطباء , از فرهنگ جهانگيري , از غياث اللغات .
ولف ميگويد خزر نام ولايتي است در توران . صاحب برهان قاطع ميگويد: نام ولايتي است از ترکستان که مردم آنجا بسيار سفيد ميباشند و قندز ازآن ولايت آورند و آن جانوري است آبي شبيه بسنگ پشت ظاهرا اين ولايت مورد بحث صاحب برهان بايد آن ولايتي باشد که در شمال گيلان قراردارد زيرا در فرهنگ جهانگيري آمده: نام دربند است از بلاد ترک پشت بابا لابواب است . این اقوام در گذشته بخشی از همان تورانیان بودند که ایران را مورد یورش و تجاوز قرار می داده اند . فردوسی بزرگ می فرماید :
سپاهي بيامد ز راه خزر کز ايشان سيه شد همه بوم و بر
ياقوت حموی در تعريف خزر می نویسد : خزر نام بلاد ترک است و در پشت بابالا بواب معروف به دربند و نزديک به سد ذوالقرنين ( کوروش بزرگ ) قرار دارد. احمدبن فضلان در رساله خود مشاهدات خود را در اين بلاد چنين نوشته است: خزر اقليمي است از قصبهاي بنام اتل و اتل نام نهري است که ازروس و بلغار به خزر جريان دارد و نيز اتل نام شهري است و خزر نام مملکتي. بعد ابن فضلان در تکميل بحث خود مفصلا از تقسيمات اتل وخواص مردم آن سرزمين و حکومت آن ناحيه سخن ميگويد. ترکان اقوامی غیر ایرانی هستند که مرکز اصلی سکونت آنان در مغولستان و اطراف چین است . این تیره در طی تاریخ بارهای ایران را مورد یورش و تجاوز قرار داده اند و حتی زبان غیر ایرانی خود را طی قرن 7-8 در مناطق کهن و باستانی آذرآبادگان ایران نیز گسترش دادند . از آنجایی که زبان کنونی هر منطقه برای افراد آن منطقه قابل احترام است دیگر شهرهای ایران نیز با دیده احترام به تیره های کهن و آریایی آذری مینگرند و حتی به زبان آنان نیز احترام میگذارند ولی این امر نباید موجب سواستفاده مسئولان در خدشه دار کردن هویت ملی و تاریخی ایران زمین شود . نامهای ملی و بخشهای مختلف کشور که شامل تمامیت ارضی آن کشور است بایستی عاری از هرگونه نام ساختگی و بیگانه باشد .
.............................................................................................
حقوق تاریخی ایران در دریای مازندران - کاسپیان
میدانیم که تمام جهانیان دریای شمالی ایران را به نام یکی از کهنترین اقوام ایرانی، یعنی «کاسپیها» که در زمان باستان ساکن کرانههای این دریا بودند، «دریای کاسپین» مینامند این را نیز میدانیم که در طول سدههای بسیار تا به امروز نام «مازندران» بر این دریا، بیش از هر نام دیگری به گوش فرزندان این سرزمین خوش آهنگ بوده است. اما این را نمیدانیم چرا چند سالی است که تعدادی از نهادهای سیاسی، فرهنگی و آموزشی کشور به هنگام نام بردن از این دریا، به جای نامهای ایرانی مطرح آن در ایران و جهان، از نام جعلی و مطرود «خزر» استفاده میکنند. حال آنکه در هیچ اثر تاریخی و جغرافیایی که از دوران باستان به دست ما رسیده هرگز از این دریا با نام خزر یاد نشده است.
از نوشتههای «هکائتوس میلتی»(Hekataios Milesios) جغرافی نگار یونانی که قبل از هرودوت میزیست (کمابیش 480-546 پ.م) پیداست که این دریا به نام «دریای هیرکانی» (دریای گرگان) خوانده میشد. گویا اول کس از میان مورخان باستان هرودوت بود که در اثر تاریخی خود آن را «دریای کاسپین) ثبت کرد
از آن زمان تا به امروز در همهی جهان، این دریا با همین نام کهن ایرانی شناخته میشود و همهی جهانیان آن را دریای کاسپین مینامند. در نقشههای جغرافیایی جهان نیز همین نام است که کاربرد علمی و عملی دارد.اما پس از ظهور اسلام، مورخان و جغرافینگاران مسلمان که به شرح احوال تاریخی اقوام ساحلنشین دریای شمالی ایران پرداختند، در بیان موضع و موقعیت جغرافیایی سرزمین قلمرو هر قوم، ناچار اسامی بومی هر بخش از آبهای کرانهای دریا را که از نام محل و قوم مردم ساحلنشین همان بخش برگرفته بودند، در آثار خود آوردند. همان گونه که امروزه ما به همان شیوه، اسامی محلی و بومی مصطلح میان ساحلنشینان در یک محدوده ساحلی را برای آبهای کرانهی آن بخش بهکار میبریم. برای مثال میگویم : دریای انزلی، دریای چمخاله، دریای رامسر و ... از اینرو در عصر اسلامی و در میان مسلمانان نامهای چندی مانند : مازندران، تبرستان، آبسکون، گرگان (هیرکانیای باستان)، گیلان، دیلم، قزوین (کاسپین) و نیز خزر و غیر آن از برای این دریا پیدا شد. چنان که گفته شد این نامها در آثار این نویسندگان تنها معرف حوزهی محدودی از آبهای کرانهای بود و گاه قلمرو حضور و یا اقتدار قومی را در طول ساحل مورد نظر میرسانید.
«خزر» هم یکی از همان چند نام و عنوانی بود که نویسندگان مسلمان به دلیل سکونت قومی بدین نام در استپهای مجاور کرانههای شمال غربی دریای شمالی ایران، بر آبهای کرانهی آن بخش از دریا داده بودند. خزرها هیچگاه حضوری گسترده بر گسترهی آبهای دریای شمالی ایران نداشتند. زیرا چیرگی خوی صحراگردی بر آنان، سبب پرهیزشان از دریا میشد. از این رو قلمرو این نام حتا در اوج اقتدار و قدرتمداری خزرها، هرگز محدودهای فراتر از آبهای کرانهی میان دو سوی دهانهی رود ولگا (رود اتل) تا سواحل شمال «دربند» (بابالابواب)، در آن سوی مرزهای ایران زمین را در برنمیگرفت.
گذشته از آن، طول دوران حضور خزرها در بستر تاریخ نیز چندان دراز نبود. آنان در سدهی چهارم میلادی در منطقهی سفلای رود ولگا پیدا شدند و در سدهی دهم میلادی، به انهدام گراییدند. پیش از پیدا شدن خزرها در کنارهی رود ولگا، این سرزمین محل زیست «سکاهای آریایی» بود.
در برابر، از باستان زمان، بیشتر سواحل و آبهای دریای شمالی ایران، در قلمرو تاریخی، قومی، فرهنگی، تمدنی و سرزمینی ایران قرار داشته است.
خزرها قومی وحشی، متجاوز و خونریز بودند. اقوام سرزمینهای همسایه از هجوم پیدرپی آنان که برای غارتگری انجام میشد و با شقاوت و بیرحمی بسیار همراه بود، پیوسته در وحشت مرگ بسر میبردند. سرزمینهای آبادان و پرنعمت ایران در قفقاز از آفت هجوم آنان بارها دستخوش ناامنی و ویرانی گسترده شده بود. در جنگهای ایران و روم در عصر خسروپرویز، خزرها از متحدان اصلی رومیان در حمله به ایران بودند. روسها یک بار در دوران خلافت عباسیان به کمک و مساعدت خزرها پای به دریای مازندران گشودند و سواحل مازندران، گیلان و اران را به باد غارت و کشتار دادند.
ایرانیان در عصر خسرو انوشیروان برای جلوگیری از یورشهای خانمانسوز این قوم خونریز، بر تنها گذرگاه طبیعی عبور این هجومگران به سرزمین قفقاز، در حدفاصل کوه و دریا سدی محکم بستند و آن را «دربند» ساختند.برخی به غلط ساختن این سد را به اسکندر گجستک نسبت میدهند و «سد سکندر»ش میخوانند. این سد که مرز ایران با انیران در آن منطقه بود. در عصر اسلامی نیز به دفعات مورد مرمت قرار گرفت و تا چند قرن، کار دفاع از سرزمینهای ایرانی نشین قفقاز را برای مدافعان در برابر هجوم اقوام صحراگرد شمالی، آسان میکرد.
موقعیت طبیعی
دریای مازندران (کاسپیان)، میان طولهای 38 درجه و 46 دقیقه و 34 درجه 54 درجه شرقی و عرض 34 درجه و 36 دقیقه و 33 درجه و 47 دقیقه شمالی و در شمال مرکزی ایران واقع است. این دریا از سوی باختر به جمهوریهای آذربایجان (اران) و فدراسیون روسیه، از شمال به فدراسیون روسیه و جمهوری قزاقستان، از خاور به جمهوری قزاقستان و ترکمنستان و از جنوب به ایران محدود است.درازای این دریا (از جنوب به شمال) حدود 1200 کیلومتر و پهنای آن در پهنترین نقطه (در شمال) 554 کیلومتر و باریکترین ناحیهی آن (میان شبهجزیره آبشوران و دماغهی کواولی) ، 202 کیلومتر است. بدینسان، میانگین پهنای دریای مازندران، حدود 300 کیلومتر برآورد میشود.
ژرفای این دریا در شمال بسیار کم است. به طوری که ژرفای چهار پنجم این بخش از دریای مازندران، کمتر از 10 متر است. این دریا در بخش میانی، 170 تا 790 متر عمق دارد. بخشهای ژرف این دریا در قسمت جنوبی قرار دارد و عمق آن میان 334 تا 980 متر است. گودی متوسط این دریا 180 متر و سطح آن با توجه به افزایش و کاهش، کمابیش 26 متر پایینتر از سطح دریاهای آزاد است.
در اینجا، باید یادآور شود که حوزهی جنوبی دریای مازندران با پهنهای کمابیش 156 هزار کیلومترمربع، گرچه حدود 36 در 100 از مجموع وسعت این دریا را دربر میگیرد، اما گًنج (حجم) آب این بخش، خیلی بیشتر از مجموع دو بخش شمالی و میانی است.
پیرامون دریای مازندران (بدون در نظر گرفتن جزیرهها) کمابیش 6400 کیلومتر تعیین و اعلام شده است. از این میزان، 992 کیلومتر یعنی از خلیج حسن قلی (در خاور) تا آستارا (در باختر) در قلمرو ایران قرار دارد.دریای مازندران با پهنهی کمابیش 424 هزار کیلومتر مربع بزرگترین دریای بستهی جهان است. پهنهی دریای مازندران در اثر افزایش یا کاهش آب این دریا، تغییر میکند. پهنهی دریای مازندران در مقایسهی با دریاچههای دور و بر آن، بیش از 6.5 برابر دریاچهی خوارزم و کمابیش 90 برابر دریاچهی ارومیه است.
دمای این دریا به طور قابل ملاحظهای متغیر بوده و بستگی کامل به آب و هوای نواحی اطراف آن دارد. در دی ماه میانگین دمای سطح آب دریای مازندران در شمال این دریا حدود 11 تا 12 درجه زیر صفر است، در حالی که میانگین دمای آب در همان زمان در بخش جنوبی، کمابیش 6 درجه بالای صفر میباشد.
بندرهای مهم دریای مازندران
1ـ آستاراخان-آستاراگان، هشترخان
این بندر در دلتای رود ولگا (اتل)، قرار دارد. بندر آستاراخان، مهمترین بندر بازرگانی فدراسیون روسیه در دریای مازندران است.
2ـ بادکوبه - باکو
بندر بادکوبه، مرکز جمهوری آذربایجان (اران)، است. این بندر در کرانهی جنوبی شبه جزیرهی آبشوران واقع است. بادکوبه از عمدهترین بندرهای دریای مازندران و یکی از مناطق مهم نفتی است.
3ـ دربند
این بندر عمدهترین بندر جمهوری داغستان به شمار میرود. دربند در کرانهی غربی دریای مازندران، میان بادکوبه و ماهاج قلعه (مرکز داغستان)، قرار گرفته است.
4ـ آلکساندروسک
این بندر، مهمترین بندر بازرگانی جمهوری قزاقستان است.
5ـکراسنوودسک
این بندر که در جمهوری ترکمنستان قرار دارد از بندرهای مهم کرانههای خاوری دریای مازندران است.
6ـ کوریو
بندری است در شمال دریای مازندران که در مصب رود اوران و در قلمرو فدراسیون روسیه واقع است.
7ـ بندرهای واقع در قلمرو ایران
مهمترین بندرهای واقع در قلمرو ایران در کرانههای دریای مازندران عبارتند از : «انزلی»، «نوشهر»، «فریدون کنار»، «ترکمن» و «گز».
باید خاطرنشان کرد که بندر انزلی از مهمترین بندرهای دریای مازندران است.
حوضهی آبریز دریای مازندران - کاسپیان
حوضهی آبریز دریای مازندران بسیار پهناور است. به طوری که کمابیش 256000 کیلومتر مربع آن در خاک ایران قرار دارد. کمابیش 150 رود و رگههای آبدهنده، به دریای مازندران میریزند که مهمترین آنها عبارتند از :
الف ـ از قلمرو ایران
اترک، گرگان رود قره سو، نکا یا تجن، تالار، بابل، هراز، چالوس، چشمه گیله (شهسوار)، پل رود، شلمان رود، لنگرود (چمخاله)، سفیدرود، پسیخان، ماسوله، آستارا و ارس.
رود ارس از «دوه لو» تا «قره نی»، مرز دولتی ایران است.
ب ـ از قلمرو جمهوری آذربایجان یا اران
رودخانه «کُور» یا «کوروش». این رودخانه پس از تلاقی با رود ارس در نزدیکی شهر صابرآباد، به دریای مازندران میریزد. رودخانهی کوروش، بزرگترین رودخانهی قفقاز است.
رودخانه «سمور»، در مرز اران و داغستان.
پ ـ از قلمرو داغستان
رودخانه سمور (مرز داغستان با اران)، ترکه و قبه
ت ـ از قلمرو فدراسیون روسیه
رود ولگا، این رودخانه به تنهایی 80 در 100 همهی جریانهای سطحی دریای مازندران را تامین مینماید.
ث ـ از قلمرو جمهوری قزاقستان
رودخانههای اورال و امبا
پوشش گیاهی
تنها کرانههای جنوبی دریای مازندران دارای پوشش گیاهی انبوه است. در کرانههای باختری این دریا از جنوب به شمال از پوشش گیاهی کاسته میشود، به طوری که شمال منطقهی تالش فاقد پوشش گیاهی قابل توجه است. کرانههای شرقی دریای مازندران را خشکستانها فراگرفتهاند. در شمال نیز کرانههای این دریا فاقد پوشش گیاهی است.
موقعیت تاریخی
در سال 1551 میلادی (930 خورشیدی)، ایوان واسیلیویچ (1584-1533 م - 963-913 خورشیدی) معروف به «ایوان مخوف»، حکمران مسکو، با پیروزی بر خان قازان، خاننشین مزبور را برانداخت و دو سال بعد، بندر آستاراگان -استاراخان، هشترخان و ... را گشود. در نتیجه، برای نخستین بار، پای روسیان به دریای مازندران باز شد.
اما پیش از ظهور «پتر» در صحنه سیاسی روسیه (1752-1682 میلادی - 1104-1061 خورشیدی) همیشه دریای مازندران، یک دریای ایرانی بود. بیشترین بخش کنارههای این دریا، در قلمرو دولت ایران قرار داشت. مهمتر اینکه در این بخش، ایران با مدعی یا مدعیانی روبرو نبود. ایران تا پیش از تاجگذاری پتر، هرگز از سوی دریای مازندران مورد تهدید جدی قرار نگرفته بود.در این میان گرچه نام اقوام نامتمدن روس گهگاه بر خامهی تاریخنگاران و زبان سرایندگان این مرز و بوم جاری شده اما این تماس چنان نبود که آنان را به صورت یک همسایه به ما بشناساند.
پادشاهی پتر در روسیه، با دوران حکومت سلطان حسین صفوی (1101-1073 خورشیدی - 1723-1694 میلادی) در ایران، همزمان بود. پتر با تنظیم نوعی راهبرد «تجاوز و توسعه» در پی یورش به سرزمینهای همسایه و گسترش ارضی برآمد. استراتژی مزبور به منشور یا «وصیتنامه» پتر مشهور گشت. پتر، پس از چند تاخت و تاز در قلمرو عثمانی، متوجه ایران شد. اما، ایران که بارها توانسته بود نیرومندترین امپراتوری جهان یعنی عثمانی را شکست دهد، برای پتر بسیار مهیب مینمود. پتر، به دنبال گسیل دو فرستاده به دربار اصفهان و به دست آوردن اطلاعات لازم پیرامون اوضاع نابسامان ایران و یک بررسی همهجانبه که بیش از هشت سال به درازا کشید، در ماه مه 1723 میلادی (اردیبهشت ماه 1102 خورشیدی) ، فرمان تهاجم به سوی سرزمینهای ایران را صادر کرد. روسها به سرعت دست اندرکار شدند و از راه ولگا خود را به دریای مازندران رسانیده و داغستان را متصرف شدند. سپس متوجه گیلان شده و شهر رشت را اشغال کردند. نیروهای محلی در گیلان به مقابله برخاستند، اما شکست خوردند. روسها که از این پیروزی جریتر شده بودند، بادکوبه را نیز تسخیر کردند.
بدینسان، برای اولین بار کشور ایران از سوی دریای مازندران مورد تهدید و هجوم قرار گرفت و در نتیجه، حاکمیت بلامعارض ایران در این دریا، به مخاطره افتاد.
گرچه جانشینان پتر با یک اخطار سادهی «نادر» نیروهای خود را از گیلان و قفقاز خارج کردند اما آنان همچنان به دنبال فرصت برای اجرای منشور پتر بودند. با قتل آقامحمدخان قاجار، در قلعه شیشه (شوشی) در دهم خرداد ماه 1176 خورشیدی (31 مه 1797 میلادی)، آخرین مانع در برابر تجاوز و گسترش ارضی روسها از میان رفت.
شش سال پس از قتل «آخرین مرد پیروز ایرانی»، دومین فرمان تهاجم به سوی سرزمینهای ایران صادر شد (دسامبر 1803 میلادی - دی ماه 1182 خورشیدی) بدینسان، نبردهایی در سرزمین قفقاز میان نیروهای متجاوز روس و ایرانیان درگرفت که سیزده سال به درازا کشید. به دنبال اولین بخش از این نبردها که به مدت ده سال بود، قرارداد گلستان بر ملت ایران تحمیل شد (20 مهر ماه 1192 خورشیدی - 12 اکتبر 1813 میلادی).
برپایهی این قرارداد، ولایتهای گنجه، قرهباغ (کوراباغ) و خانات شکی، شیروان، قبه، دربند و باکو و همچنین بخشهایی از تالش و تمام سرزمین داغستان، گرجستان و محال شوره گل، آچوق باشی، گرزویه، منگریل، آبخاز (آب خاست) و ... از ایران منتزع شد و به حاکمیت ایران در دریای مازندران نیز خدشه وارد آمد. در فصل پنجم این قرارداد میخوانیم :
«... و در خصوص کشتیهای عسکریه جنگی روسیه به طریقی که در زمان دوستی و یا هر وقت کشتیهای جنگی روسیه با علم و بیرق در خزر بودهاند حال نیز محض دوستی اجازه داده میشود که به دستور سابق معمول گردد واحدی از دولتهای دیگر سوای دولت روس کشتیهای جنگی در دریای خزر نداشته باشد ...»
در قرارداد گلستان، هنوز سخن برپایهی «... محض دوستی» است. اما، لحن نوشتار در ننگنامه ترکمنچای که 12 سال پس از قرارداد گلستان بر ایران تحمیل شد، عوض میشود. نبردهای دوم ایران و روس در چهارم تیر ماه 1205 خورشیدی (25 ژوئن 1826 میلادی) با حرکت ارتش ولیعهد ایران برای آزادسازی مناطق از دست رفته آغاز شد. سرانجام با شکست ایرانیان، در 21 بهمن ماه 1207 خورشیدی (21 فوریه 1828 میلادی - اول اسفند 1206 خورشیدی) ننگنامه ترکمانچای بر ملت ایران تحمیل شد. برپایهی این قرارداد تحمیلی، نه تنها ایالتهای نخجوان، ایروان و بخشهایی از تالش از ایران جدا گردید بلکه به حاکمیت ایران در دریای مازندران لطمهی بسیار وارد شد.
در فصل هشتم قرارداد مزبور، آمده است : «... اما در باب کشتیهای جنگی چون آنهایی که که بیرق نظامی روس دارند از قدیمالایام بالانفراد حق سیر در بحر خزر را داشتهاند حال هم بدینسبب امتیاز منحصر به همان کشتیها خواهد بود به طوری که غیر از دولت روس دولت دیگری حق نخواهد داشت که سفاین جنگی در دریای خزر داشته باشد ...»
بدینسان با تحمیل قرارداد ترکمانچای، دولت روسیه تزاری حاکمیت بلامنازع نظامی در دریای مازندران را به دست آورد و افزون بر آن، تمام کرانهی غربی این دریا نیز متصرف شد.
32 سال پس از تحمیل قرارداد ترکمانچای، روسها دوباره به حرکت در آمدند. این بار سرزمینهای شمال شرقی ایران را هدف گرفتند. روسها میان سالهای 81-1860 میلادی (60-1239 خورشیدی) بیشترین بخشهای خوارزم و فرارود (ماوراءالنهر) را اشغال کردند. سرانجام به موجب قرارداد گونهی «آخال» که میان وزیر امور خارجه و وزیر مختار وقت روسیه در تهران به امضا رسید، دولت ایران از همهی حقوق خود بر سرزمینهای خوارزم و فرارود صرف نظر کرد. بدین سان، تمامی کرانهی خاوری دریای مازندران نیز تحت استیلای روسها درآمد.
فروپاشی امپراتوری تزارها
در شانزدهم مارس 1917 میلادی (25 اسفند ماه 1295 خورشیدی)، با کنارهگیری نیکلای دوم تزار روس و خودداری «گرانددوک میشل» برادر وی از قبول تاج و تخت، امپراتوری روسیه از هم پاشید. ایرانیان از فروپاشی حکومت جبار - ستمگر و متجاوز روسیه غرق در سرور و شادمانی شدند.با فروپاشی امپراتوری تزاری، قراردادهای تحمیلی از سوی حکومت مزبور، به خودی خود ملغیالاثر گردیدند. حکومت بلشویکی که جانشین رژیم تزاری شده بود، خوب میدانست که به دلیل رفع ید غاصب، میبایست مورد غضب به صاحب اصلی آن بازگشت داده شود.
از اینرو، بلشویکها در پی آن بودند که با اعمال فشار بر حکومت ناتوان ایران، ارثیهی خونین تزارها را به خود منتقل کنند. به دنبال اشغال شهر رشت از سوی بلشویکها، دولت ایران به جامعهی ملل شکایت برد. جامعه ملل در 16 ژوئن 1920 (26 خرداد ماه 1299 خورشیدی) به شکایت ایران رسیدگی کرد. در طرح این دعوا، از آنجا که شکایت «بیزوری از زورمندی» بود، تصمیم روشنی اتخاذ نشد.
در بیست و سوم آذر ماه 1300 خورشیدی (13 دسامبر 1921 میلادی)، مجلس شورای ملی، زیر فشار شدید روسها که بخشهایی از شمال ایران را تصرف کرده بودند اجازهی امضا و مبادلهی اسناد عهدنامه مودت میان ایران و جمهوری شوروی روسیه را صادر کرد.
برپایهی این عهدنامه، آنچه را که حکومت تزاری برپایهی تحمیل قرارداد و ننگنامههای «گلستان و ترکمانچای» و «آخال» از ایران تجزیه کرده بود، به حکومت بلشویکی منتقل گردید. اما حقوق ایران در دریای مازندران تا حدود زیادی ترمیم شد و ایران حقوق برابر با اتحاد شوروی در دریای مازندران به دست آورد.
در این میان، نظری کوتاه به بخش نخست فصل اول عهدنامهی مودت به دولتین ایران و جمهوری شوروی روسیه، بازگو کنندهی بسیاری از حقایق تاریخی است : «... دولت شوروی روسیه مطابق بیانیهی خود راجع به مبانی سیاست روسیه نسبت به ملت ایران مندرج در مراسلات 14 یانوار (ژانویه) 1918 و 26 ایوان (ژوئن) 1919، یک مرتبه دیگر رسما اعلان مینماید که از سیاست جابرانهای که دولتهای مستعمراتی روسیه که به ارادهی کارگران و دهاتین این مملکت سرنگون شدند نسبت به ایران تعقیب مینمودند قطعا صرفنظر مینماید ...
نظر به آنچه گفته شد و با اشتیاق به اینکه مملکت ایران مستقل و سعادتمند شده و بتواند آزادانه در دارایی خود تصرفات لازمه را بنماید، دولت شوروی روسیه تمام معاهدات و مقالات و قراردادها را که دولت تزاری روسیه با ایران منعقد نموده و حقوق ملت ایران را تضییع مینمود، ملغی و از درجه اعتبار ساقط شده اعلان مینماید ...»
در فصل یازدهم همان عهدنامه که اشاره به مسایل دریای مازندران دارد میخوانیم :
«... نظر به اینکه مطابق اصول بیان شده در فصل اول این عهدنامه، عهدنامهی منعقده در 10 فوریه 1828 مابین ایران و روسیه در ترکمانچای نیز که فصل 8 آن حق داشتن بحریه را در بحر خزر از ایران سلب نموده بود. از درجهی اعتبار ساقط است. مع هذا طرفین متعاهدین رضایت میدهند که از زمان امضای این معاهده هر دو بالسویه حق کشتیرانی آزاد را در زیر بیرقهای خود در بحر خزر داشته باشند ...»
در پنجم فروردین ماه 1319 (25 مارس 1940)، قرارداد بازرگانی و بحرپیمایی میان دولت ایران و اتحاد شوروی بسته شد. در این قرارداد، به حق بهرهگیری یکسان و انحصاری دو دولت از دریای مازندران، چه از نظر کشتیرانی (ماده 13) و چه از نظر استفاده از منابع طبیعی (بند 4 ماده 12)، به گونهی روشن و غیر قابل تغییر اشاره شده است. بند 4 ماده 12 مقرر میدارد :
«... هر یک از طرفین متعاهدین ماهیگیری را در سواحل خود در حد 10 میل دریایی به کشتیهای خود اختصاص داده و این حق را برای خود محفوظ میدارند که واردات ماهیهای صید شده از طرف کارکنان کشتیهایی را که زیر پرچم او سیر مینمایند از تخفیفات و مزایای خاصی بهرهمند سازند ...»
افزون بر آن در نامههای پیوست قرارداد بازرگانی و بحرپیمایی، به درخواست دولت شوروی وپذیرش دولت ایران، از دریای مازندران از سوی هر دو دولت به عنوان «دریای ایران شوروی» نام برده شده است.
بدینسان، با امضای دو قرارداد 1921 و 1940، دولتهای ایران و شوروی به عنوان شریک متساویالحقوق در دریای مازندران شناخته شدند.
فروپاشی اتحاد شوروی
روز سیام آذر ماه 1370 خورشیدی (21 دسامبر 1991)، اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی فرو پاشید و در این فرآیند پرچم داس و چکش از فراز کرملین فرود آورده شد.
با فروپاشی نظام اتحاد شوروی، دگرگونی ژرفی در مناطق قفقاز و آسیای میانه پدیدار گردید. در اثر فروپاشی مزبور، سه جمهوری در منطقهی قفقاز و پنج جمهوری بر پهنهی آسیای میانه ایجاد شدند. این جمهوریها بر سرزمینهایی شکل گرفتند که موضوع قراردادهای گلستان، ترکمانچای و آخال بودند. در این میان، سه جمهوری از جمهوریهای یاد شده، یعنی جمهوریهای آذربایجان (اران)، قزاقستان و ترکمنستان، دارای مرز آبی در دریای مازندراناند. برابر این رخداد عظیم تاریخی که بیشک از مهمترین رویدادهای سدهی بیستم به شمار میرود و رابطهی گسست ناپذیر با تاریخ و منافع حیاتی ملت ایران دارد. حکومت جمهوری اسلامی میبایست پیآمدهای فروپاشی نظام شوروی را در پرتو قراردادهای یاد شده مورد تجزیه و تحلیل قرار میداد و موضع دقیق خود را در راستای حفظ منافع ملت ایران، اعلام میکرد.
اما برخلاف اصول برخاسته از حفظ منافع ملی، وزارت امور خارجهی جمهوری اسلامی، برابر فرآیند فروپاشی نظام شوروی و تغییرات عمدهی جغرافیایی و سیاست جغرافیایی (ژئوپلتیک) منطقه، نه تنها واکنش دقیق و صریحی نشان نداد بلکه با اعلام نظرهای گوناگون از سوی مقامهای مختلف، بر سردرگمی سیاست خارجی کشور در این زمینه افزوده شد.
رژیم حقوقی دریای مازندران
در حال حاضر، رژیم حقویق دریای مازندران (کاسپیان) برپایهی قرارداد مودت (1921) و بازرگانی و بحرپیمایی (1940)، میان دولت ایران و اتحاد شوروی استوار است.
چنان که اشاره شد، برپایهی فصل یازدهم قرارداد 1921 و نیز بند 4 ماده 12 قرارداد بازرگانی و بحرپیمایی 1940، ایران و اتحاد جماهیر شوروی از نظر کشتیرانی و بهرهبرداری از منابع آبزیان دریای مازندران دارای حق برابر و مساویاند. مهم آن که سفیر کبیر دولت اتحاد شوروی در تهران که قرارداد 1940 را از سوی دولت خود امضا کرده است، در روز امضای قرارداد (5 فروردین 1319 - 25 مارس 1940) در نامهای به وزیر امور خارجهی ایران، با روشنی کامل از دریای مازندران به عنوان دریای ایران و شوروی نام میبرد.
وی به وزیر امور خارجه ایران مینویسد :
«... با نهایت توقیر مراتب زیر را به استحضار آن جناب میرساند : ... نظر به اینکه دریای خزر که طرفین متعاهدین آن را دریای ایران و شوروی میدانند ...»
در پاسخ، وزیر خارجهی ایران، به «ماتوی فیلیموتو» سفیرکبیر دولت اتحاد شوروی مینویسد :
«... با کمال توقیر وصول نامه مورخ 25 مارس 1940 آن جناب را که به مضمون ذیل است تایید مینمایم ... دریای خزر که طرفین متعاهدین آن را دریای ایران و شوروی میدانند ...»
ماده 13 قرارداد بازرگانی و بحرپیمایی میان ایران و شوروی، تصریح میکند :
«... طرفین متعاهدین بر طبق اصولی که در عهدنامهی مورخ 6 فوریه 1921 بین ایران و جمهوری متحده سوسیالیستی شوروی روسیه اعلام گردیده است، موافقت دارند که در تمام دریای خزر کشتیهایی جز کشتیهای متعلق به ایران یا اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و یا متعلق به اتباع و بنگاههای بازرگانی و حمل و نقل کشوری یکی از طرفین متعاهدین که زیر پرچم ایران یا پرچم اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی سیر مینمایند، نمیتواند وجود داشته باشد ...»
بدینسان، مفاد قراردادهای 1921 و 1940 و نیز نامههای پیوست قرارداد 1940، روشن میسازند که :
1. دریای مازندران یک دریای بسته است.
2. این دریا در ید مالکیت و حاکمیت متساوی دو دولت ایران و شوروی قرار دارد.
3. از آنجا که تحدید حدودی در دریای مزبور میان ایران و شوروی به عمل نیامده است، مالکیت و حاکمیت دو دولت بر این دریا به گونه مشاع است.
برای تاکید بر این امر که دریای مازندران یک دریای بسته است، تبصره ماده دوم قانون راجعبه اکتشافات و بهرهبرداری از منابع طبیعی فلات قارهی ایران مصوب بیست و هشتم خرداد ماه 1334، تصریح شده است : «... در مورد بحر خزر مبنای عمل طبق اصول حقوق بینالمللی مربوط به دریای بسته بوده و میباشد ...»
جغرافیای نوین برخورد
برخلاف سدهی بیستم که جغرافیای برخورد برپایهی جهانبینی (ایدئولوژی) قرار داشت، در سدهی بیست و یکم جغرافیای برخورد برپایهی منابع قرار دارد. اهمیت منابع، گسترهی برخورد را تعیین میکند. در این میان، مهمترین عاملی که مرزهای جغرافیایی نوین برخورد را در جهان تعیین میکند، نفت و گاز است. قطع این مواد، دارای پیآمدهای مرگبار برای کاربران آن و به ویژه جهان صنعتی غرب است. از اینرو، تضمین جریان آزاد آن مسالهی مهم و امری حیاتی است.
با در نظر گرفتن این نکته که مصرف جهانی انرژی سالانه دو در 100 افزایش مییابد، رقابت برای دست یابی به ذخیرههای عظیم انرژی در سالهای آینده شدیدتر خواهد شد. شورای امنیت ملی آمریکا در گزارش سالانهی خود پیرامون سیاست امنیتی در سال 1999 میلادی (1378 خورشیدی) نوشت : «برای آمریکا اطمینان از دستیابی به نفت وارداتی همچنان حیاتی خواهد بود.»
بنابراین ما باید توجه خود را به ثبات در مناطق تولیدی کلیدی ادامه داده تا اطمینان یابیم که دسترسی و جریان آزاد این منابع تضمین گردیده است.»
جغرافیای نوین برخورد که با جغرافیای نفت، همخوانی کامل دارد، مناطق زیر را در بر میگیرد : خلیجفارس، دریای مازندران، آسیای میانه، دریای چین. با هر اندازه دانش کم، درمییابیم که ایران در دل جغرافیای نفت قرار دارد. حضور در این پهنه، نمایانگر اهمیت کشورها و سرزمینهاست و از سوی دیگر قرار گرفتن در مرکز تنشها و کشمکشهاست. بدینسان، ایران بار دیگر در موقعیت «دل جهان» قرار گرفته است. زیرا نقطهی ثقل جغرافیای نفت، از نظر استقرار سرزمینی، ایران است. ایران، در شمال خلیجفارس، جنوب دریای مازندران و غرب آسیای میانه قرار دارد. مناطق یاد شده و دریای چین (با اهمیت کمتر و شاید مدعیان بیشتر)، پهنهی اصلی جغرافیای نفت را تشکیل میدهد.
آیا عظمت زمان و موقع ایران را درک میکنیم و توان آن را داریم که به درستی ایران را در جایگاه «دل جهان» قرار دهیم ؟ با هزار افسوس باید گفت که قراین و نشانهها، خلاف این امر را نشان میدهند.
چکیدهی گفتار
نخست - رژیم حقوقی دریای مازندران (کاسپیان)، برپایهی قراردادهای 1921 و 1940 میان ایران و اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی استوار است.
دوم - برپایهی قراردادهای مزبور، دو طرف دارای حاکمیت و مالکیت متساوی (50-50) بر این دریا هستند.
سوم - از آنجا که هیچگونه تحدید حدود میان ایران و اتحاد شوروی در دریای مازندران به عمل نیامده است، مالکیت و حاکمیت متساوی دو طرف، به صورت مشاع میباشد.
چهارم - برپایهی اصول شناخته شده ملی و بینالمللی، مالکیت و حاکمیت بر یک پهنه (اعم از آبی یا خاکی)، در حکم مالکیت و حاکمیت بر فضای بالا و ژرفای آن پهنه میباشد، مگر آن که استثنا یا محدودیتهایی اعلام شده باشد. در دو قرارداد مزبور، جز در مورد آبهای ساحلی دو طرف (بند 4 ماده 12 قرارداد 1940)، استثنا و یا محدودیت دیگری به چشم نمیخورد. از اینرو، مالکیت و حاکمیت ملت و دولت ایران بر نیمی از دریای مازندران، شامل فضای بالا و بستر و زیر بستر این دریا نیز میباشد.
پنجم - در سال 1370 (1991 میلادی)، اتحاد شوروی فروپاشید. در این فرآیند، 15 واحد سیاسی بر پهنهی اتحاد مزبور سربرآوردند که چهار واحد آن (فدراسیون روسیه و جمهوریهای قزاقستان، ترکمنستان و آذربایجان «اران») در کنار دریای مازندران قرار دارند.
ششم - همهی واحدهای ایجاد شده برپهنهی اتحاد شوروی، از جمله جمهوریهای فدراسیون روسیه، قزاقستان، ترکمنستان و آذربایجان (اران)، برپایهی توافقهای «منیسک» و «آلما آتی»، اعلام کردند که به عنوان میراثخواران اتحاد شوروی، همهی معاهدات و تعهدات اتحاد مزبور را به رسمیت شناخته و محترم میدارند.
هفتم - بدینسان میراثخواران اتحاد شوروی، پیش از هر گفتوگو با ایران میبایست نخست بر سر تقسیم ماتـَرَک اتحاد شوروی که عبارت است از 50 در 100 دریای مازندران به چانه زنی، گفتوگو و تفاهم یا نزاع و ستیز میان خود برخیزند.
هشتم - توافق چهار واحد سیاسی فدراسیون روسیه، قزاقستان، ترکمنستان، آذربایجان (اران) بر سر مرده ریگ اتحاد شوروی در دریای مازندران که نیمی از آن را دربرمیگیرد، راه را برای گفتوگو بر سر تعیین رژیم نوین حقوقی دریای مازندران، با دولت ایران میگشاید.
نهم - تجزیهی احتمالی هر یک از واحدهای سیاسی مزبور (اران، فدراسیون روسیه، قزاقستان و ترکمنستان) و سر بر آوردن واحدهای سیاسی نوین در کرانهی دریای مازندران، اثری بر حقالسهم ایران در این دریا ندارد. واحدهای حاصل از تجزیه، تنهابخشی از داراییها و بدهیهای واحد اصلی را به ارث میبرند.
بدینسان، حقوق تاریخی و قانونی ملت ایران برپایهی قراردادهای موجود میان ایران و اتحاد شوروی، روشن و مسجل و مسلم است.
هیچکس و هیچ مقام نمیتواند و اجازه ندارد که از سوی ملت ایران قراردادی را امضا کند که کوچکترین خدشه بر منافع و مصالح ملت ایران در دریای مازندران وارد کند.
از آنجا که تحدید حدود میان ایران و اتحاد شوروی در دریای مازندران به عمل نیامده است، پذیرش سهم کمتر از 50 در 100، در حکم تجزیهی ایران است.
از ميان بزرگترين رجال طبرستان و ديلم كه مدتهاي متمادي با سامانيان و سپاهيان خليفه عباسي براي تحصيل قدرت و استقلال در زد و خورد بودند ، ابوالحجاج مرداويج پسر زيار پسر مردانشاه ، از همه بزرگتر و شجاعتر بوده است . وي منسوب هب خاندان امراي گيلان بوده كه از طرف مادري از اعقاب سپهبدان رويان به شمار مي رود.
آغاز شهرت مرداويج از اوايل سلطنت نصربن احمد ساماني (301 – 331 )بوده كه در آغاز امر در خدمت قراتكين يكي از امراء احمد بن اسمعيل و نصر بن احمد در خراسان به سر مي برد و چون اسفار پسر شيرويه در گرگان قدرت يافت ، مرداويج از خدمت قراتكين به نزد اسفار آمد و به عنوان سپهسالار به خدمت وي در آمد و از اسباب مهم فتوحات اسفار در جنگهاي مختلف شد . مرداويج پس از ورود به خدمت اسفار ، با او از گرگان به فتح طبرستان رفت و آن منطقه را فتح كرد و سپس به همراهي اسفار به ري رفته و آنجا و زنجان و ابهر و قزوين و قم را نيز به تصرف اسفار در آورد . به قولي در همين سال ( 316 ) اسفار در نتيجه شورش مرداويج مردي كشته شد . بدين ترتيب كه اسفار مرداويج را نزد سالار ، صاحب شميران و طارم فرستاد تا او را به اطاعت در آورد و چون مرداويج به نزد او رسيد ، با يكديگر همداستان شدند و سوگند خوردند و پيمان بستند كه اسفار را به سبب جور و ستمي كه به مردم مي كرد ، از ميان بردارند .
بعد از اين واقعه و مرگ اسفار ، مرداويج در حكمراني از هر منازعه اي فارغ گشته و به قزوين رفت و با مردم آن نيكي كرد و وعده هاي نيك به آنان داد . سلطنت مرداويج از اين تاريخ شروع شده و او در پايان عمر خود قزوين و ري و همدان و كنگاور و دينور و يزدْجرد و قم و اصفهان و كاشان و گلپايگان و بلاد ديگري را دراختيار داشته و و در اصفهان رفتار سختي نسبت به اهالي آن كرد و از آنان مال فراوان گرفت و فرمان داد كه براي او تختي از زر بسازند و چون بر تخت برنشست ، سربازان او از دو جانب صف مي كشيدند و هيچ كس نمي توانست با وي سخن گويد مگر حاجباني كه براي اين كار گماشته بود و با يان اعمال هراس او در دل مردم افتاد و سخف قدرت و نفوذ يافت .
با آنكه مرداويج از آغاز امر خود از ماكان پسر كاكي ، كه بر طبرستان و گرگان استيلا داشته ، ياري گرفته و به كمك او بر اسفار چيره شده بود ، ليكن بعد از آنكه قدرتي تحصيل كرد و مال ولشكر بسيار گرد آورد ، طمع در طبرستان و گرگان بسته و بر آن شد كه آن دو ناحيه را زا چنگ ماكان پسر كاكي بيرون آرد و در اين كار نيز به سرعت توفيق يافت .
در اين روزگار بغداد وضع خوشي نداشت ؛ بدين معني كه غلامان ترك كه از عهد المعتصم به بعد سپاهيان مركزي خلافت عباسي را تشكيل مي داند ، بعد از آن خليفه و از دوره فرمانروايي المتوكل علي الله ، شروع به دخالت در امور كرده و تا اين روزگار آسيب فراواني به مركزيت و قدرت حكامت اسلامي رسانيده بودند . در موقعي كه كار مرداويج در عراق عجم قوت مي گرفت و خطر او به بغداد نزديكتر مي شد ، سرداران ترك نژاد و غلامان ترك همچنان به جنگهاي داخلي در عراق و آزار خلفا و نزديكان ايشان اشتغال داشتند . پيداست كه قدرتي براي خليفه نمي ماند تا از عهده جلوگيري مخالف شجاع ديلمي خود بر آيد و عين اين ضعف ، نسبت به ساير سركشان نيز وجود داشت . با اين همه پيشرفتهاي سريع مرداويج ، كارگردانان خلافت يغداد را به وحشت افكند و بر آن داشت كه از پيشرفت او پيشگيري كنند .
از طرفي مرداويج ژون نسبت به سپاهيان به نيكي رفتار مي كرد و مال بسيار به آنان مي بخشيد ، مردم شجاع ديلم پياپي در لشكرگاه او گرد مي آمدند و چون عدد سپاهيان او فزوني يافت ، با اراضي متفوحه از عهده مخارج آنان بر نيامد و به فكر افتاد كه دامنه فتوحات خود را توسعه دهد و از اين نيرو استفاده هاي بيشتري ببرد .
تا اين هنگام تنها ري و قزوين و رنجان و طبرستان و گرگان در تصرف مردداويج در آمده بود . پس به فكر افتاد كه همدان را نيز بر متصرفات خويش بيفزايد و بدين منظور خواهرزاده خود را با لشكر بسيار به فتح آن شهر گسيل داشت . بين حكومت دست نشانده خليفه و نيروهاي مرداويج چندين جنگ در نزديكي همدان رخ داد . خواهرزاده او با همه شجاعتش از عهده فتح شهر بر نيامد و خود در معركه كشته شد و مرداويج ناگزير شخصاً به فتح آن شهر همت گماشت . در اين جنگها مردم همدان عامل خليفه را ياري دادند و مرداويج پس از ورود به شهر گروه بزرگي را به سبب ياوي آنها به قتل رسانيد .
از بغداد لشكر بزرگي به به سرداري هرون بن غريب ، به مقابله مرداويج آمد و اين نخستين مقابله ميان مرداويج و لشكريان خليفه بود . دو لشكر در نواحي همدان با يكديگر مصاف دادند و جنگي سخت كردند ، هرون ؟ گشت و مرداويج در نتيجه اين فتح بر همه شهرهاي ناحيه جبل و اطراف همدان استيلا يافت و سرداري به نام ابن علان قزويني به دينور فرستاد و آن را نيز گشود و لشكريان او تا ؟ پيش رفتند و غنائم بسياري با خود آوردند .
مرداويج بعد از آنكه تا حدود ؟ پيش راند و غنائم بسياري به دست آورد ، بر آن شد كه فتوحات خود را ؟ در داخله ايران توسعه دهد و حمله بر بغداد را به موقعي موكول كند كه نيروي كافي به اختيار در آورده باشد .
شهر اصفهان بعد از جنگهاي متمادي بين عمال خليفه و يكي از سرداران ديلمي ، باز به دست خليفه افتاد و اين هنگام مصادف بود با موقعي كه مرداويج به لشكركشي خود به اصفهان مبادرت مي جست . پادشاه ديلمي به زودي اصفهان را مسخر ساخت و با چهل هزار و به قولي با پنجاه هزار سپاه ، به آن شهر وارد شد ( 319 ) . مرداويج در سال 320 برادر خود ” وشمگير “ را به نزد خود آورد .
از حدود سال 321 ، براي مرداويج گرفتاري جديدي پيش آمد و آن اختلاف او با پسران بويه است . پسران بويه ، كه بزرگتر و شجاعتر از همه آنها علي نام داشت ، بعد از شكست ماكان پسر كاكي از نزد او به خدمت مرداويج در آمدند و علي از طرف مرداويج حاكم كرج شد . ولي به زودي ميان آنان خلاف افتاد و علي از قلمرو حكومت مرداويج بيرون رفت و بر اصفهان تاخت و آن را در سال 321 فتح كرد و قدرت و شوكتي به دست آورد .
چون اين خبر به مرداويج رسيد ، بيمناك شد ؛ زيرا از شجاعت و تدبير و كارداني علي ايمن نبود . پس بر آن شد كه او را به نحوي اسير سازد و براي اجراي نقشه خويش ، نخست نماينده اي با نامه نزد علي فرستاد و وعده داد كه سربازان بسيار در اختيار او خواهد نهاد تا شهرهاي ديگر را نيز فتح كند و در همين حال برادر خود وشمگير را با سربازان بسيار به جانب اصفهان فرستاد تا علي را كه هنوز به نامه وي سرگرم و مطمئن است ، اسير كند . ليكن علي از اين امر آگاه شد و از اصفهان به ارجان (بهبهان) رفت . وشمگير هم بي منازعه ، وارد اصفهان شد و بدين طريق اصفهان دوباره جزء متصرفات مرداويج در آمد .
مرداويج اندكي پس از فتح اصفهان خود به آن شهر رفت و برادر خويش را به حكومت ري فرستاد . تا اين وقت علي بن بويه بر فارس تسلط يافته و قدرت و مال بسيار فراهم آورده بود . مرداويج چون از اين پيشرفتهاي پياپي علي آگاهي يافت ، تصميم به قلع و فتح او گرفت و بر آن شد كه به اهواز تازد و آن شهر را تصرف كند تا اگر علي خواست از فارس به بغداد رود ، مانع او شود .
لشكريان مرداويج در سال 322 بر رامهرمز و اهواز مسلط شدند و آنها را از دست عمال خليفه بيرون آوردند و چون علي بن بويه از اين حال خبر يافت ، از ترس مرداويج بر آن شد كه با او از در مدارا در آيد . پس به عامل وي در اهواز نامه نوشت و از او خواست كه بين او و مرداويج واسطه شود و او نيز چنين كرد تا آخر مرداويج با علي بر سر لطف آمد ، مشروط بر آن كه در فارس به نام او خطبه خوانده شود .
علي اين شرط را پذيرفت و هداياي بسيار در مصاحبت برادر خود ، حسن فرستاد و حسن را هم به رسم گروگان به مرداويج سپرد و فرمان داد تا در تمام بلاد تابعه او ، خطبه به نام مرداويج و خوانند و به اين ترتيب مرداويج بر قسمت بزرگي از ايران كه از شمال تا جنوب امتداد داشت و همچنين بر غالب نواحي غربي اين كشور تسلط يافت و آنها را از تحت اطاعت خليفه عباسي بيرون آورد . مرداويج بر اثر علاقه اي كه مانند همه سرداران ديلمي و مردم شمال ايران به آداب و رسوم ملي داشت ، در اقامه جشنهاي ملي مبالغه مي كرد و از آن جمله در جشن سده سال 323 كه در اصفهان بر پا داشته بود ، تكلف بسيار به كار برد و چون اعمال او در آن جشن نمونه اي از مراسم باشكوه سده در ايران است ، ذكر آن خالي از فايده به نظر نمي آيد
چون شب جشن سده فرا رسيد ، مرداويج فرمان داد تا از كوهها و نواحي اطراف اصفهان هيزم بسيار گرد آوردند و آنها را در دو طرف زنده رود ( زاينده رود ) به شكل منبرها و قبه هاي بزرگ قرار دهند و همين كار را هم در كوه معروف به ” كريم كوه “ ، كه مشرف بر اصفهان است ، بكنند و از پاي كوه تا قله آن را به هيزم بپوشانند ؛ چنانكه چون اين هيزمها افروخته شد ، همه كوه را آتش فرا گيرد و از دور چون توده اي عظيم به نظر آيد . و همچنين فرمان داد تا نفت بسيار فراهم كنند و نفت بازان را حاضر سازند و شمعهاي بسيار گرد آوردند و دو هزار پرنده تهيه كنند تا نفت بر پاي آنها بمالند و آنها را رها سازند . و نيز دستور داد تا سفره عظيمي بيفكنند . مرداويج در پايان روز ، خود تنها سوار شد و غلامانش نيز پياده در مركب او بودند و به آن حال بر دور سفره گشت و و اين چيزها و نيز هيزم ها را به دقت وارسي كرد ، ولي همه اينها بر اثر فراخي صحرا در نظر او بي نهايت حقير آمد ؛ چنانكه ، به شدت خشمگين و دلتنگ شد و كساني را كه مأمور اين تشريفات بودند ، دشنام داد . همه حاضران از اين امر بيمناك شدند و او خود بازگشت و بخفت و هيچ كس را زهره آن نبود كه با وي سخن گويد .
مرداويج همواره به تركان بدبين و بدانديش بود و مي گفت : « تركان به منزله شياطين و راندگان درگاه خدايند ، بايد با آنان درستي كرد و برايشان سخت گرفت ، وگرنه تباه مي شوند . » و با همين نيت بد ، در كشتن و آزار ايشان مبالغه مي كرد . به هر حال ، پيش از اين واقعه نيز مرداويج چند تن از بزرگان ترك را كه در شمار غلامان او خدمت مي كردند مجازات كرده بود و آنان كينه وي را در دل گرفته بودند و بر قتل او همداستان شده بودند و چون اين واقع اتفاق افتاد ، بيش از پيش در عقيده خود راسخ گشتند و سپس در قتل او هم پيمان شدند و سوگند خوردند . يكي از غلامان ترك مأمور حفظ مرداويج در خلوت و حين استحمام بود . مرداويج پس از ورود به قصر خود در اصفهان و قصد حمام ، اين غلام ترك را از خود راند و از شدت غضب ، هيچ يك از نگهبانان خود را نيز براي حفاظت خود نخواند .
مرداويج را غلام سياهي هم براي حفاظت خويش در گرمابه بود كه همواره سلاح او را در حمام حمل مي كرد . غلامان ترك ، او را نيز بفريفتند . عادت مرداويج آن بود كه هرگاه به حمام مي رفت ، خنجري بلند كه در پارچه اي پيچيده بود ، با خود مي برد و آن روز غلامان ترك تيغه آن شمشير را شكستند و دسته آن را به غلاف پيوستند و مرداويج شمشير را به همان صورت از غلام سياه گرفت و با خود به حمام برد و كسي جز استاد حمام ، بر در حمام براي حفاظت او نبود .
غلامان ترك پس از آنكه مرداويج به گرمابه رفت ، بر آن هجوم بردند . نخست ضربتي بر استاد حمامي زدند . چنانكه دست او قطع شد و چون او فرياد برداشت ، مرداويج دست به خنجر برد . ليكن ، تيغه آن را شكسته يافت . ناچار تخت چوبي را كه هنگام شستشو بر آن مي نشست ، برداشت و پشت در حمام قرار داد . چنانكه تركان نتوانستند در را بگشايند . اما غلاملان سر سخت ترك مأيوس نشدند و چند تن از آنان بر بام حمام رفتند و جامهاي بام را شكسته ، از آنجا به تيراندازي پرداختند .
مرداويج به گرمخانه حمام پناه برد و شروع به اظهار لطف و مدارا با آنا كرد و ايشان را مالهاي فراوان وعده داد تا دست از او بر دارند . اما تركان ؟ نمي دادند و همچنان در بدسگالي خود اصرار مي ورزيدند تا آنكه در حمام را شكستند و مرداويج را كشتند . غلامان بعد از فراغت از كار خود به ميان جمع آمدند و ديگران را از واقعه آگهي دادند و قصر او را غارت كرده و راه گريز پيش گرفتند تا به دست ديلميان نيفتند . طبري مي گويد : « تابوت مرداويج را از اصفهان به ري بردند و هنگامي كه تابوت به ري رسيد ، ازدحامي غريب بود وهمه ديلمان و مردم گيل با پاي برهنه تا چهار فرسنگ جنازه سردار شجاع خود را استقبال كردند . »
قتل مرداويج يكي از بزرگترين زيانهايي بود كه ملت ايران برد . زيرا اين امر باعث شد كه مرداويج نقشه وسيع و مهم خود يعني ايجاد حكومت بزرگي در ايران و تجديد دوره ساساني و برانداختن حكومت بني عباس را به پايان نرساند . اجراي چنين نقشه بزرگ و مهمي براي مرداويج شجاع و جنگاور ، امر دشواري نبود ، اما براي ديگران به آساني ميسر نمي گرديد .او بزرگترين مردي بود كه آمال ديلمان و مردان شجاع كوهستاني گيلان و مازندران را در برانداختن قدرت تازيان و از ميان بردن ” سياه پوشان “ مي توانست برآورد . زيرا وي عاليترين نمونه شجاعت و دلاوري اين مردان پرخاشجوي رزمسار بود .

آری! اگر او برترینِ امّت است، حقّ اوست كه در برترین شب و برترین ماه سال به شهادت نائل آید. همین پیوند، موجب گشته تا همه ساله، روزهداران در شبهای قدر، به یاد عدالت، شجاعت و مردانگی وی بوده و از حیات نورانی و تابناك او درس گرفته، شاید كه در روشهای فردی و منشهای اجتماعیشان تجدیدنظر كنند.
سندي كه پيش رو داريم حكايت جالبي است از يك طايفه حاكم بر ايران يعني قاجاريه كه زماني نزديك به دويست سال بر اين ملك و بوم بر جمعيتي نسبتاً زياد و بر سرزميني وسيع حكومت ميكردند. حكايت از تنكابن است. دو منطقه حول و حوش آن يعني كلارستاق و كجور كه همراه با تنكابن به محال ثلاث معروف بودند.
مهديخان بعدها به سبب ارادتي كه به آغا محمدخان داشت قدرتي دو چندان يافت. آغا محمد خان ضمن انتزاع تنكابن از گيلان و ضميمه كردن آن به مازندران دو ولايت كلارستاق و كجور را نيز به مهدي خان داد و از آن زمان اين سه ولايت به محال ثلاث معروف شدند و تا پايان حكومت قاجار اين منطقه در يد قدرت خاندان مهدي خان قرار گرفت.
مهدي خان سه فرزند داشت : عابدين خان، اسماعيل خان و هادي خان، هادي خان در زمان فتحعلي شاه قاجار به جاي پدر به حكومت اين منطقه رسيد و حكومت وي تا سال 1244 ادامه يافت. پس از مرگ وي سه پسرش يعني جعفرقلي خان، فتحعلي خان و ولي خان به ترتيب به حكومت اين ناحيه منصوب شدند. پسر سومين يعني وليخان در سال 1249 حكومتش آغاز و تا سال 1254 كه در ركاب محمد شاه در جنگ هرات كشته شد ادامه يافت. به پاس خدماتش شاه علاوه بر اينكه حكومت اين منطقه را به فرزندش حبيب اسد خان ساعدالدوله بخشيد طبق رسم و رسوم بي پايه قاجاري منصب سرتيپي پدر نيز به اين جوان نورسيده تفويض كرد و حبيب اسدخان لقب سرتيپي گرفت.
عموي حبيب اسدخان يعني فتحعلي خان و فرزندانش به تهران آمدند كه مشهورترين آنان بعدها نصرالله خان خلعتبري مشهور به اعتلاء الملك و آخرين آنان در رژيم پهلوي عباسعلي خلعتبري وزير امور خارجه بود. تيره و خاندان حبيب اسد خان نيز افراد سرشناسي به خود ديد كه محمد وليخان تنكابني معروف به سپهدار سرشناسترين آنان بود كه در فتح تهران بعد از استبداد صغير نقش فعالي داشت.
در دوره حبيب اسد خان ساعدالدوله تقرب روزافزون اين خاندان به دربار قاجار چنان شد كه افراد وابسته به اين خاندان شروع به دست اندازي به سرزمينهاي ديگر و اراضي طوايف همجوار كردند و وسعت املاك آنان چنان شد كه پس از حبيب اسدخان سرزمينهايي وسيع از اراضي مزروعي و مراتع نور و كجور و كلارستاق تا حدود غربي رانكوه و مضافات ييلاقي آن در يد تصرف آنان قرار گرفت و سپهدار تنكابني در درون قدرت خود از ملاكين بزرگ و فئودا لهاي نامدار عرصه ملك داري ايران گرديد. در حقيقت مي توان گفت در زمان حبيب الله خان سراسر نواحي ساحل خزر از ولايت استرآباد (گرگان و رشت) تا صحراي مغان و كناره هاي ارس يكچندي زير حكومت حاكم تنكابن و نظارت او بود.
چنين حكومت مطلقه اي كه از دولت مركزي نيز چندان فرمانبرداري نداشت، در سال اندكي باج به مركز مي پرداخت . دستاورد چنين حكومتي براي مردم منطقه معلوم است كه چيست.
سند مورد مطالعه ما نيز به دوران حكومت حبيب الله خان و فرزندانش باز مي گردد و ظاهراً آنچنان ظلم و جور سران اين طايفه اوج گرفته بود كه اهالي اين منطقه جز پناه بردن به افراد سرشناس و علماي ديني آن دوره چاره اي براي خود نميديدند.
نويسنده اين عريضه (متأسفانه نامش براي ما مكشوف نيست) كه نامهاش را براي شاه وقت يعني ناصر الدين شاه ارسال كرده چنان وقايع را با ريزبيني و دقت مطرح كرده كه واقعاً چونان فيلم سينمايي مي تواند وقايع فجيع آن زمان را پيش چشمانمان بياورد. به بيگاري كشيدن مردم، گرفتن مالياتهاي فوق الطاقه، به بندگي كشيدن فرزندان رعيت، غارت اموال از اصول چنين نظامي بود.
متأسفانه دادخواهي مظلومانه مردم نيز راه به جايي نمي برد. چون اين خانها و حاكمان منطقه اي در نظام فاسد اداري آن روز همواره اشخاص قدرتمندي در اختيار داشتند كه از آنان جانبداري مي كردند و نظر شاه را به سرعت تغيير مي دادند و تير شاكيان طبق معمول به سنگ مي خورد. ولي نيروي مردم چنان فنري بود كه هر لحظه با شدت يافتن ظلم حاكم فشرده تر مي شد و در انتظار روزي بود كه آزاد شود و اين انتظار چندان طولاني نبود. در جريان مشروطه و ضعيف شدن اقتدار حاكمان محلي و احساس آزادي مردم در اين منطقه اين فنر فشرده آزاد شد و اين نيروي آزاد شده موجب آن گرديد.كه اين منطقه تا مدتها دستخوش هرج و مرج و چپاول و غارت اموال سپهدار تنكابني و پسرش امير مسعود باشد. البته به دليل ضعف حكومت مشروطه مجدداُ امير مسعود خلعت بر ي موفق به سركوبي اين قدرتهاي متفرقه مردمي شد.
عريضه ارسالي به ناصر الدين شاه را با هم مي خوانيم:
قربان خاكپاي جواهرآساي مباركت شوم عارض اين عريضه مواجب بگير و يا مستمري بگير نيست استدعائي جز فريادرسي خلق سه و لايت به خصوص تنكابن بيچاره ندارد اولا استدعا دارد كه اين عريضه را امناي ديوانخانه عدليه به عينهما به حضور مبارك بفرستند اگر بخواهند خلاصه كنند و يا آشنائي و دوستي به خرج دهند دشمن سر قبلة عالم خواهند بود و نمك حضرت اقدس را به حرا مي خواهند خورد. ثانيا مستدعي است كه قبله عالم روحنافداه من اوله الي آخره به دقت ملاحظه فرمايند و در جميع عرايض در خفا رسيدگي فرمايند اگر صدق بود به داد هر دم برسند والا آن هم جزو عرايض كاذبه باشد اين بندة درگاه را عرض و شكايتي نيست جز آنكه با چند نفر از معارف آنجا سر و كار و آشنائي دارد و اطلاع كامل از حكومت و حالت مردم آنجا به هم رسانيده مي خواهد شايد گوسفندي را از چنگ گرگي برهاند و سي هزار نفر دعاگو براي وجود مبارك حاصل نمايد و خدمتي هم به دولت كرده باشد.
تصدقت شوم قريب چهل سال است حبيب الله خان حاكم ثلاثه است روزي كه حاكم مي شد يازده ساله بود تا امروزه كه پنجاه ساله است تحقيق بفرمايند كه اين بيمروت و پسرهاي او به خلق بيچاره آن ولايت چه كردند عصمت مردم را ذكورا و اناثا ضايع كردند املاك مردم را به انواع حيل وزور تصرف نمودند اشخاصي كه في الجمله اسم و رسم داشتند بالمره تمام نمودند به خداي لايزال امروز در سه ولايت يك نفر كه خدا را كه قابل آمدن دار الخلافه و يك ماه توقف كردن باشد در ميان نيست. محال ثلاثه سالي گويا پانزده هزار تومان جمعي ديوان داشته باشد كه نصف آن به خرج مواجب فوج مي رود و نصف ديگر از بابت مواجب او و پسرش و قدري هم دستي بده است، لكن در مقابل از تنكابن به تنهائي سالي بيست هزار تومان به يقين عمل مي نمايد البته خواهد عرض كرد كه ملك من است اما بر قبله عالم لازم است يك نفر آدم امين با صدق كه غرض خدمت و دولتي او مقدم بر غرض نفساني او باشد اگرچه به اعتقاد اين بندة دعاگو همچو آدم خيلي قليل و هر كس را مأمور فرمائيد در جزو پانصد و يا هزار تومان گرفته عرض خواهد كرد كه همه دروغ بي اصل است ولي به خداوندي كه جان مي دهد و به حول و قوه خود نگاه مي دارد اگر عريضه نويس غرضي داشته باشد جز استخلاص مردم آنچه را كه از چند نفر مردمان درست قول شنيده عرض مي كند اگر آدم امين به هم رسيد صدق عرض بنده معلوم خواهد شد املاكي كه حبيب الله خان دارد دو قسم است موروثي و خريداري، اما موروثي مال جميع ورثه است كه از هادي خان و مهدي خان ارث دارند و حبيب الله خان از براي خود در عوض پانصد تومان مواجب تيول كرده و سالي هفت هزار تومان زياده عمل مي كند چندين دفعه مردم عارض شدند كسي به داد آنها نرسيد و اما املاك خريداري يا به زور تصرف كرده كه صاحبش لابد به فروش شد و يا به انواع حيل چند نفر را تحريك كرده كه به صاحبانش جنس فروخته ملك آنها را بيع شرط كنند به محض لزوم بيع به قيمت نازل تصرف نمود و يا به اسم باقي ديوان كه از يك ده صد تومان پيشكش مي گرفت و ميداد بعد كدخدا باقي دار مي شد ملكش را تصرف ميكرد يا به اقسام ديگر كه اگر عرض شود جسارت به تفضيل ميشود بعد از عزل يا مرگ او معلوم خواهد شد. اما طرز رفتارش با رعيت اين است كه رعيت هر چه دارد مال اوست پسر و دختر آنها هم بعد از مرگ آنها خانه شاگرد و خدمتكار بايد باشد تا وقت معين كه مبلغي گرفته دختر را به شوهر و پسر را زن بدهند و هر دو باز متعلق خواهند بود و معني متعلق اين است كه بدتر از زر خريد است كه تمام سال بايد مشغول خدمت ارباب باشد، هيزم و تخم مرغ و مرغ متصل بدهد در ييلاق مكرر بايد اسباب ببرد زراعت هم هر چه كرد بدهي معلومي دارد هرگاه عريضه نگار بخواهد تفضيل اين حكومت را معروض دارد زياده از پنجاه هزار بيت كتابت خواهد شد، تعدي و خيانت امساله را مختصراً معروض حضور مبارك مي دارد بعد از تحقيق فقرات ديگر هم معلوم مي شود اما خيانت اين است در مدت يك سال كه سرباز در استرآباد بود به قول آنها مواجب طلبشان بود يك فقره بعد از مرخصي فوج در طهران هزار و هفتصد تومان برات موجب صادر كرد از جناب مشيرالدوله از بابت جمعي خود حواله گرفته سيصد تومان به جناب وكيل معزالدوله تعارف داده كه از نواب را كه معزالدوله سند خرج گرفت، يك فقره ديگر هم هشتصد تومان برات به خرج خود گذراندند كه يك پول به سرباز بيچاره داده نشد، مواجب پارساله سرباز كه متوقف خانه بود در اول از ديوان اعلي حكم شد سه ماهه بدهند آنها هم با بعضي از سرباز كه پادار و رعيت بودند جزئي حسابي كردند بعد از عزل معزالدوله با پيشكار او ساخت هزار و پانصد تومان دستي گرفته شش ماهه به خرج ديوان محسوب داشتند و سرباز بيچاره هيچ خبر ندارد، خرج راه دولتي كه سالي پانصد و يا ششصد تومان داده مي شود خود خورده به ايلچاري مرمتي مي كردند اما تعدي كه اين بنده اغلبي را اطلاع ندارند يك فقره دو هزار تومان وجه امداد عروسي است كه سرهنگ حواله كرده و به زور گرفته است، فقره ديگر كه آقا ميرزامحمد مجتهد تنكابني در حضور جمعي حكايت كرد در سنه ماضيه يك نفر رعيت فوت شد گفتند كه اين صاحب پول بود سرهنگ فرستاد زن ميت را به زور آوردند كه هرچه پول داري بده ضعيفه اقرار نكرد بناي شكنجه گذاشتند از چوب و داغ ثمري حاصل نشد، بعد سنبه تفنگ را داغ كرده به فرجش گذاشتند و سه پايه آهني را سرخ كرده به مغزش نهادند تا لابد شده نهصد تومان پول قديم فتحعلي شاهي را از او گرفتند بعد كه ساعد الدوله بدرس آمد او هم فرستاد ضعيفه را آورند ني به ناخن او گذاردند تا صد تومان ديگر از او گرفتند همچنين گرفتن پول به اسم خدمه كه به قدر پانصد تومان از مردم گرفتند كه يا دختر خود را براي عروس سرهنگ خدمتكار بده و يا پول بده، مختصراً عرض اين است كه بحمداله تعالي پادشاه عادل و رحيم است درجه رحمش به قدري است كه در سالي يك نفر نمي كشد و به قدري عادل است كه در جميعت ولايات صندوق عدالت گذاشته اما چه فايده كه مجري كنندة حكم پادشاه نيست والا به حق خداوند كه هيچ ظلمي در ايران نميشد بعد از اينكه در چهار منزلي پايتخت در سه ولايت كه هيچ قابل نيست به اين درجه ظلم واقع شود و كسي حقيقت را به پادشاه عرض نكند در ولايات بعيده چه خواهد بود چندين مرتبه خلق سه ولايت به عرض آمدند و به مرحوم امير نظام يك كرور تعدي و بي حسابي او را ثابت كردند كه او را معزول نمود بعد ميرزا آقاخان محض توسط خانباباخان باز اين آتش را به جان خلق افروخت ديگر هر وقت آمدند رشوه داده مردم را دست بسته برگردانيد و بالمره تمام كرد، در هذه السنه هم مجتهد آنجا به عرض و تظلم آمد و خواست اين تفاصيل را به عرض حضور مبارك رساند جناب عضد الملك به بهانة اينكه هرگاه عرض كنم خواهند گفت مدعي است به عرض نرسانيد او هم واسطة ديگر نداشت لابد شده صلح كرده و مراجعت نمود، هرگاه قبله عالم روحنا فداه در جزو آدم امين با صدقي داشته باشند تحقيق اين فقرات در همان طهران ممكن است كه در جزؤ از صاحب منصبان فوج و خلق آن ولايت از قبيل آقابزرگ آقاي كلارستاقي و عليرضاخان نايب آجودان پسر مرحوم هادي خان سرهنگ و ميرزاخان كه الان آنجا است و دوازده هزار تومان ملك او را به سه چهار هزار تومان قبول طلب از ميان برده و الان كاغذ افلاس نامه از ملاهاي آنجا گرفته به نان شب محتاج است حتي مهدي خان پسر او و ميرزا آقاي ياور كه هر دو در تنكابن مي باشند اگر چه با آنها خويش دور است اما دور نيست كه به مقتضاي صدق خود خلاف عرض نكند و فرج الله بيك تفنگدار و كسان ديگر از طلاب كه در مدرسةهاهستند در خفا تحقيق شود اقلاُ چيزي معلوم خواهد شد، پس از آنكه صدق عرايض دعاگو معلوم شد بقاي چنين وجود خبيثي در دنيا حكم بقاي اژدها و مار و يا سگ هار خواهد داشت وانگهي مثل او آدمي كه خود قبله عالم ميدانند با آن همه رعايتها كه از عهد شاهنشاه مغفور تا حال در حق او شد وچندين هزار نفر محض خاطر او تمام شدند امروز چه امتيار دارد اقلاً يك كرور مال دولت و رعيت به مصرف او رسيد حاصلش جز يك وجود معطله كه قابل هيچ منصبي و ماموريتي نيست چيست در اين چهل سال كدام جمع در عمل خود افزود كدام نوكر علاوه كرده جز خيانت چه خدمت كرد كشته شدن يك ولي خان اين همه رعايت لازم ندارد و الان سالي سي هزار تومان مداخل و منافع حكومتي دارد كه سي دينار به كار خدمت ديوان نميآيد، يك فوج سرباز دارد كه به نظر مبارك رسيد بعد از پانزده سال ترتيب اين است اينها هم اغلبي را غربا و چليك گرفته چون امسال به طهران ميآورد از ترس عضدالملك زياده از صد نفر غايب ندارد و الا به جيقه مبارك قسم است از قول كار گذار خارجة استرآباد كه غرضي با آنها نداشت نقل كردند كه مكرر اين فوج در استرآباد شمرده شد زياده از چهار صد نفر نبودند اين بنده هم در استرآباد ديد اما مباشرين به جهت مداخل خود ابزار نميكردند آن هم حالت يك فوجي كه دارد پس از تحقيق اين فقرات و فقرات ديگر البته قبله عالم به مقتضاي عدالت شاهانه راضي به بقاي حكومت از براي اينها نخواهد شد،و در عرض خيانت چهل ساله و اذيتهاي مردم اين املاك را كه اقلاًُ دويست هزار تومان قيمت دارد متعلق به قبله عالم خواهد گرديد و جزو خالصه خواهد شد و سي هزار نفس در كمال شوق و آزادي و با شعف تمام دعاگوي وجود مبارك خواهند بود، آن وقت هرگاه در حق عريضه نويس كه مظلوم و فقير و محتاج است عنايتي شود بجا خواهد بود ولي عجالتاً مقصودي جز رفع ظلم و ظهور عدالت حضرت اقدس شهرياري نيست و اين بنده دعاگو به تكليف خود عمل كرده تفصيل را به شاهنشاه خود عرض كردم ديگر اگر اعتنائي نشود مورد مواخذه خداوند خود نخواهم بود،عدل كن زانكه در اقامت دل در پيغمبري زند عادل هرگاه اين عريضه دعاگو در قلب مبارك قبلة عالم روحنافداه كه محل نزول انوار خداوند است تاثيري بكند و راي مبارك به عدالت قرار گيرد به طوري كه آنها و دوستان آنها كه من جمله سركار معتمدالملك است بايد نفهمند و در جزو رسيدگي اين تفصيل به عهده شخص اميني محول شود هرگاه صدق عرض دعاگو معلوم شد كه به مقتضاي عدل عمل خواهند فرمود و الا همين كه از مضمون عريضه مطلع شود نسبت به جمعي بيچارگان بدگمان شده در مقام تمامي آنها هم خواهد برآمد آن وقت اين بنده مظلوم را ارباب غرض قلمداده و عرض صدق بنده را به واسطه اغراض خارجه مشوب نموده به اين واسطه همه كس جرئت نمي نمايند كه عرض خود را معروض حضور دارد آن وقت عارض عريضه نگار مورد مواخذه خواهد شد انوشيروان عادل هميشه در همه ولايات روزنامه نويس مخفي داشت كه بي غرضانه اعمال حكام را عرض ميكردند به طوري كه در يك روز صد نفر حاكم را سر بريد و در حقيقت مقصود قبله عالم از صندوق عدالت همين است كه مقرر فرموده اند ولي چه فايده كه خاين ها به انواع مختلف به جهت جلب منفعت خود كارها دارند.
لبش بوسید و گفت ای من غلامت بده دانه که مرغ آمد بدامت

